من از شعر هم خسته‌ام دیگر / شعری از / م. روانشید

من از شعر هم خسته‌ام دیگر

م. روان‌شید

 

از شعر خسته‌ام

از حوله‌های خیس و چشم‌های خیس و دست‌های خیس از خشونتِ دوران‌ام.

از دوران‌ام خسته‌ام

از دوران‌ام که نمی‌گذرد از این وهله‌ی به‌ناچارِ سنگین و سنگی.

از سنگ‌ها که می‌پرند و می‌خزند و شخم می‌زنند

جانِ جهان‌ام را ـ خسته‌ام.

از بوی بهاری که هست و نمی‌آید

در این بزنگاهی که من

که من

که من خسته‌ام از این شنفتن و گفتن

از این همه لالِ موجهِ بی‌معنا.

 

من از بی‌قراری ماهان‌ام خسته‌ام که بی‌هوده می‌گذرند

دست‌ها، قلم‌ها و قیافه‌هایی که از لعابِ زرین گذشته‌اند

که نادیدن و ناشنیدن است

زیبایی در برکه‌ی دوران‌ام.

 

من از شعر هم خسته‌ام دیگر.

به‌جای قهقه در کوچه

صدای بمب می‌آید

اینک صدای مهیبِ ماست که درپیچیده در خویش

پژواک می‌شویم…

 

چه لالِ موجهِ بی‌معنایی شده است «ما».

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *