فاخته / داستانی از / محسن حسام

محسن حسام

فاخته

 

در سلول که صدا کرد ما از خواب پریدیم. نگهبان در را باز کرد و گفت: «برو تو».

زندانی تو که آمد، ما به دورش حلقه زدیم. باریک و سبزه‌رو بود. عروسک پارچه‌ای تو بغلش بود. گفت: «سلام.» گفتیم: «سلام.» به چشم‌هایش نگاه کردیم. سبز بود و درشت. گیج و گنگ پرسیدیم: «پس اونای دیگه کجان؟» گفت: ««کی‌ها رو میگین؟» گفتیم: «مادرت اینها.» و به موهایش دست کشیدیم. سیاه بود و نرم و بلند. گفت: «نمیدونم.» و با دامن سیاه عروسکش ور رفت. گفتیم: «بابات چی؟» هیچ نگفت. گفتیم: «کی تو رو آورده اینجا؟» گف نگهبانا.» گفتیم: «از کجا؟» و دست‌هایش را در مشت گرفتیم. سرد بود. گوشه چشمی به در سلول انداخت و گفت: «هیس، یواش‌تر، اونا پشت در گوش واستادن.» از چشمی نگاه کردیم، گفتیم: «هیچکس پشت در نیس.» پلک‌هایش سنگین شده بود. دهن دره‌ای کرد و عروسکش را بلند کرد و سرش را گذاشت روی شانه‌اش و گفت: «من خوابم میاد.» دست و پامان را جمع کردیم و براش وسط سلول جا باز کردیم. گفت: «کجا بخوابم؟» گفتیم: «اینجا وسط ما.» خاموش شد. نگاهش روی دیوار و دریچه لغزید: «یک پهلو دراز کشید، عروسکش را کنارش خواباند، دو دستش را بالش سرش کرد، پاهایش را توی دلش جمع کرد و چشم‌هایش را بست. پتویی رویش انداختیم. پتو را با پا کنار زد و گفت: «پتو نمی‌خوام، گرممه.» بهار در راه بود، هوای توی سلول دم داشت. گفتیم: «بکش تا زیر دلت. این جوری نه زیاد گرمت میشه، نه سرما میخوری.» زیر لب گفت: «باشه.» و گذاشت که پتو را تا زیر دلش بکشیم. ما خودمان را به دیوار چسباندیم و یک پهلو دراز کشیدیم تا او دست و پایش را کمتر مچاله کند.

راهرو در سایه روشن نور چراغ‌‌ها خواب رفته بود. از سلول‌ها هم صدایی نمی‌آمد، حتی وز وز مزاحم مگس‌هایی که از جایی نامعلوم می‌آمدند و تو راهرو و در سلول‌ها پْر و پخش می‌شدند. صدای پای نگهبان را شنیدیم. برای سرکشی سلول‌ها آمده بود، پیش از آنکه نگهبان به سلول ما برسد، کلاهک بالای سوراخ در را کنار بزند، چشمش را به سوراخ در بچسباند و توی سلول را نگاه کند، او چشم‌هایش را باز کرد و به صدای پای نگهبان گوش داد. صدای پا نزدیک‌تر که شد، ما سرمان را زمین گذاشتیم. نگهبان که آمد دید زد و رفت. او پا شد نشست. گفتیم: «چرا نمی‌خوابی، جات تنگه؟» گفت: «می‌خوام بخوابم، اما خوابم نمی‌بره.» گفتیم: «قبلاً کجا بودی؟» گفت: «تو یه سلول دیگه.» گفتیم: «چند نفر بودین؟» گفت: «من و مامانم و خاله اقدس.» گفتیم: «خب دیگه، حالا بگیر بخواب.» بازوهایش را دور زانوها حلقه کرد و گفت: «اگه می‌دونستم.» گفتیم: «چی رو می‌دونستی؟» گفت: «اگه می‌دونستم الان اون کجاست.» عروسکش را از کف سلول برداشت. کمرش را گرفت، پیچاند و دماغ پت و پهن عروسک را به لب‌هایش نزدیک کرد و با همان صدای زیر ادامه داد: «هفته پیش، نگهبانا نصف شب اومدن تو سلول ما و اونو با خودشون بردن. من خواب بودم، چشمامو که باز کردم دیدم مامان نیست و خاله اقدس کنار من خوابیده. گفتم: «مامانم کو؟» گفت: «رفته دستشویی، حالا برمی‌گرده.» اما اون برنگشت. حالا من نمی‌دونم چه کار کنم.» افتاد به سرفه. دستهاش تکان می‌خورد. پا شدیم، به پشتش زدیم و گفتیم: «غصه نخور کوچولو، اون برمی‌گرده.» گفت: «راست می‌گین؟» گفتیم: «دروغمون چیه، بار اولشون که نیست، سراغ ما هم اومدن. نصف شب میان دنبالمون یکی مونو چند روزی می‌برن به جای دیگه، بعد برمی‌گردونن سر جای اولش.» گفت: «آخه واسه چی؟» گفتیم: «همین جوری.» نگاهمان کرد و شروع کرد انگشتش را جویدن. بعد گفت: «من از خواهر رقیه پرسیدم مامانم رو کجا بردین، ولی اون گفت که نمی‌دونه.» خواهر رقیه را می‌شناختیم. کوتاه بود و پْر. زندانی‌ها را به نام می‌شناخت. چشم بند را به چشم زندانی‌ها سفت می‌بست. صبح‌ها وقتی ما را به صف می‌کردند که به دستشویی ببرند، وقتی که می‌دید داریم پچ پچ می‌کنیم، به ما بد و بیراه می‌گفت. ظهرها با چرخ دستی راه می‌افتاد و به زندانی‌ها غذا می‌داد. جیره غذایی ما زیاد نبود. سوپ ما اغلب سرد بود و شور و با چند دانه عدس، پوست گوجه فرنگی و یک پر نازک گوشت مرغ. وقتی که خواهر رقیه کاسه‌های سوپ را از سوراخ زیر در تو می‌داد، می‌گفتیم: «خواهر رقیه یک کمی چربش کن. اینکه چیزی توش نیست.» می‌گفت: «اینم که می‌خورین براتون زیادیه، والله بالله غذا دادن به شماها حرومه. من مادر مرده‌رو بگو که از ده پا شدم اومدم اینجا که به شما کافرا غذا بدم. خدایا، خودت منو ببخش. مأمورم و معذور.» … گفتیم: «می‌شه اسمت رو به ما بگی؟» عروسکش را زمین گذاشت و گفت: «اسم من فاخته است.» گفتیم: «چه اسم قشنگی!»

تا صبح نخوابید. بیدار خواب بود و روی پتو غلت می‌زد و هذیان می‌گفت و توی خواب گریه می‌کرد. صبح چشم‌هایش سرخ سرخ بود. گفت: «سلام.» گفتیم: «سلام.» گفت: «کی یه ترانه برام می‌خونه؟» گفتیم: «ترانه؟» سرش را تکان داد. گفتیم: «حتماً خودت خوب می‌خونی. بخون ببینیم.» گفت: «آخه من که بلد نیستم.» گفتیم: «حتی یه دونه؟» گفت: «نه، یادم رفته.» گفتیم: «ترانه خیلی دوست داری؟» گفت: «آره، خیلی.» و چشم‌هایش رنگ دیگری پیدا کرد، رنگ برگهایی که تازه از توی برگ‌های قدیمی سر در آورده باشد و نور آفتاب بسوزاندش. گفت: «می‌دونین، مامانم وقتی تو خونه تنها بودیم، همیشه آواز می‌خواند. بابام تار می‌زد. نقاشی هم می‌کرد. مامانم گل‌ها رو هم خیلی دوست داشت. تو خونه ما گل زیاد بود. یادمه، غروبا با مامانم می‌رفتیم کنار باغچه زیر درختا می‌نشستیم و دوتایی غروب آفتاب را تماشا می‌کردیم. اون وقت، مامان زیر لب می‌خوند. خب دیگه، حالا یه چیزی برام بخونین.» گفتیم: «فاخته جون، می‌شه به ما بگی چند سالته؟» گفت: «هشت سالمه.» گفتیم: «مدرسه رفته‌ای؟» گفت: «نه، داشتم می‌رفتم کلاس اول که مجبور شدیم خونه‌مون را ول کنیم و بریم یه جای دیگه. اون وقت نشد برم مدرسه. مامانم تو خونه بهم خوندن نوشتن یاد داد.» گفتیم: «چند ماهه که اینجایی؟» گفت: «من نمی‌دونم. مامانم می‌دونه.» بعد دست کشید روی خواب پتو، سرش را بلند کرد و گفت: «حالا چی میگین، می‌خونین یا نه؟» گفتیم: «چی دوست داری برات بخونیم؟» رفت تو فکر و گفت: «هر چی دلتون میخواد یا بلدین.» خواندیم. با هم خواندیم و با صدای زیر. به دقت گوش می‌داد. پلک حتی نمی‌زد. ترانه را که خواندیم، پا شد، ما را بوسید و یقه مانتوی یکی از ما را، که برگشته بود، صاف کرد. غبار از شانه‌هامان گرفت، پتوی مچاله شده‌ای را که کف سلول انداخته بودیم، با کف دست صاف کرد و نشست میان ما و ترانه‌ای خواند. چشم‌هایش را بوسیدیم و گفتیم: «چقدر خوب میخونی!» پلکی زد، لب‌هایش را غنچه کرد و زیر لب گفت:

«شبا برام قصه می‌گین؟» گفتیم: «روزا برات ترانه می‌خونیم، شبا برات قصه می‌گیم» دست‌هایش را به هم مالید و گفت: «جانمی، چه خوب.»

***

از آن شب، سلول ما حال و هوای دیگری پیدا کرد. گاهی وقت‌ها، که بازجوها یکی از ما را به اتاق بازجویی می‌کشاندند، فاخته رنگش می‌پرید. زبانش بند می‌‌آمد. دیگر نه ترانه می‌خواند و نه حرف می‌زد. گوشه‌ای می‌نشست. پاهایش را توی دلش جمع می‌کرد. دست‌ها را دور زانوها حلقه می‌کرد، چانه‌اش را می‌گذاشت روی کاسه زانو و به در سلول چشم می‌دوخت. زندانی را که به سلول برمی‌گرداندند، از جایش می‌پرید، دور و بر زندانی می‌چرخید، به شانه‌ها و پشتش دست می‌کشید. کنارش می‌نشست و پاهایش را مالش می‌داد و می‌پرسید: «اینجاست. اینجا نیست. آهان، فهمیدم، اینجات درد می‌کنه، تیر می‌کشه، داغه، می‌سوزه. عیبی نداره، بذار پاهاتو مالش بدم. آهان، اینجوری کمتر درد می‌کشی. می‌دونم که خیلی درد داری. اون وقت‌ها که مامانم رو هر شب…» مکثی می‌کرد و زل می‌زد به ما و می‌زد زیر گریه.

فاخته دلش آلبالو می‌خواست. آلبالوی خیسانده. می‌گفت: «مامانم هم آلبالو خشکه خیلی دوست داشت. مخصوصاً وقتی تو آب خیسش می‌کردیم. به به!» دلش سبزی‌پلو با ماهی هم می‌خواست. گاهی وقت‌ها، حوصله‌اش که سر می‌رفت، می‌گفت: «بیاین یه کاری بکنیم.» می‌گفتیم: «چه کاری؟» می‌گفت: «مهمونی بازی.» نگاهی به هم می‌انداختیم و می‌گفتیم: «چه جوری؟» پا می‌شد و دست‌هاش را به هم می‌مالید و می‌گفت: «این جوری: خب، حالا خیال کنین دیگه تو سلول نیستین، همه‌مون تو خونه‌هامون هستیم. یه روز صبح، من گوشی تلفن رو برمی‌دارم. پشتش را می‌کرد به ما و شماره می‌گرفت. «به یکی یکی‌تون تلفن می‌کنم و میگم، ناهار بیاین خونه ما. خب، حالا ظهره و شما با چندتا دسته گل کوچیک میاین خونه ما. من همه‌تونو می‌بوسم. نازلی و آرش هم تو خونه‌مون هستن. خاله روزا اومده اونارو گذاشته رفته. گفته عصری میاد یه سری بهمون میزنه…» ما را می‌بوسید. «دسته‌های گل رو از دستتون می‌گیرم.» دسته‌های گل را از دست ما می‌گرفت. خودش را برای ما لوس می‌کرد و می‌گفت: «به به چه گُلایی…» و گل‌ها را بو می‌کرد و می‌گفت: «حالا من با این گل‌ها چه کار کنم؟» می‌گفتیم: «بذار اینجا رو میز.» می‌پرسید: «میز کجاست؟» وسط سلول را نشانش می‌دادیم و می‌گفتیم: «اینجا وسط سالن یه ظرف آب هم رو میزه. گل‌ها را بذار تو ظرف آب.» دست‌هایش را به هم می‌زد و می‌گفت: «خوب!» آنوقت خم می‌شد روی میز و گل‌ها را مرتب می‌کرد و می‌گفت: «شما می‌شینین اینجا، کنار میز، روی صندلی‌ها.» می‌گفتیم: «یک رومیزی گلدار روی میز انداخته‌ای. گلدان کوچکی هم روی میز گذاشته‌ای. بافتنی مامانت هم با میل‌ها و گلوله نخ روی میزه. لیوان‌‌هارو هم روی میز چیده‌ای.» می‌گفت: «خب، چی می‌خورین؟» می‌گفتیم: «شربت.» می‌گفت: «شربت کجاست؟» می‌گفتیم: «تو گنجه کنار طاقچه.» می‌گفت: «طاقچه چیه؟» می‌گفتیم: «همونی که کنار گنجه‌ست، یه گلدون کوچک هم روشه.» می‌رفت در گنجه را باز می‌کرد، بطری شربت را بیرون می‌آورد و می‌پرسید: «خب، حالا اینارو کجا بگذارم؟» می‌گفتیم: «روی میز، کنار لیوان‌ها.» بطری شربت را کنار لیوان‌ها می‌گذاشت و چرخی روی پایش می‌زد و می‌گفت: «سالن پذیرایی ما خیلی بزرگ نیست، اما کوچیکم نیست. خب رو دیوارا چی بذاریم؟» می‌گفتیم: «تابلو.» می‌گفت: «چند تا، کجا؟» می‌گفتیم: «دو تا، اینجا و آنجا.» می‌گفت: «باشه. این یکی یه جنگله. خورشید خانم بالای درخت‌هاست؛ اون یکی دریاست، آسمان آبی است، پرنده‌ها دارن رو آب بال می‌زنن.» می‌گفتیم: «یه دختر کوچولو هم کنار ساحل، رو ماسه‌ها نشسته و داره پرنده‌ها رو تماشا می‌کنه.» می‌گفت: «نه من تنها نیستم، نازلی و آرش هم هستن. خاله روزا گفته خاله مواظبشون باش تا من برگردم.» می‌گفتیم: «یه کمد کوچیک زیر پنجره‌ست، یه قاب عکس هم روشه. بابا و مامانت کنار هم نشسته‌ن، سرهاشون رو به هم نزدیک کرده‌ن، مامانت داره می‌خنده، بابات موهاش رو حسابی شونه کرده، از وسط فرق انداخته. تو وسط اونا نشسته‌ای. پیراهن سفید تنته. مامانت موهاتو شونه کرده و انداخته رو شونه‌هات. یه گل سرخم کرده لای موهات. پنجره‌ها بسته‌س. هوای تو سالن دم کرده. ما می‌گفتیم: «اوف، هوا چه گرمه، خفه شدیم. فاخته‌جون، قربون قدمت، می‌تونی بی‌زحمت لای یکی از پنجره‌ها رو باز کنی؟» می‌رفت پای دریچه سلول، لای پنجره‌ای را که نبود، باز می‌کرد. «خب، حالا شما بگین، تشنه‌مونه.» می‌گفتیم: «تشنه‌مونه»، و با دست خودمان را باد می‌زدیم. می‌گفت: «نه، اینجوری نه، بگین از تشنگی مردیم، یه لیوان از اون شربت به ما می‌دی یا نه؟» می‌گفتیم و از شربت‌هایی که توی لیوان می‌ریخت، می‌خوردیم. بعد یکهو می‌گفت: «ای وای من که یادم رفته یخ توش بریزم، برم از تو یخچال یخ بیارم.» می‌رفت به زاویه دیگر سلول و در یخچال را که نبود باز می‌کرد، از توی جایخی یخ را برمی‌داشت و می‌آورد توی لیوان‌ها یخ می‌انداخت و دوباره شربت می‌ریخت و می‌گفت: «خب، خب، من می‌رم آشپزخانه.» می‌گفتیم: «اول باید پیشبندت رو ببندی.» با دست پیشبندی را که نبود به کمر می‌بست و می‌گفت: «حالا باید چند دقیقه شما رو تنها بذارم. ناراحت نشین، زود برمی گردم پیشتون.» می‌رفت کنار در سلول می‌ایستاد، چرخی روی پایش می‌زد و از بالای شانه‌اش نگاهی به ما می‌انداخت و می‌گفت: «بعد چی؟» می‌گفتیم: «گاز خونه‌تون دو شعله داره. روی شعله بزرگ دیگ پلو بار گذاشته‌ای و روی شعله کوچیک ماهی‌تابه رو و حالا داری ماهی‌ها رو سرخ می‌کنی. آرش رفته تو حیاط، داره توپ بازی می‌کنه. نازلی هم تو آشپزخونه‌س، داره شکلات می‌خوره.» از آشپزخانه بیرون می‌آمد، دستش را با پیشبند پاک می‌کرد و می‌گفت: «خب، بگین ببینم، از زندون چه خبر؟ تازگی‌ها کسی آزاد نشده؟» سر تکان می‌دادیم و می‌گفتیم: «هیچکی، فاخته‌جون.» این را که می‌شنید، یکهو یاد مادرش می‌افتاد. دو تا دستش را روی قلبش می‌گذاشت، سرش را بالا می‌گرفت، همانطور که توی سلول بدور خودش می‌چرخید، می‌گفت: «می‌دونین، من مامانم رو تو همین سلول‌ها، راهروها و راه‌پله زیرزمین گم کرده‌ام. از نگهبان‌ها که می‌پرسم، یکی میگه: نمی‌دونم اون کجاست، یکی میگه، اونو تا حال ندیده‌ام. این خواهر رقیه‌ هم که هیچوقت راستش رو به آدم نمی‌گه. ازش می‌پرسم، خواهر رقیه می‌تونی به من بگی مامانم رو کجا برده‌ن؟ زودی یه دونه شکلات از تو جیب مانتوش در میاره و میگه، بگیر بخور، شکلاتش خیلی خوشمزه است. بش می‌گم خواهر رقیه، من شکلات نمی‌خوام، من مامانم رو می‌خوام.» میگه: «باشه، باشه، حالا تو این شکلاتو بگیر بخور تا من برم ببینم اونو کجا برده‌ن.» الان یه ماهه، هر وقت که ازش سراغ مامانمو می‌گیرم، میگه داره می‌ره از بازجوها بپرسه مامانو کجا فرستاده‌ن. حالا دیگه حرفشو باور نمی‌کنم. شبا خواب مامانمو می‌بینم. خواب می‌بینم نگهبانا در سلول رو باز کرده‌ن و مامانمو آورد‌ن تو سلول، اونوقت خواهر رقیه شونه‌هامو می‌گیره و تکون میده و میگه: «فاخته پاشو، مامانتو آورده‌ن.» چشامو باز می‌کنم و می‌گم، مامانم کو؟ خواهر رقیه با انگشتش سیاهی رو تو سلول نشونم میده و می‌گه: «اوناهاش، اونجا نشسته.» بعدش از خواب می‌پرم.» آنوقت فاخته با گریه می‌گفت: «دلم براش تنگ شده. می‌خوام مامانمو ببینم.» و ما خاموش نگاهش می‌کردیم، بعد می‌گفتیم: «هی، فاخته ماهی‌هات…» می‌گفت: «می‌دونم، می‌دونم، ماهی‌هام داره می‌سوزه.» فین فین‌کنان به آشپزخانه می‌رفت تا شعله گاز را پایین بکشد. با گیره تکه‌های ماهی را برمی‌داشت، توی بشقاب‌ها می‌چید. سر دیگ را برمی‌داشت، نگاهی به دیگ پلو می‌انداخت و می‌گفت: «ناهار حاضره، می‌تونین کمک کنین تا بشقاب‌ها رو بچینینم؟ همه رو توی گنجه گذاشته‌‌م.» ما بشقاب‌ها و قاشق‌ها رو از توی گنجه برمی‌داشتیم و روی میز می‌چیدیم. فاخته بشقاب‌ها را یکی یکی از روی میز برمی‌داشت و با کفگیر برای ما پلو می‌کشید و یک تکه ماهی سرخ کرده روی پلو می‌گذاشت و می‌داد دست ما. بعد می‌رفت کنار در و دست‌هایش را زیر شیر آبی که نبود می‌شست و با پیشبند خشک می‌کرد، می‌رفت کنار پنجره و آرش را صدا می‌زد. نازلی از توی آشپزخانه می‌آمد بیرون. می‌‌آمدند کنار ما روی صندلی می‌نشستند و با ما غذا می‌خوردند. بعد از ناهار نوبت چایی بود. فاخته کتری و قوری را از توی گنجه در می‌آورد، آب توی کتری می‌ریخت و کتری را روی شعله کوچک گاز می‌گذاشت. آب کتری که می‌جوشید، یک قاشق چای توی قوری می‌ریخت و آب جوش را روی چای و قوری را روی کتری می‌گذاشت تا دم بکشد. آنوقت توی همان لیوان‌هایی که شربت ریخته بود، برامان چای می‌ریخت. میوه هم بود. هلو، انگور، سیب‌‌های سرخی که فاخته اغلب شب‌ها توی سلول خوابش را می‌دید و البته آلبالو خشکه.

فاخته لیوان‌های چای را روی میز می‌گذاشت و می‌گفت: «ای وای، اصل کاری یادم رفت.» می‌گفتیم: «چی؟» می‌گفت: «حالا می‌بینین.» و می‌رفت در یخچال را باز می‌کرد و کاسه‌ای می‌آورد و روی میز می‌گذاشت و می‌گفت: «بفرمایین، میل کنین، ولی مواظب هسته‌هاش باشین ها!» به آرش و نازلی هم که گویا کنار پنجره رو دو تا صندلی راحتی نشسته بودند یک چیزی می‌داد. ما آلبالوی خیس کرده را در دهان می‌گذاشتیم و می‌گفتیم: «به به، چه آلبالویی! اما یه چیزی یادت رفته.» می‌گفت: «چه چیزی؟» می‌گفتیم: «نمک و گلپر.» می‌رفت و از توی گنجه نمک و گلپر می‌آورد و می‌گفت: «اینم چیزی که می‌خواستین.» بعد می‌گفت: «خب، حالا برام از گل‌ها بگین.» و ما از گل‌ها می‌گفتیم. گل‌هایی که شب می‌پژمردند و عطرشان را همه جا می‌پراکندند. گل‌هایی که مانند پروانه‌ها، ماه، خورشید و ستاره‌ها بودند و از سرخی نور آفتاب می‌گفتیم و نسیم ملایم حاشیه رود، ماسه‌ها و زمزمه آب و شب‌های مهتابی و درخشش ستاره‌ها. می‌گفتیم و می‌گفتیم تا کمکش کرده باشیم آن‌ها را در ذهنش بسازد. بعد از چای و میوه، نوبت بازی بود. فاخته دلش می‌خواست با عروسک پارچه‌ای‌اش بازی کنیم. بلوز و دامنش را در بیاوریم، تنش را بشوییم، گیس‌هایش را شانه کنیم و دسته کنیم و ببافیم؛ آرش هم کنار ما نشسته باشد، نازلی هم پستانک را توی دهان عروسک فرو کند که عروسک جیغ نزند و قول بدهد که از شکلات‌های عروسک نخورد و دم به دم پای عروسک را نپیچاند. فاخته به نازلی می‌گفت یادش باشد که عروسک مال او نیست و او فقط می‌گذارد که نازلی با عروسکش بازی کند.

نمی‌دانستیم عروسک را از کجا آورده است. خودش می‌گفت عروسک را موقع بازداشت زیر دامنش قایم کرده و با خودش به زندان آورده. فاخته موقع هواخوری عروسک را با خودش می‌برد، حتی وقتی که می‌چایید و تب می‌کرد و نگهبان‌ها او را به بهداری می‌بردند. نگهبان‌ها نگاهی به عروسکش می‌انداختند که نکند ما چیزی، یادداشتی، ‌توی سوراخ تنش یا زیر دامن چین‌دارش چپانده باشیم، اما می‌گذاشتند که عروسک باهاش باشد. فاخته توی سلول با قوطی خالی شیر، قاشق‌ها، لیوان‌ها و دمپایی‌ها بازی می‌کرد و در خیالش با ماهی‌های دم‌ کوتاه و پرنده‌های دم چتری، که ما شکلشان را روی کاغذها می‌کشیدیم، حرف می‌زد و با نازلی و آرش، بچه‌های خاله روزا، و نیما و نسترن، بچه‌های عمو بهروز، که ما نمی‌توانستیم تصویرشان را در ذهن بسازیم، سر ماهی‌ها و پرنده‌ها بگو مگویش می‌شد و دلش می‌خواست خاله روزا را ببیند و از او گلایه کند که چرا، بار آخری که به خانه‌شان آمده، نازلی را با خودش نیاورده است، و چرا او را با خودش به سینما نبرده تا کارتون سیندرلا را ببیند. نیما و نسترن می‌گفتند با باباشان رفته‌اند سینما و کارتون سیندرلا را دیده‌اند. خاله روزا به او قول داده بود که یک روز او را با خودش به سینما خواهد برد. می‌گفت کتاب سیندرلا را خوانده است. مادرش برایش خوانده است و فاخته داستان سیندرلا را از بر بود. سیندرلا را دوست داشت، اما از جنگل می‌ترسید و از جانورانی که دیگر نامشان را از یاد برده بود. می‌گفت چرا در سلول تلویزیون نیست. دلش می‌خواست کارتون تن تن را ببیند. صدای اذان که از بلندگو پخش می‌شد، یا وقتی که از توی راهرو نگهبانی نوحه می‌خواند، فاخته گوشه سلول می‌نشست و به دقت گوش می‌داد و بعد می‌پرسید چرا کسی ترانه نمی‌خواند؟ نمی‌دانست الله‌اکبر چیست و چرا خواهر رقیه و نگهبان‌های دیگر سلام صلوات می‌فرستند. گاهی وقت‌ها، توی خیالش، پای دریچه کنار نازلی می‌نشست و برای او از خواهر رقیه می‌گفت و از بلندگوهایی که از آن نوحه پخش می‌شد و صدای سینه‌زنی و صدای قاری‌خوانی که با صدای حزین قرآن می‌خواند و های و هوی مردانی را که او هیچوقت نمی‌توانست تصویرشان را به وضوح در ذهن بسازد. و در خیالش با نازلی و آرش و نیما و نسترن، در باغی که ما تصویرش را پشت دیوار خانه‌اش کشیده بودیم و پر از شکوفه‌های آلبالو بود، می‌دویدند و با دوچرخه‌ها تا انتهای باغ می‌راندند و در ماشین‌های بی‌سقفی می‌نشستند که به پشتشان بادکنک وصل کرده بودند. با توپ‌هایی بازی می‌کردند که بادشان زود خالی می‌شد و با بادکنک‌های رنگارنگی که مدام می‌ترکیدند و اشکشان درمی‌آمد. فاخته مدام از نسترن گلایه می‌کرد و برای نیما خط و نشان می‌کشید و برای خورشید بی‌چشمی که بالای باغ بود و ما یادمان رفته بود که برایش چشم بگذاریم، چشم می‌کشید و روزی چند بار نازلی را می‌بوسید و برایش قصه می‌گفت: حکایت تنهایی خودش را در سلول و بگومگوهایش را در راهرو با حامد و یحیی و سحر. و نازلی را همانجا، جایی، پای دریچه مثلاً رها می‌کرد تا در خیالش با سیندرلا حرف بزند و به او بگوید آن لنگه دیگر کفش را کجا باید جستجو کند. دست آخر که آبش با نازی و آن دیگران به یک جوی نمی‌رفت، تکانی می خورد و خودش را در سلول می‌دید و به یاد می‌آورد که حالا باید در سالن پذیرایی خانه‌اش باشد. می‌گفت: «حالا چه کار کنیم. چطوره همه با هم بریم تو باغ و کمی گردش کنیم؟» می‌گفتیم: «اتفاقاً ما هم دلمون می خواد بریم تو باغ و کمی هوا بخوریم. اما اول بذار یه چرتی بزنیم…» چرتی می‌زدیم و به باغ می‌رفتیم و به نوبت بازو به بازویش می‌دادیم و زیردرخت‌های آلبالو قدم می‌زدیم. از وسط درخت‌ها می‌گذشتیم، و به شکوفه‌ها نگاه می‌کردیم و به خورشیدی که فراز درخت‌ها بود و به صدای پرنده‌ها گوش می‌دادیم و می‌رسیدیم به محوطه باز و سبزی که پر از گل بود. روی علف‌ها دراز می‌کشیدیم و آسمان آبی را تماشا می‌کردیم. آنوقت به خانه عمه قزی می‌رفتیم و با عموجان یا خاله‌جان‌هایی که در اتاق پذیرایی عمه قزی شام می‌خوردن، شام می‌خوردیم. بعد از شام بابا تار می‌زد. آنوقت با هم به اتاقی می‌رفتیم که پرده‌هایش را کشیده بودند و پر از دود سیگار بود. روزنامه‌ها و کاغذ پاره‌ها اینجا و آنجا ولو بود. عمه قزی پشت میزی نشسته بود و چیز می‌نوشت. خاله روزا روزنامه می‌خواند. ما بابا را به گوشه‌ای می‌کشاندیم و با او از تابلوهایی که به تازگی کشیده بود، حرف می‌زدیم، آنوقت خاله روزا می‌گفت که زنی را سنگسار کرده‌اند. می‌گفت که زن عاشق مردی بوده است که زن داشته است. می‌گفت نوشته‌اند زن‌ها دیگر نمی‌توانند بدون حجاب از خانه بیرون بروند. آنوقت فاخته می‌گفت: «چرا خواهر رقیه چادر سرش می‌کند؟» ما تا می‌آمدیم چیزی بگوییم می‌گفت: «مامان دوست نداشت چادر بسر کند.» می‌گفتیم: «تو چی، فاخته؟» نگاهمان می‌کرد و دست آخر، بدون آنکه چیزی بگوید شانه‌اش را بالا می‌انداخت.

 

 

فاخته هم مثل بچه‌های دیگر هواخوری داشت. جلوی سلول‌ها راهروی باریک و سر پوشیده‌ای بود. نگهبان‌ها روزی یک ساعت بچه‌ها را از سلول‌ها بیرون می‌آ‌وردند که در راهرو بازی کنند و هوایی بخورند. فاخته هم می‌رفت و قاتی بچه‌ها می‌شد. ساعت هواخوری که نزدیک می‌شد، فاخته بی‌تابی می‌کرد. مدام از چشمی در سلول نگاه می‌کرد که ببیند بچه‌ها را تو راهرو آورده‌اند یا نه. گویا فاخته تو راهرو یک لحظه روی پایش بند نبود. خودش می‌گفت: «می‌دونین وقتی که پامو می‌ذارم بیرون چی دلم می‌خواد. دلم می‌خواد بدوم. نمی‌دونم چرا، فقط می‌خوام از این سر راهرو بدوم تا اون سر راهرو. گاهی وقت‌ها هم دلم می‌خواد بال داشتم و پرواز می‌کردم.» بعدش می‌پرسید: «راستی چرا ما آدما بال نداریم؟» می‌گفتیم: «برای اینکه آدم‌ها دو تا دست و دو تا پا دارند که می‌تونن خیلی کارها باهاش بکنند. بال را فقط پرنده‌ها دارند.» می‌گفت: «ولی من دلم می‌خواست بال داشتم و توری را با نوکم پاره می‌کردم و از لای میله‌ها درمی‌رفتم.» ما ساعات هواخوری بچه‌ها را دوست داشتیم. خوشمان می‌آمد صدای شادشان را از پشت در بشنویم. این جور وقت‌ها پشت در سلول می‌نشسیتم و به نوبت از چشمی بازی بچه‌ها را تماشا می‌کردیم.

یک روز، بعد از هواخوری، فاخته به سلول که برگشت، دیدیم صورتش سفید شده است و تنش می‌لرزد. گفتیم: «چی شده؟» گفت: «نگهبانها دعوام کردن.» گفتیم: «برای چی؟» گفت: «بهم گفتن صداتو ببر و داد و قال نکن.» دست به گردنش انداختیم و بوسیدیمش و به نرمی گفتیم: «خب، دختر خوب، چرا داد و قال می‌کنی؟ مگه نمی‌شه آروم‌تر بازی کنی؟» گفت: «از لجم این کار رو می‌کنم.»

روز دیگر که از هواخوری برگشت، دیدیم دارد مثل ابر بهار گریه می‌کند.. اشکهایش را پاک کردیم و گفتیم: «دیگه چی شده؟» گفت: «نگهبان گفته از فردا حق ندارم برم هواخوری. گفته سه روز تو سلولت می‌مونی تا بفهمی داد و قال کردن یعنی چی.» بعد دماغش را بالا کشید و گفت: «اصلاً دیگه نمی‌رم، نمی‌رم هواخوری…»

اما ساعت هواخوری، با آنکه ما دور و برش می‌چرخیدیم، دلش هوای دیدن بچه‌ها را می‌کرد. گوش‌هایش را به در می‌چسباند تا صدای یحیی و حامد و شمسی و نازلی و سحر و اصغر را بشنود. این جور وقت‌ها بی‌تابی می‌کرد، چنگ می‌زد به موهایش و ترانه تازه‌ای را که یادش داده بودیم زیر لب می‌خواند. صدای پای نگهبان را که می‌شنید، چشم‌های سبز و رمیده‌اش می‌درخشید، دست و پایش را گم می‌کرد و با نگرانی گوش می‌خواباند. اما نگهبان که از جلوی در سلول رد می‌شد، فاخته پکر می‌شد. چشم‌هایش درخشش را از دست می‌داد، مثل کبوتر که بالش را چیده باشند، کز می‌کرد گوشه سلول و زل می‌زد به ما. دیگر نه حرفی می‌زد و نه کاری می‌کرد. سرش را روی سینه می‌گذاشتیم. مژه‌های بلند و نمناکش را می‌بوسیدیم و می‌گفتیم: «عیبی ندارد فاخته جون، سه روز که چیزی نیست. تا چشم بهم بزنی، می‌گذره.» می‌گفت: «ولی دلم می خواد پیش بچه‌ها باشم.» روز آخر، موقع هواخوری که شد، رفت پشت در سلول نشست و از چشمی بازی بچه‌ها را تماشا کرد. صدای پای نگهبان را که شنید و دانست نگهبان پشت در سلول ایستاده است، نگهبان را صدا زد و ازش خواست اجازه دهد برود بیرون و با بچه‌ها بازی کند. از پشت در صدایی نیامد. اشگ در چشم‌های فاخته حلقه زد. با صدای لرزانی گفت: «بذار بیام بیرون. قول می‌دم دیگه شلوغ نکنم.» نگهبان چیزی نگفت و دور شد.

روز بعد، ساعت هواخوری، نگهبان آمد. فاخته صدایش را که شنید، از جایش پرید و گفت: «سلام» نگهبان لای در را باز کرد و چشمش که به فاخته افتاد خندید و گفت: «تویی فاخته، بگو ببینم چی می‌خوای؟» فاخته من و منی کرد و ساکت شد. نگهبان گفت: «دلت می‌خواد بری پیش بچه‌ها؟» فاخته، در حالی که انگشت شستش را می‌جوید، سرش را تکان داد. نگهبان گفت: «خوشحالی که امروز می‌ری هواخوری؟» فاخته با ذوق گفت: «آره.» نگهبان گفت: «دیگه شلوغ نمی‌کنی؟» فاخته چیزی نگفت. ما صدای خواهر رقیه را از تو راهرو شنیدیم که به سلول ما نزدیک می‌شد: «فاخته کو، چرا نمی‌ذارین بره پیش بچه‌ها؟» پاش را که توی سلول گذاشت، گفت: «بیا فاخته، بیا برو بازی کن.» بعد دست توی جیب مانتویش کرد و شکلاتی درآورد و گفت: «بگیر، امروز برات یه دونه شکلات آورده‌م.» شکلات را داد دست فاخته و دست به سرش کشید و گفت: «خب، حالا برو با بچه‌ها بازی کن.»

فاخته که رفت، ما گفتیم: «خواهر رقیه!» برگشت گفت: «چی‌ می‌خواین؟» گفتیم: «میشه به ما نخ و سوزن بدی؟» گفت؛ «نخ و سوزن؟ دیگه چی، مگه من خرازی دارم. پام رو که تو هر سلول می‌ذارم هر کسی یه چیزی می‌خواد. یکی درد معده داره و شیشه شربتش تموم شده و شربت می‌خواد، یکی سرش درد می‌کنه و قرص می‌خواد، یکی اسهال داره، یکی ویار داره، یکی داره بالا میاره، من یکی دیگه از دست همه‌تون خسته شده‌م، بگین ببینم اصلاً کی به شما گفته برین دنبال این کارها، هان، چرا حرف نمی‌زنین؟ چرا اون دهان گاله‌تونو باز نمی‌کنین؟» گفتیم: «نخ و سوزن رو واسه خودمون نمی‌خواستیم که…» دوید وسط حرف ما: «پس واسه کی می‌خواستین؟» گفتیم: «واسه فاخته.» صدایش را آورد پایین و گفت: «واسه فاخته؟ اون نخ وسوزن می‌خواد چه کار؟» گفتیم: «واسه عروسکش. دامن عروسکش پاره شده.» و عروسک را نشانش دادیم. آمد جلو چنگ زد و عروسک را از دست ما گرفت. نگاهی به عروسک انداخت و زیر لب گفت: «عروسک.» و رفت توی فکر. آنوقت آهسته با خودش گفت: «اگه مال من مونده بود، حالا قد فاخته شده بود. نه، خدا نخواست دخترم بی‌پدر بزرگه شه.» گفتیم: «چش شده بود؟» گفت: «نمی‌دونم، سرما خورد افتاد زمین. بعدش هم اسهال و استفراغ گرفت. تو ده ما دکتر نبود. باباشم نبود، رفته بود جبهه. من دست تنها چی کار می‌تونستم بکنم؟ هنوز چله دخترم تموم نشده بود که خبر مرگ باباش از جبهه رسید.» آنوقت تکانی خورد و گفت: «اصلاً این چیزا به شما چه مربوطه؟ اصلاً من چرا باید این چیزا رو به شما جز جیگر گرفته‌ها بگم؟ خدا الهی تون به تونتون بکنه که خواهر رقیه از شر شماها راحت بشه.» در را کوبید و رفت. یک ساعت بعد با نخ و سوزن برگشت. نخ و سوزن را از سوراخ زیر در رد کرد و گفت: «نیم ساعت وقت دارین که چیزاتونو بدوزین.»

یک روز، فاخته از هواخوری که برگشت، نشست کف سلول و شروع کرد به فین فین کردن. چشم‌هایش خیس بود. گفتیم: «چی شده؟» فاخته گفت: «نگهبان بم گفت، اگه بخوای همین طور داد و قال بکنی، می‌فرستیمت پیش ننه‌‌ت ها.» برای آنکه آرامش کنیم، گفتیم: «خوب، اون که حرف بدی نزده. لابد می‌خوان ترو بفرستن پیشش دیگه.» از بالای ابروها نگاهی به ما انداخت و گفت: «نه، اون دیگه برنمی‌گرده، من اینو می‌دونم.» گفتیم: «برمی‌گرده.» گفت: «راست می‌گین؟» گفتیم: «معلومه، دروغمون چیه.» فکری کرد و گفت: «شاید شما راست می‌گین. شایدم یه روزی برگشت. شایدم نگهبانا برده‌نش بهداری که پاهاشو دوا بزنن.» گفتیم: «تو راست می‌گی، مامانت حالا تو بهداریه. پاهاش که خوب شد، برش می‌گردونن پیشت.» چیزی نگفت. گوشه‌ای نشست، عروسکش را خواباند و شروع کرد براش لالایی خواندن.

 

 

عصر که شد، فاخته گفت سرش درد می‌کند. ما چوب الف را از زیر در رد کردیم. نگهبان که آمد، گفتیم: «فاخته سرش درد می‌کنه. می‌شه یه آسپیرین بهش بدی؟» نگهبان رفت که آسپیرین بیاورد، اما نیامد. یک ساعت بعد خواهر رقیه آمد، در را باز کرد. پایش را توی سلول گذاشته و نگذاشته گفت: «کوشش؟» چشمش که به فاخته افتاد گفت: «چیه، هان، حال نداری؟» فاخته گفت: «سرم درد می‌کنه.» خواهر رقیه مشتش را باز کرد. یک دانه آسپیرین توی مشتش بود. گفت: «برات آسپیرین آورده‌م.» لیوانی از ما گرفت و رفت توی راهرو. از دستشویی آب آورد و به فاخته گفت: «دهانت را باز کن ببینم.» فاخته دهانش را باز کرد. خواهر رقیه قرص را روی زبان او گذاشت، لیوان آب را به دهانش نزدیک کرد. فاخته قرص را بلعید و لیوان آب را تا ته سر کشید. خواهر رقیه گفت: «خب، حالا می‌گیری می‌خوابی، باشه؟» فاخته چشم‌های خسته‌اش را به خواهر رقیه دوخت و زیر لب گفت: «باشه.» خواهر رقیه رفت کنار در و گفت: «باشه.» خواهر رقیه که رفت، فاخته روی پتو دراز کشید. سرش را روی زانوی یکی از ما گذاشت، اما پیش از آنکه چشم‌هایش را روی هم بگذارد، گفت: «آخه برای چی نمی‌ذارن من مامانمو ببینم؟»

***

جیره غذامان کم بود. بعضی از روزها نان خشکیده را در لیوانی که آب پنیر تویش بود، می‌خیساندیم و چند دانه قند را، که پنهان کرده بودیم لای نان می‌گذاشتیم و سق می‌زدیم. فاخته می‌خورد و می‌گفت: «به به، چقدر خوشمزه‌س!» نان بوی نا می‌داد، بوی مانده و قدیمی و جاخوش کرده در زوایای پنهان و ناپیدای توی سلول. فاخته می‌گفت «… نون رو بذارین زیر زبونتون و چشماتونو ببندین و فکر کنین دارین شیرینی می‌خورین. می‌دونین، مامان همیشه تو خونه کیک درست می‌کرد.» دور دهانش را می‌لیسید و می‌گفت: «آخ جون، چه کیک‌هایی! یک عالمه خامه روش بود.» نان خیسانده را با کیف می‌جوید و می‌گفت: «چطوره، هان؟» با بی‌میلی نان و قند را سق می‌زدیم و می‌گفتیم: «ای بدک نیست.» می‌گفت: «می‌دونین، بابام نون و پنیر و سبزی خیلی دوست داشت.» غروبا، صندلی رو می‌ذاشت کنار بخاری و منو می‌نشوند رو زانوش و برام لقمه می‌گرفت. بعدش می‌گفت: «حالا برو تارم رو بیار.» می‌رفتم تارش رو می‌آوردم. بابا تار می‌زد و یواش یواش آواز می‌خواند.» یه بار از او پرسیدیم: «بابات حالام کار سیاسی می‌کنه؟» بی‌آنکه چیزی بگوید، پا شد رفت گوشه سلول نشست، پشتش را کرد به ما و با عروسکش ور رفت. یک شب، پرستار با دوا و باند و قیچی آمد توی سلول. پرستار، چشم‌هایش که به فاخته افتاد، به نگهبان گفت: «برادر، این بچه رو بفرست بیرون.» نگهبان گفت: «فاخته برو بیرون بازی کن.» فاخته گفت: «نه!» و خودش را چسباند به ما. نگهبان گفت: «حالا موقع هواخوریه، نمی‌خوای بری پیش بچه‌ها؟» فاخته اول گوش خواباند، بعد گفت: «مگه شبام هواخوری داریم؟!» پرستار به نگهبان گفت: «ببرش بیرون. من وقت ندارم، باید به سلول‌های دیگه هم سر بزنم.» و به پای باندپیچی شده یکی از زندانی‌ها نگاه کرد. نگهبان گفت: «خواهر، اون که کاری باهات نداره. تو کارتو بکن.» پرستار گفت: «نه، نمیشه، این بچه باید بره بیرون.» یکهو فاخته گفت: «شاشم داره می‌ریزه، می‌خوام برم دستشویی.» نگهبان در سلول را باز کرد و گفت: «بدو برو.»

 

 

روزهای ملاقات، بچه‌های سلول‌های دیگر لباس‌های تمیز می‌پوشیدند و با مادرانشان به ملاقات می‌رفتند. فاخته هم ملاقاتی داشت، مادربزرگ و پدربزرگ، اما نمی‌گذاشتند که آنها را ببیند. ما این را یک روز ـ در سلول ـ از زبان خواهر رقیه شنیده بودیم. خواهر رقیه ـ حتی ـ به ما گفته بود که مادربزرگش «عریضه» داده است که فاخته را بگیرد. اما مسئولین زندان هنوز جوابش را نداده بودند. یک روز هم، دم در دستشویی، پیش چشم ما، از فاخته پرسید: «بگو ببینیم، تو خاله داری؟» فاخته گفت: «آره.» خواهر رقیه گفت: «اون جوونه؟» فاخته نگاهش کرد. خواهر رقیه گفت: «خیلی دوستت داره؟» فاخته گفت: «آره.» خواهر رقیه گفت: «بچه داره؟» فاخته گفت: «آره.» خواهر رقیه دیگر چیزی نگفت. عصر همان روز، یک دامن پلیسه سرمه‌ای و یک پیراهن سفید و یک جفت جوراب بچگانه را به سلول ما آوردند و بی‌آنکه چیزی بگویند رفتند. روز دیگر، که خواهر رقیه به سلول ما آمد، فاخته گفت: «خواهر رقیه!» خواهر رقیه گفت: «چیه؟» فاخته گفت: «واسه چی نمی‌ذارن من برم خاله روزا را ببینم؟»خواهر رقیه گفت: «می‌ذارن، می‌ذارن.» فاخته گفت: «کی؟» خواهر رقیه گفت: «نمیدونم، وقتش که شد می‌برنت که اونو ببینی.» فاخته گفت: «آخه دلم خیلی براش تنگ شده.» خواهر رقیه زل زد به چشم‌های فاخته و زیر لب گفت: «راستی؟»

فاخته موقع ملاقات، تو راهرو، گوشه دیوار می‌ایستاد و ـ ما از چشمی می‌دیدیم ـ انگشتش را توی دهانش می‌کرد و زل می‌زد به بچه‌ها. این جور وقت‌ها دلمان می‌گرفت و می‌زدیم زیر گریه، و پیش از آن که فاخته برگردد، اشک‌هامان را پاک می‌کردیم، به دورش حلقه می‌زدیم، برایش ترانه می‌خواندیم، چیزهای بامزه می‌گفتیم و پیش می‌آمد که برخیزیم و با پاهای پانسمان شده قری به کمر بدیم و بشکنی بزنیم.

 

یک شب، صدای پای نگهبان‌ها را از توی راهرو شنیدیم. از سلول‌ها صدا می‌آمد. یکی از زندانی‌های سلول بغلی ما با مشت به در سلول می‌کوبید و جیغ می‌کشید. به در سلول نزدیک شدیم و از سوراخ در نگاه کردیم. نگهبان‌ها نزدیک می‌شدند. خواهر رقیه جلو جلو می‌آمد. نگهبان‌ها که به در سلول رسیدند، ایستادند. در را باز کردند. رفتند تو، دمی بعد، خواهر رقیه را دیدیم که دست زندانی را از پشت پیچانده و دارد کیسه‌ای را به سرش می‌کشد. زندانی جیغ می‌کشید و به خواهر رقیه می‌گفت ولش کند. دست آخر آن دستش را که خواهر رقیه از پشت پیچانده بود، آزاد کرد زد به سینه خواهر رقیه و کیسه را از سرش برداشت و شروع کرد توی راهرو دویدن و جیغ کشیدن. نگهبان‌ها به دنبالش می‌دویدند. زندانی از جلوی درهای سلول‌ها دوید و رسید به سلول ما. دو تا نگهبان از قفا گرفتندش، و خواهر رقیه رسیده نرسیده با مشت محکم توی ملاجش کوبید. زندانی کف زمین پهن شد و خواهر رقیه با مشت و لگد به جانش افتاد. از سلول‌های دیگر صدا برخاست. «رها کن، زندانی رو رها کن». ما هم با آنها هم صدا شدیم: «رها کن، زندانی رو رها کن.» زندانی هنوز زیر دست و پای خواهر رقیه بود و خواهر رقیه می‌زد. فاخته پا شده بود و آمده بود کنار در سلول و چشمش را به چشمی چسبانده بود. چشمش به خواهر رقیه که افتاد، خشکش زد. زود رو برگرداند. خواست چیزی بگوید، نتوانست، زبانش بند آمده بود. دستش را گرفتیم و گفتیم «برو کنار، نگاه نکن.» رفت گوشه سلول نشست. عروسکش را بغل کرد. انگار خشکش زده بود. ما به نوبت از چشمی نگاه می‌کردیم. خواهر رقیه پاهای زندانی را گرفته بود و کف راهرو می‌کشید. راهرو پر از نگهبان شده بود. از بلندگو صدای نوحه بلند بود. از توی سلول‌ها هنوز صدا می‌آمد، خطی از خون کف راهرو کشیده شده بود.

 

 

یک شب که فاخته خواب بود، از بیرون سلول صدای پای نگهبان‌ها را شنیدیم. اول فکر کردیم برای بردن یکی از ما آمده‌اند. در سلول که باز شد، بازجویی آمد تو. پشت سرش نگهبان‌ها بودند. در را بستند و ما را سینه‌کش دیوار قطار کردند. بازجو خم شد روی فاخته و سرش را به نرمی بلند کرد و گفت: «پاشو، پاشو جانم.» فاخته، گنگ و خواب‌آلود، گفت: «چی شده؟» چشم‌هایش را هنوز باز نکرده بود، بازجو گفت: «هیچی باباجون، تو پاشو.» فاخته گفت: «می‌خوام بخوابم.» و سرش را زمین گذاشت. ما سر را کمی چرخاندیم و آنها را دیدیم. بازجو دست کرد زیر تنه فاخته، او را از زمین برداشت. نگهبانی در را باز کرد و بازجو فاخته را با خودش برد. نگهبان‌ها رفتند و در سلول بسته شد. برگشتیم رفتیم کنار در سلول و از چشمی نگاه کردیم. هیچکس تو راهرو نبود. بازجو و نگهبان‌ها هم دور شده بودند. از سلول‌های بغل صدایی نمی‌آمد. نشستیم و رفتیم توی فکر. هر کسی چیزی می‌گفت: «واسه چی این وقت شب اومدن سراغش؟» «لابد سرنخ پیدا کردن.» «شاید می‌خوان اونو ببرن تو سلول دیگه.» «ولی چرا حالا؟ می‌تونستن فردا بیان.» «بازجو واسه چی اومده بود؟» «شاید دارن می‌برنش شعبه بازپرسی که کارهاشو دریف کنن و شب همانجا نگرش دارن و اول صبحی بفرستنش بیرون.»

یک ساعت بعد فاخته را به سلول برگرداندند. دوره‌اش کردیم. می‌لرزید و هق هق می‌کرد. گفتیم: «چی شده، کجا بردنت؟» گریه امانش نمی‌داد چیزی بگوید. دستهایش را گرفتیم. یخ کرده بود. دندانهایش بهم می‌خورد. گفتیم: «اونا باهات چکار داشتن؟» دست به پشتش و بازویش کشیدیم و گفتیم: «آروم باش، نترس، تو دیگه تنها نیستی. ما پیشت هستیم.» با صدایی خفه گفت: «دیدمش.» گفتیم: «کی رو دیدی؟» گفت: «اونو… با…با…مو.» یک صدا گفتیم: «باباتو، اینجا؟» صورتش سفید شده و تنش یخ کرده بود. پتویی روی شانه‌اش انداختیم. «اما… اون… اون…» و با دست چشم‌هایش را پوشاند. سعی کردیم آرامش کنیم. گفتیم: «هیچی نگو. اصلاً نمی‌خواد چیزی بگی. بگیر بخواب.» گفت: «اون خوابیده بود. چشاش بسته بود. دلم می‌خواست برم پیشش، صداش کنم، شونه‌هاش رو بگیرم و تکونش بدم. دلم می خواست چشماشو باز کنه و منو ببینه. نگهبان‌ها می‌اومدن تو اتاق نگاش می‌کردن و می‌رفتن بیرون. صداش می‌کردم بابا، باباجونم، ولی اون بیدار نمی‌شد. می‌دونستم که اومده دنبال من. مامانم همیشه بهم می‌گفت که یه روز بابا می‌آد دنبالم. بعد خواهر رقیه اومد تو، نگهبان ولم کرد بعد خواهر رقیه منو آورد اینجا، دیگه نمی‌خوام اینجا بمونم، می‌خوام برم اونجا پیش بابام. ته راهرو، اون اطاق آخری، می‌دونستم که میاد دنبالم، می‌دونستم. باباجونم…»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *