یادی از عارف قزوینی / محمد امین محمدپور

یادی از عارف قزوینی

محمد امین محمدپور

ابوالقاسم قزوینی متخلص به عارف در سال ۱۲۵۹ در قزوین به دنیا آمد. پس از فرا گرفتن تحصیلات مقدماتی به فراگرفتن فنون ادب پرداخت و در هنر خط و موسیقی نیز پیشرفت کرد. در سال ۱۲۸۶ آخرین سال های سلطنت مظفرالدین شاه قاجار به تهران آمد و به عنوان خواننده ای که آواز گیرایی داشت به دربار کشانده شد. او که هزار پرده ننگین استبداد را به چشم دیده بود از همان ابتدای جنبش آزادی خواهی به سوی مشروطه خواهان روی آورد و با سرودن اشعار میهنی خیالات تازه انقلابی را در بهترین اسلوبی و با شیرین ترین کلمه هایی ادا نموده و شوری در آزادی خواهان افکند و تصنیف های او به سرعت در میان مردم پراکنده گشت و از این رو بی مبالغه شاعر ملی و رسمی دوره مشروطه ایران گردیده است.

در اکناف ایران کمتر کسی است که ناله عارف به گوش او نرسیده و او را به هم نزده باشد:

صدای ناله عارف به گوش هر که رسید

چو دف به سر زد و چون چنگ در خروش آمد

عارف به طوری کلمات را موافق نغمه و نغمه را مناسب کلمه انتخاب می کند که گویی از بدو خلقت این دو برای هم آفریده شده اند. از حسرت های بسیار عمیق عارف یکی رایج نبودن اشارات نوت در ایران است. امروز بسیاری از این تصنیف ها به دلیل فقدان الفبای موسیقی از میان رفته و آهنگ غالب آن ها فراموش شده است. تصانیف او دارای اشعاری مهیج و محرک است که آن ها را با آهنگ های زیبا و مطلوبی می ساخت و با صدای خوش و آواز دلنشین خود در کنسرت ها و اغلب در سالن گراند هتل اجرا می کرد؛ به همراه شکری تار زن، که بسیار مورد علاقه عارف بود.

عارف به تصنیف صورت شاعرانه ای داد و خدمت بزرگی به موسیقی ایران، از حیث وزن و تصنیف نمود؛ تصنیف برای تربیت اخلاقی و ایجاد حس وطن پرستی و اشاعه زبان و ترویج یک عقیده، در هر جامعه اهمیت زیادی دارد، و عارف قبل از همه ملتفت این معنی گردید. گفته خود عارف است که ” اگر من خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم، وقتی تصنیف های وطنی ساختم که ایرانی از هر ده هزار نفر یک نفرش نمی دانست وطن یعنی چه. ” عارف علاوه بر خدمات ملی که در دوره مشروطیت انجام داده خدمات بسیار گرانبها هم به ادبیات و موسیقی ایران کرده که فراموش شدنی نیست. در بروز احساسات وطنی و ملی از دوره مشروطیت چنانچه مقالات، اشعار، کتاب ها، جرائد و نطق ها را موثر بدانیم باید تصدیق کنیم که سرودهای ملی عارف و تصانیف روح پرور او سهم بزرگتری را در این قسمت دارد.

عارف اگر به واسطه عدم الفت با ادبیات و احساسات مغرب زمین نماینده یک جریان تجدد ادبی نبوده است به طور یقین در آن وادی قدم های اولین را برداشته است. دیوان اشعار وی در سال ۱۳۰۳ منتشر گردید. دو صفت سادگی و شیرینی اغلب اشعار عارف را توصیف می نمایند. تصنیف های عارف بسیار ساده و حتی از غزل های او هم ساده تر است، این تصنیف ها مانند غزل ها و اشعار دیگر عارف هر کدام در تاریخ معین و مقام معینی سروده شده و گوینده از هر کدام منظور سیاسی و اجتماعی داشته است. عارف اولین تصنیف سازی است که مضامین اجتماعی و افکار سیاسی و انتقاد از زمان خود را در لباس شعر و آهنگ مجسم کرده و موسیقی را وسیله نشر و تبلیغ عقاید انقلابی و افکار آزادی خواهی خود نموده است. تا آن روزگار شکل عرضه موسیقی به طور عموم مجالس بزمی بود. عارف برای نخستین بار اجرای کنسرت در ایران را بنا نهاد و موسیقی و ترانه را به عنوان هنری جدی و رسمی و تاثیرگذار به همگان شناساند. ملت ایران باید به داشتن تصنیف سازی چون عارف که شعر و آهنگش در بیداری مردم تاثیر به سزا داشته است، بسی افتخار نماید.

در روز دوم بهمن ماه ۱۳۱۲ شمسی، کسالت های جسمی و روحی، عارف را از پای درآورد و در حالی که دوستانش گرداگرد او را گرفته بودند از دنیا رفت و در حیاط آرامگاه ابو علی سینا به خاک سپرده شد.

عارف در حدود بیست تصنیف ساخته است که اشعارش شامل یک دوره تاریخ گویای چهارده ساله اول مشروطیت است و با تصنیفی که به مناسبت ورود فاتحین ملت به تهران ساخته است، آغاز می گردد:

تصنیف شور:

در تابستان ۱۲۸۸:

ای امان از فراقت، امان

مردم از اشتیاقت، امان

از که گیرم سراغت، امان ( امان امان امان امان )

مژده ای دل که جانان آمد

یوسف از چه به کنعان آمد

دور مشروطه خواهان آمد ( امان… )

عارف و عامی سرمی نشستند

عهد محکم به ساقی بستند

پای توبه را بشکستند ( امان… ) (حائری، ۱۳۶۲: ۳۴۱)

 

تصنیف افشاری، اوایل تابستان ۱۲۸۸:

– ۱ –

نمیدانم چه در پیمانه کردی ( جانم )

تو لیلی وش مرا دیوانه کردی

( جانم، دیوانه کردی، جانم، دیوانه کردی، خدا، دیوانه کردی )

چه شد اندر دل من جا گرفتی ( جانم )

مکان در خانه ویرانه کردی

( جانم، ویرانه کردی، جانم، ویرانه کردی، خدا، خدا، ویرانه کردی )

ای تو تمنای من، یار زیبای من، تویی لیلای من

مرا مجنون صفت دیوانه کردی

( جانم دیوانه کردی، جانم، دیوانه کردی، خدا، دلم، دیوانه کردی )

 

– ۲ –

( به ترتیب فوق )

زدی از هر طرف آتش چو شمعم

مرا بیچاره چون پروانه کردی

پریشان روز عالم شد از آن روز

که بر زلف پریشان شانه کردی

ای یار سنگین دلم، لعبت خوشگلم، سراپا در دلم

به فقیران نظر شاهانه کردی… الخ

 

– ۳ –

دوباره به ترتیب دوره اول:

شدی تا آشنای من از آن روز

مرا از خویشتن بیگانه کردی

چه گفتت زاهدا پیر خرابات

که ترک سبحه صد دانه کردی

ای تو تمنای من، یار زیبای من، تویی لیلای من

مرا مجنون صفت دیوانه کردی… الخ

به رندی شهره شد نام تو عارف

که ترک دین و دل رندانه کردی (سپانلو، ۱۳۷۵: ۵۲ و ۵۳)

 

در تابستان ۱۲۹۰، هنگامی که شاه مخلوع محمد علی میرزا، به تحریک روسها وارد گمش تپه شده بود می کوشید تاج و تخت از دست رفته را باز گیرد و عناصر نا لایق و سیاست پیشگان ریاکار بر کشور پنجه انداخته بودند، ساخته شده است. عارف با سرودن این تصنیف، آزادی خواهان را به ایستادگی و فداکاری تشویق کرد و ریاکاران و وطن فروشان را از نیش قلم آزاد نگذاشت. در ادوار انقلاب هیچ قوه و محرکی در روح جوانان ایران موثرتر از این نبود که عارف با آن آواز سوزناک و در عین حال جانبخش خویش بگوید:

تصنیف سارنگ – ابو عطا:

– ۱ –

دل هوس سبزه و صحرا ندارد ( ندارد )

میل به گلگشت و تماشا ندارد ( ندارد )

دل سر همراهی با ما ندارد ( ندارد )

خون شود این دل که شکیبا ندارد ( ندارد )

ای دل غافل، نقش تو باطل، خون شوی ای دل، خون شوی ای دل!

دلی دیوانه داریم، ز خود بیگانه داریم، ز کس پروا ( جانم پروا، خدا پروا ) نداریم

چه ظلم ها که از گردش آسمان ندیدیم

به غیر مشت دزد، همره کاروان ندیدیم

در این رمه به جز گرگ دگر شبان ندیدیم

به پای گل به جز زحمت باغبان ندیدیم

به پای گل به جز زحمت باغبان ندیدیم

به کوی یار جز حاجب و پاسبان ندیدیم

 

– ۲ –

( به ترتیب فوق )

خانه ز همسایه بد در امان نیست

حب وطن در دل بد فطرتان نیست

سگ به کسی بی سببی مهربان نیست

رم کن از آن دام که آن دانه ندارد

ای دل غافل… الخ

دلی دیوانه داریم… الخ

 

– ۳ –

یوسف مشروطه ز چَه برکشیدیم

آه که چون گرگ خود او را دریدیم

پیرهنی در بر یعقوب دریدیم

هیچ ز اخوان کسی حاشا ندارد

ای دل غافل…

دلی دیوانه داریم…

 

– ۴ –

چند ز پلتیک اجانب به خوابید

تا به کی از دست عدو در عذابید

دست برآرید که مالک رقابید

مرد به جز مرگ تمنا ندارد

ای دل غافل…

دلی دیوانه داریم…

 

– ۵ –

همتی ای خلق گر ایران پرستید

از چه در این مرحله ایمن نشستید

منتظر روزی ازین بدترستید؟

صبر ازین بیش دگر جا ندارد

ای دل غافل…

دلی دیوانه داریم…

 

– ۶ –

گر نبری رنج توانگر نگردی

این ره عشق است دلا برنگردی

شمع صفت سوز که تا کشته گردی

عارف بی دل سر پروا ندارد

ای دل غافل…

دلی دیوانه داریم… (سپانلو، ۱۳۷۵: ۵۹ – ۶۱)

 

تصنیف ” از خون جوانان وطن لاله دمیده ” در دی ۱۲۹۰، پس از فتح تهران به دست ملیون و دوره دوم مجلس شورا به یاد اولین قربانیان راه آزادی در آذربایجان و گیلان، تصنیفی ساخته و به علت عشقی که حیدر خان عمو اوغلی به آن داشت، به یادگار او چاپ کرده است. این تصنیف در آن روزها شور و غوغایی به پا کرد و مدت ها ورد زبان مردم بود:

 

تصنیف دشتی:

– ۱ –

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد

دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد

از ابر کرم خطه ری رشک ختن شد

دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج رفتاری ای چرخ، چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ

نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

 

– ۲ –

( به ترتیب فوق )

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج رفتاری… الخ

 

– ۳ –

خوابند وکیلان و خرابند وزیران

بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یک خانه ویران

یارب بستان داد فقیران ز امیران

چه کج رفتاری… الخ

 

– ۴ –

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن

مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن

اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

چه کج رفتاری… الخ

 

– ۵ –

از دست عدو ناله من از سر درد است

اندیشه هر آنکس کند از مرگ، نه مرد است

جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است

مردی اگرت هست کنون وقت نبرد است

چه کج رفتاری… الخ

 

– ۶ –

عارف ز ازل تکیه بر ایام ندادست

جز جام به کس دست چو خیام ندادست

دل جز به سر زلف دلارام ندادست

صد زندگی ننگ به یک نام ندادست

چه کج رفتاری… الخ (سپانلو، ۱۳۷۵: ۶۷ – ۶۹)

 

تصنیفی که عارف در تابستان ۱۲۹۲ سروده است. در آن هنگام ناصرالملک، نایب السلطنه در اروپا بود، چون در اواخر آن سال به ایران بازگشت، صورت تصنیف را با بعضی گزارش های نادرست به او دادند و عارف از بیم آن که مبادا دستور دستگیریش داده شود، به شاه عبدالعظیم گریخت:

– ۱ –

گریه را به مستی بهانه کردم

شکوه ها ز دست زمانه کردم

آستین چو از چشم برگرفتم

سیل خون به دامان روانه کردم

همچو چشم مستت جهان خراب است

از چه روی، روی تو در حجاب است

رخ مپوش کاین دور، دور انتخاب است

من ترا به خوبی نشانه کردم

دزد را چو محرم به خانه کردم

دلا خموشی چرا، چو خم نجوشی چرا؟

برون شد از پرده راز ( پرده راز پرده راز )، تو پرده پوشی چرا؟

 

– ۲ –

شد چو ناصر الملک مملکت دار

خانه ماند و اغیار، لیس نفس فی الدار

زین سپس حریفان خدا نگهدار

من دگر به میخانه خانه کردم

ناله دروغی اثر ندارد

شام ما چو از پی سحر ندارد

مرده بهتر از آن کو هنر ندارد

گریه تا سحر عاشقانه کردم

دلا خموشی چرا، چو خم نجوشی چرا؟

برون شد از پرده راز ( پرده راز پرده راز )، تو پرده پوشی چرا؟

 

– ۳ –

راز دل همان به، نهفته ماند

گفتنش چو نتوان، نگفته ماند

فتنه به که یک چند، خفته ماند

گنج بر در دل، خزانه کردم

باغبان چه گویم به ما چه ها کرد

کینه های دیرینه بر ملا کردت

دست ما ز دامان گل جدا کرد

تا به شاخ گل آشیانه کردم

دلا خموشی چرا، چو خم نجوشی چرا؟

برون شد از پرده راز ( پرده راز پرده راز )، تو پرده پوشی چرا؟

 

– ۴ –

بهترست مستی ز خود پرستی

فارغم ز هستی قسم به مستی

مستی است بهتر عارفا ز هستی

تکیه من بر این آستانه کردم

دلا خموشی چرا، چو خم نجوشی چرا؟

برون شد از پرده راز ( پرده راز پرده راز )، تو پرده پوشی چرا؟

 

این تصنیفی در پاییز ۱۳۹۲ سروده شده است:

تصنیف افشاری:

از کفم رها، شد قرار دل

نیست دست من، اختیار دل

هیز و هرزه گرد، ضد اهل درد

غیر ننگ و عار، کار و بار دل

خجلتم کُشَد، پیش چشم از آنک

بود بهر من در فشار دل

بس که هر کجا رفت و برنگشت

دیده شد سفید، ز انتظار دل

عمر شد حرام، باختم تمام

آبرو و نام، در قمار دل

بعد از این ضرر، ابلهم مگر

خم کنم کمر زیر بار دل

هر دو ناکسیم، گر دگر رسیم

دل به کار من، من به کار دل

داغدار چون لاله اش کنم

تا بکی توان بود خار دل

همچو رستم از تیر غم کُنم

کور چشم اسفندیار دل

خون دل بریخت از دو چشم و من

خوشدلم از این، انتحار دل

افتخار مرد در درستی است

وز شکستگی است اعتبار دل

عارف اینقدر لاف تا به کی

شیر عاجز است از شکار دل

مقتدر ترین خسروان شدند

محو در کف اقتدار دل (سپانلو، ۱۳۷۵: ۸۰ و ۸۱)

این تصنیف را شجریان با بیت های انتخابی باز اجرا کرده است.

 

این تصنیف در فروردین ۱۲۹۴سروده شده و یکی از بهترین تصنیف های عارف است:

تصنیف شور:

– ۱ –

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد

از اینکه دلبر دمی به فکر ما نباشد

در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن

که جنگ و کین با من حزین روا نباشد

صبحدم بلبل، بر درخت گل، به خنده می گفت

مه جبینان را، نازنینان را، وفا نباشد

 

– ۲ –

اگر تو با این دل حزین عهد بستی

حبیب من با رقیب من چرا نشستی؟

چرا عزیزم دل مرا از کینه خستی؟

بیا برم شبی از وفا ای مه الستی

تازه کن عهدی که با ما بستی

 

– ۳ –

به باغ رفتم دمی به گل نظاره کردم

چو غنچه پیراهن از غم تو پاره کردم

روان نباشد اگر ز من کناره جویی

که من ز بهر تو از جهان کناره کردم

ای پری پیکر، سرو سیمین بر، لعبت بهاری

مهوشی جانا، دلکشی اما، وفا نداری

 

– ۴ –

به باغ رفتم چو عارضت گلی ندیدم

ز گلشنت از مراد دل گلی نچیدم

به خاک کوی تو لاجرم وطن گزیدم

ببین در وطن از رفیقانت

وز رقیبانت در وطن خواهی چه ها کشیدم

 

– ۵ –

ز جشن جمشید جم دلی نمانده خرم

از آن که اهرمن را مکان بود به کشور جم

به پادشاه عجم بده ز باده جامی

مگر که پادشه عجم ز دل برد غم

خسرو ایران، باد جاویدان، به تخت شاهی

دشمنش بی جان، ملکش آبادان، چنان که خواهی

 

– ۶ –

ز جنگ بین الملل مرا خبر نباشد

ز بارش تیر آهنین حذر نباشد

مرا به غیر از غمت غم دگر نباشد

تو شاه منی، با ولای تو، با صفای تو

از رقیبانم حذر نباشد (سپانلو، ۱۳۷۵: ۸۸ – ۹۰)

این تصنیف در چاپ پنجم دیوان محمد تقی بهار با تفاوت هایی جزو تصنیف های او آمده و آهنگ آن از غلامحسین درویش است، که در عین حال فاقد بندهای ۵ و ۶ روایت بالاست. از آن جا که در ترانه فوق اشاره به ایام جنگ بین الملل اول شده، و در آن دوران خبر داریم که عارف و بهار با هم کار مشترک می ساخته اند، می توانیم فرض کنیم که سرایش آن نتیجه همکاری هر دو شاعر باشد. (ر.ک: سپانلو، ۱۳۷۵: ۹۰)

 

یکی از تصنیف های عاشقانه و مفصل که در دوران خود شهرت بسیار یافت و در سال ۱۲۹۴ ساخته است:

تصنیف در دستگاه افشاری:

نه قدرت که با وی نشینم

نه طاقت که جز وی ببینم

شده است آفت عقل و دینم

ای دلارا، سرو بالا

کار عشقم چه بالا گرفته

بر سر من جنون جا گرفته

جای عقل عشق یکجا گرفته

جای عقل عشق یکجا گرفته

آفت تن، فتنه جان

رهزن دین، دزد ایمان

ترک چشمت نی ز پنهان

آشکار، آشکار ( آشکار )، ای نگارا

خانه دل به یغما گرفته

سوزم از سوز دل ریش

خندم از بخت بد خویش

گریم از دست بد اندیش

خواهمش بینم کم و بیش

گریه راه تماشا گرفته

گریه راه تماشا گرفته

به صبح رخ همچون شب تار

ز مو ریختی مشک تاتار

درازی و تاریکی ای یار

ای پری روی، عنبرین موی

زلف از شام یلدا گرفته

کارم آشفتگی ها گرفته

عشقت اندر سراپا گرفته

عشقت اندر سراپا گرفته

چشم مستت همچو چنگیز

ترک خونخوار است و خونریز

گشته با خلقی دلاویز

زینهار، زینهار ( زینهار ) ای نگارا

آتش فتنه بالا گرفته

آتش فتنه بالا گرفته

بر دل ریشم مزن نیش

ز آه مظلومان بیندیش

کن حذر از آه درویش

گوئیت دل، ای جفا کیش

سختی از سنگ خارا گرفته

سختی از سنگ خارا گرفته… (حائری، ۱۳۶۲: ۳۶۲ و ۳۶۳)

عارف پس از مراجعه از استانبول و دادن کنسرت های با شکوه در تهران بنا به دعوت دوست بی نظیرش کلنل محمد تقی خان رئیس ژاندارمری خراسان در سال در تابستان ۱۳۰۰ به مشهد عزیمت کرد و مدت توقفش در مشهد مهمان کلنل بود. عارف در باغ ملی مشهد به دادن کنسرت پر ازدحامی به نفع ساختمان آرامگاه فردوسی در حضور کلنل پسیان و به همرهی پیانوی مشیر همایون شهردار در مخالفت با سلطنت قاجاریه مبادرت ورزید، در همان تاریخ احمد شاه سلطنت ایران را عهده دار بود و نفوذ قاجاریه در مملکت حکمفرمایی داشت ولی چون عارف سلطنت این سلسله را برای ایران زیان آور می دانست از گفتن حقایق هیچ گونه واهمه نداشته و بدین قسم در راه میهن خود فداکاری می‌کرد. عارف تصنیف زیر را در سال ۱۲۹۸ در مورچه خورت سروده و بعد با تغییراتی در دو کنسرت خود اجرا کرده است. (سپانلو، ۱۳۷۵: ۱۵۵) این تصنیف از جمله اشعاری است که در آن کنسرت خوانده است:

تصنیف بیات ترک:

رحم ای خدای دادگر کردی نکردی

ابقا به اعقاب قجر کردی نکردی

از این سپس میدان شاهان جهان را

گر از حلب تا کاشغر کردی نکردی

پیش ملل شرمندگی مان کُشت زین روی

ما را ازین شرمنده تر کردی نکردی

در کینه خواهیّ خرابی های ایران

ما را به شه گر کینه ور کردی نکردی

در سایه این شاخ هرگز گل نروید

با تیشه قطع این شجر کردی نکردی

از تارک شاه قدر قدرت اگر دور

این تاج با دست قدر کردی نکردی

با مجلس شورا ز عارف گو جز این کار

فردا اگر کار دگر کردی نکردی

اجرا اول: تابستان ۱۳۰۰، باغ ملی مشهد

اجرا دوم: ۲۳ اسفند ۱۳۰۲، گراند هتل تهران، کنسرت جمهوری

 

غزل های جمهوری:

غزل زیر را عارف بعد از مراجعت از کردستان به مناسبت جنبش جمهوری ایران سروده و در یک کنسرت عالی با ازدحام، در سال ۱۳۰۲ در تهران به نام ” جمهوری ایران ” در گراند هتل داده شده در ماهور خوانده و بی اندازه موثر و شورانگیز بوده است. بعد از این غزل عارف ” مارش جمهوری ” را خوانده، و بعد غزل تالی را خواند.

غزل اول ( ماهور ):

به مردم این همه بیداد شد ز مرکز داد

زدیم تیشه بر این ریشه هرچه بادا باد

ازین اساس غلط این بنای پایه برآب

نتیجه نیست به تعمیر این خراب آباد

همیشه مالک این ملک ملت است که داد

سند به دست فریدون، قباله دست قباد

مگوی کشور جم، جم چه کاره بود چه کرد؟

مگوی ملک کیان، کی گرفت کی به که داد؟

به زور بازوی جمهور بود کز ضحاک

گرفت داد دل خلق، کاوه حداد

شکسته بود، گر امروز بود، از صد جای

چو بیستون، سر خسرو ز تیشه فرهاد

کنون که می رسد از دور رایت جمهور

به زیر سایه آن زندگی مبارک باد

پس از مصیبت قاجار، عید جمهوری

یقین بدان بود بود امروز بهترین اعیاد

خوشم که دست طبیعت گذاشت در دربار

چراغ سلطنت شاه بر دریچه باد

به یک نگاه اروپا بباخت خود را شاه

در این قمار کلان تاج و تخت از کف داد

تو نیز فاتحه سلطنت بخوان عارف

خداش با همه بد فطرتی بیامرزاد

خرابِ کشور ما را هر آن که باعث شد

کزین سپس شود آباد، خانه اش آباد!

به دست جمهور هر کس رئیس جمهور است

همیشه باد در انظار در انظار رادمردان، راد

 

غزل دوم ( بیات ترک ):

سوی بلبل دم گل باد صبا خواهد برد

خبر مقدم گل تا همه جا خواهد برد

مژده ده، مژده جمهوری ما تا همه جای

هاتف غیب به تایید خدا خواهد برد

سر بازار جنون، عشق شه ایران را

در اروپا چه خوش انگشت نما خواهد برد

کس نپرسید که آن گنج جواهر کز هند

نادر آورد، شهنشه به چه جا خواهد برد

تا که آخوند و قجر زنده در ایرانند این

ننگ را کشور دارا به کجا خواهد برد

زاهد ار خرقه سالوس به میخانه برد

آبروی همه میکده ها خواهد برد

شیخ طرار به تردستی یک چشم زدن

اثر از مصحف و تسبیح و دعا خواهد برد

تاج کیخسرو و تخت جم اگر آبرویی

داشت آن آبرو این شاه گدا خواهد برد

باد سردار سپه زنده در ایران عارف

کشور رو به فنا را به بقا خواهد برد (حائری، ۱۳۶۲: ۲۸۴)

اجرا: ۲۳ و ۲۴ اسفند ۱۳۰۲، گراند هتل تهران

 

مارش جمهوری:

– ۱ –

روی دلکش، موی دیجور

روی اندر موی، مستور

دست کز این غرفه این حور

کو کشد جز دست جمهور

ساقی از این دور خسته

ساغر زرین شکسته

مطربا، ای پی خجسته

پاره کن این سیم ناجور

دل شکستی، دل شکستی، زین پس دگر با جان رنجوران، مکن بازی تو ای چشم مخمور

 

– ۲ –

ساز ازنو باز کن ساز

یک نوای تازه بنواز

چون در آمد شور شهناز

تار را کن کوک ماهور

پایه جم جایگاهی

دور کیوان بارگاهی

وان قدر قدرت گواهی

وسمه بود و ابروی کور

ترک نغمه خسروانی

بایدت در زندگانی

از سروش از سروش آسمانی، نغمه های روح بخش پهلوی بشنو از دور

 

– ۳ –

سلطنت کو رفت گو رو

نام جمهوریت از نو

همچو خور افکند پرتو

بخ که شد نور علی نور

دور باید شد ز اوهام

بایدی برچیدن این دام

سلطنت را همچو بهرام

زنده باید کرد در گور

دور شاهی را چو دجال

واژگون گشته است احوال

سر زد اقبال، سر زد اقبال، از رایت فتح، آیت مهدی جمهوریت عصر منصور

 

– ۴ –

نیست دوران قجر باد

این شجر بی بار و بر باد

تا قیامت دادگر باد

بازوی پر زور جمهور

کار ایران روبره باد

نام شاهی رو سیه باد

زنده سردار سپه باد

با غریو و کوس و شیپور

توده ملت نمیراد

دامن غفلت نگیراد

تا ابد شد، تا ابد شد، مقهور ملت، از سلطنت و شاه و شاهنشاه و ز امپراطور. (حائری، ۱۳۶۲: ۴۱۶ و ۴۱۷)

اجرا: ۲۳ اسفند ۱۳۰۲، گراند هتل تهران، کنسرت جمهوری. پیش از اجرای عارف اپرای ” رستاخیز شهریاران ایران ” کار میرزلده عشقی روی سن اجرا شده بود.

 

چند شعر از عارف:

در تابستان ۱۲۹۸:

ناله مرغ اسیر این همه بهر وطن است

مسلک مرغ گرفتار قفس، همچو من است

همت از باد سحر می طلبم گر ببرد

خبر از من به رفیقی که به طرف چمن است

فکری ای هموطنان در ره آزادی خویش

بنمایید، که هر کس نکند مثل من است

خانه ای کو شود از دست اجانب آباد

ز اشک ویران کنش آن خانه، که بیت الحزن است

جامه ای کو نشود غرقه به خون بهر وطن

بدر آن جامه، که ننگ تن و کم از کفن است

جامه زن به تن اولی تر اگر آید غیر

زان که بیچاره در این مملکت امروز، زن است

آن کسی را که در این ملک سلیمان کردیم

ملت امروز یقین کرد که او اهرمن است

همه اشراف به وصلت خوش همچون خسرو

رنجبر در غم هجران تو چون کوهکن است

عارف از حزب دموکرات خلاصی چون مور

مطلب، ز آن که خلاصی تو اندر لگن است (سپانلو، ۱۳۷۵: ۱۲۸ و ۱۲۹)

اجرا: اواخر شهریور، تئاتر باقراوف، در مخالفت با وثوق الدوله و قرارداد ۱۹۱۹

 

در سال ۱۳۰۰:

محیط گریه و اندوه و غصه و محنم

کسی که یک نفس آسودگی ندید منم

منم که در وطن خویشتن غریبم و زین

غریب تر که، هم از من غریب تر وطنم

به هر کجا که قدم می نهم به کشور خویش

دچار دزد اداری، اسیر راهزنم

طبیعت از پی آزار من کمر بسته

کنم چه چاره، چو دشمن قویست، دم نزنم

نهال عمر مرا میوه غیر تلخی نیست

بر آن سرم که من این بیخ را ز بن بکنم

چو شمع آب شدم بس که سوختم، فریاد!

که دیگران ننشستند پای سوختنم

چو گشت محرم بیگانه، خانه به، در گور

کفن بیار، که نا محرم است پیرهنم

ز قید تن شوم آزاد، وان زمان زین بند

برون شوم، نیم آزاد تا اسیر تنم

به چشم من همه گل های گلستان چون خار

خلد، اگر به تماشای گل نظر فکنم

در این دیار چه خاکی به سر توانم کرد

به هر کجا که روم، اوفتاده در لجنم

بگو به یار که اندر پی هلاکت من

دگر مکوش، که خود در هلاک خویشتنم

نبرد لذت شیرینی سخن عارف

به گوش عبرت نشنید گر کسی سخنم (سپانلو، ۱۳۷۵: ۱۵۰ و ۱۵۱)

 

منابع:

  1. حائری، هادی (۱۳۶۴)، عارف قزوینی شاعر ملی ایران، تهران: جاویدان.
  2. سپانلو، محمد علی (۱۳۷۵)، شهر شعر عارف، چاپ اول، تهران: علمی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *