در حاشیه ی تبعید / حسین دولت آبادی

برگرفته از:

http://www.dowlatabadi.net

این مقاله نخستین بار در نشریه آرش شماره ۴۱-۴۰ چاپ شد. در آن زمان سردبیر مجله آدینه، فرج سرکوهی، در سفری به اروپا، مبحث تبادل فرهنگی را به میان کشید و مدیر مسؤل مجله آرش، پرویز قلیچ خانی نیز به همین مناسبت و به رسم غربیها پرونده ای در شماره ۳۹- ۴۰ مجله تشکیل داد که در آن چند نفر از اهل قلم تبعیدی در باره این موضوع مطالبی نوشتند و اظهار نظر‌کردند. باری، گویا مدیر مسؤل آرش، به من دسترسی پیدا نکرده بود و بنا به پیشنهاد ایشان، این مقاله برای شماره بعدی به رشته تحریر در آمد.

نسخه دستنویس این مقاله از مدتها پیش گم شده بود، به تازگی دوستی‌ (اسد سیف) محبّت کرد، از آرش فتوکی گرفت و آن را از آلمان برایم فرستاد.

نوامبر ۲۰۱۳ حومه پاریس


در حاشیه ی تبعید

… تا در خویشتن خویش به غلط نیفتم ناگزیرم از چیزهای بی اهمیّت، به ظاهر بی اهمیّت شروع کنم. آخر همین جزئیّات زندگی ام را رقم می زنند و مانند موریانه ها مرا از دورن می جوند و می خورند. شاید دیگران چون من گرفتار این تار عنکبوت نباشند و یا با بند بازی خود را از بند برهانند، امّا من نمی‌توانم. مدام رشته‌های اعصابم مانند سیمهای نازک تار می‌لرزد و این آتشمار، نفرت، روی سینه ام چنبره زده است تا هردم نیشش را به قلبم فرو کند. آرواره هایم را بر هم می فشارم و شعر آن عزیز پاکباخته را زیر لب تکرار می کنم:

« نفرتت مرا ستاره خواهد کرد۱»

عشق را دراین دیار پر پرواز نیست، نفرت مرا زنده نگه می دارد. دیری است که دریافته ام که گُل عمرم در آوارگی و سرگردانی گذشته است و بهترین سالها را برایگان از دست داده‌ام. در همه این سالهایِ نکبت تلاش کرده ام تا گم نشوم و از یاد نبرم چرا از سر زمینم رانده شده ام و در این گوشه دنیا و در حاشیه این جامعه بیگانه چکار می‌کنم؟ هنوز مانند زائری خسته بر دروازه این قلعه سیمانی ایستاده ام و راه به جائی نمی برم، تا گلیمم را از آب بیرون بکشم سر بر هر‌سنگ و سفال و دیواری کوبیده‌ام. تا دل بگذارم و به خواری خو بگیرم غروبهای بارانی بسیاری پشت پنجره اتاقم گریسته ام. نمی توانم، من در این خاک ریشه نمی گیرم. من نه نهال بادامم و نه گل بنفشه که گلدانم را عوض‌کنند. من آن شاخه شکسته‌ام که از ستم بادهای مسموم بر خس و خاشاک می غلتم و دایم در خیال آن درخت تناورم که مدتهاست از آن دور مانده ام. روزگارم در پی کفی نان در ابتذال روزمرگی می‌گذرد. اما تن به ابتذال نمی‌سپارم. در ژرفاهای وجودم آدمکی بزخو کرده است که این را بر نمی تابد. نمی پذیرد و گردن نمی‌گذارد. نه، تا مجالی می یابد، از تاریکی ها بیرون می جهد، ‌کف به لب می آورد و نهیبم می زند. او را با همان چهره عبوس، زمخت و تلخ به روشنی می بینم، تا به خود بیایم و بند بر پوزه اش بگذارم و مهارش کنم، در پاسخ مسافر خوش پوشی که در صندلی عقب تاکسی ام به راحتی یله داده و پیپ دود می کند، می گوید:

« خیر آقا، من تبعیدی ام»

از صدای خشدار و لحن گزنده خودم یکّّه می خورم، می دانم که دوباره بند را به آب داده ام، بعدها، در ایستگاه های چشم به راهی و انتظار به این واکنش می اندیشم، می خواهم بدانم چرا، چرا هر بار با سماجت و بی‌اختیار این کلام جادوئی را تکرار می‌کنم؟ مگر نه این‌است که قصد انکار این وضعیّت را دارم؟ مگر نه این است که در پی احراز هویّتی هستم که از من گرفته اند؟ گویی در این واژه قدرتی نهفته است که غبار روح و زنگار ابتذال و چرکاب تحقیر و حقارت را می‌زداید و آن سنگ سنگین قبر را از روی سینه‌ات بر می‌دارد تا به راحتی نفس بکشی و‌گردنت را راست بگیری و از یاد ببری که دمی پیش آن مرد پیپی، سکّه ای به انعام کف دستت گذاشته و از سر رحمت و تفقّد به رویت لبخند زده است. تا از یاد ببری که دستت یکدم در تردید رد کردن سکه مسین لرزیده و سرانجام کراهت مجاب واقعیّت شده و در‌این جدال درونی چیزی در تو شکسته است، آری، همین جزئیّات به ظاهر بی اهمیّت روزگار مرا رقم می زنند و سوهان بر اعصابم می سایند و انگار تمام روز بر لبه شمشیر برهنه قدم بر می دارم و شب، شب در آینه خودم را باز نمی‌شناسم. شب، سرتاسر شب انترناش لکنته‌ای در کاسه سرم خرناسه می کشد و دم به دم ناقوسهای کلیسا توی گوشهایم زنگ می زنند. تا سحر چند بار با اضطراب از خواب می پرم و به عقربه های شبنمای ساعت نگاه می‌کنم و صدای طپش قلبم را آشکارا می شنوم. سر بر بالش می گذارم و هر بار از خودم می پرسم در این دیار چه می کنی؟ چه چیزی مرا به زندگی پیوند می زند؟ به چه امیدی زنده ام؟

سخن از جزئیّات گفتن آیا نشانه فرسودگی و نازکدلی است؟ نه، سر نالیدن و شکوه کردن ندارم. حرف دلم را تکرار می کنم. بگذار دیگران هر نامی که می خواهند بر آن بگذارند. من برای سیر و سیاحت به این جا نیامده‌ام تا از بدی هوا و آسمان خاکستری بنالم. من این سر زمین را برای زندگی بهتر و آسایش بیشتر انتخاب نکرده ام تا از روزگار سخت و دشوار شکوه کنم. نه، سختی‌برایم چندان بیگانه نیست، من از سخت‌آباد می آیم. بر خاک سوخته وطنم مارهای سیاه خالداری می خزند که از خوفشان به دهان اژدها پناه آورده ام. روی سخنم با آن کسانی که دم از «مهاجرت» و «غربت» می زنند نیست، مهاجرت مقوله دیگری است و جایش در این مقال نیست. اما من نه غریبم و نه مهاجر! می دانم که تنها نیستم، ما بسیاریم، بی‌شمار، اگر هنوز زنده مانده ایم و سر پا ایستاده ایم برای همین معناست: «تبعید!». حضور ما در تبعید با سرنوشت وطنمان گره خورده است و به عنوان‌روشنفکر تبعیدی هویّت یافته‌ایم. هیچ بهانه ای نمی تواند و نباید این این هویّت را لوث و این مرز سرخ را مخدوش کند. واژه تبعید بار فرهنگی و سیاسی مشخصی‌دارد و بناگزیر تمام رفتار اجتماعی، سیاسی و فرهنگی روشنفکر تبعیدی در همین راستا توجیه می شود:

«باده ی خاص خورده ای

نقل خلاص خورده ای

بوی شراب می زند

خربزه در دهان مکن ۲»

دوران سختی را از سر می گذرانیم. شکست انقلاب و بر باد رفتن آن همه آرزوها، فرو ریختن دیوارها و معبدها خیانتها و اشتباهات فاحش، سردرگمی‌ ها و ندانم‌ کاریها احزاب و گروه‌های سیاسی را از اعتبار انداخته‌اند، جسارتها و سلحشوریها خاموش شده اند و بازار چانه زدنها گرم است. دوران، دوران فترت سیاست است و رونق فعالیّت های فرهنگی. فرهنگ! جماعتی چنان این واژه را با غلظت تمام تلفّظ می کنند که گوئی سیاست یک مقوله فرهنگی نیست. چنین «فرهنگی!» که از سیاست روی گردان‌است و آن را خوار می شمارد، امروزه قبای مندرسی است تا بسیاری خود را در آن بپوشانند و از حاشیه روزگار بی خطر بگذرند. من به چنین فرهنگی گرایش نداشته ام و ندارم و هرگز دلال و سوداگر آن نخواهم شد. در سر‌زمینی که مردم را چنان به چهار میخ کشیده اند که حرف روز مره آنها رنگ و بوی سیاسی دارد و تار موی زنان به سیاست پهلومی زند، فرهنگ چطور می تواند در خلوت خویش زیج بنشیند و در آسمان تیره به دنبال ستاره بخت خود بگردد؟ هر چند انگار هستند هنوز کسانی که با چنین فرهنگی از آب می گذرند بی آن که نعلشان تر بشود.

فرهنگ در معنای وسیع و عام آن، ماّدی و معنوی، با انسان زاده شده، با انسان رشد کرده و با انسان شکوفا و شکوفاتر خواهد شد. تاریخ نشان می دهد که علیرغم نیروهای باز دارنده، فرهنگهای ملل مختلف بر هم اثر گذاشته اند و از هم تأثیر پذیرفته اند و بالیده اند. گمان نکنم جز تاریک اندیشان و متحجرین کسی مخالف این روند منطقی و معقول باشد. مراوده فرهنگی میان بسته‌ترین جوامع و در سخت‌ ترین شرایط انجام گرفته و باز‌هم انجام می‌گیرد. گیرم آنچه میان روشنفکران مترّقی و پیشرو داخل و خارج ایران رخ می دهد نتوان تبادل فرهنگی و مراوده فرهنگی نامید. چرا که ما حامل دو فرهنگ مختلف نیستیم، شاید اگر آن را رابطه فرهنگی بنامیم درست تر و دقیق تر باشد. اما در شیوه و راه این رابطه فرهنگی جای حرف و سخن است. نکته همینجاست. به گمان من، فرهنگ و رابطه فرهنگی نباید بهانه ای شود تا بسیاری از چیزها را از یاد ببریم و هویّت‌خودمان را به عنوان‌روشنفکر تبعیدی فراموش‌کنیم. ما ایرانیان مقیم خارج از کشور نیستیم. بگذار هر چیزی را به نام خودش بنامیم. ما انسانهای تبعیدی هستیم که در حد توان و امکاناتمان فرهنک و هنر خلق می‌کنیم. داوری در باره کیفیّت آثار فرهنگی و هنری را که تا به امروز انجام گرفته به آیندگان وا می گذارم، امّا کمیّت این آثار چنان چشمگیر است که هیچ آدم منصفی نمی‌تواند نادیده از کنارش بگذرد. نگاه کنید به تیراژ نشریات، ماهنامه ها، فصل نامه ها، به شمار رمانها، قصّه ها و شعرها، به آثار‌ تاریخی، اجتماعی، سیاسی، فلسفی و روانشناسی، به روزنامه ها، به تأتر، سینما و رادیوها، سمینارها‌و … چنین تلاشی پیگیر در تمام زمینه‌ها واقعاً شگفت انگیز و قابل تحسین است . گیرم خلق فرهنگ و هنر و ابلاغ و نشر آن دو امر کاملاً جداگانه و دو وظیفه متفاوت است. وظیفه هنرمند ‌و خالق فرهنگ پس‌از‌ خلق اثر هنری به آخر می‌رسد، هیچ هنرمند اصیلی پیش از اتمام کارش به نشر و جای نشر و شیوه نشر اثرش نمی‌اندیشد، بی‌شک اگر‌چنین خیال خامی در‌گوشه ذهنش جا خوش‌کند به مروز مقیّد می شود. پذیرفتن «قید»، هر قیدی به کار هنرمند آسیب می رساند. پذیرفتن قید یعنی سازش، یعنی سازگاری. این روند بسیار کند و بطئی است و مانند زنگار سلاح او را آرام آرام می خورد و آن را کُند می کند. این راه به توجیه سانسور می رسد و پذیرفتن قواعد بازی آنها. تن دادن به شرایط تحمیلی‌حاکمیّت برای روشنفکر تبعیدی یعنی نفی ‌هویّت خویش، بهائی سنگین برای کاری بسیار بسیار ناچیز. من بارها از خودم پرسیده ام چرا‌ روشنفکر و هنرمند تبعیدی در این مضحکه شرکت می‌کند؟ چه چیزی سبب می شود تا خیالش به سوی طرح «هنر مجاز»، کم خطر و «قابل‌چاپ» در نشریات «مستقل» ایران پر بکشد؟خودش را آگاهانه سانسور کند؟ مگر حاکمیّت مجاز و غیر مجاز را از هم تفکیک نمی کند؟

اگر این خیال خام به باور عمومی تبدیل شود اسف بار خواهد بود. هنرمند و روشنفکر تبعیدی، با پذیرش تبعید، هرگونه تحمیل، قید، سانسور، مجاز و غیر مجاز را انکار کرده تا در آزادی تمام بیاندیشد و خلق کند. این چشمه اگر بجوشد، آب زلال راه خود را از میان صخره ها باز خواهد کرد، اثری اگر ارزش و اصالت داشته باشد، مانند ذرّات نور منتشر می‌شود. اندیشه‌ای اگر به قلم آید چون آفتاب به خرابه‌ها حتا خواهد رفت. نگران چه هستیم؟! فراموش شدن؟! از یاد مردم رفتن؟! فراموشی، آری، دوران سختی‌است، زمین‌را از زیر پای ما دزدیده‌اند، مردم‌را از ما گرفته‌اند، در هوا، در خلاء معلق مانده ایم، اما، اما اگر هنر مندی نتواند این فراموش شدگی را برتابد و نام خود را بر سر هر بام خرابه ای فریاد کند کارش به رسوائی می کشد

سخن از تحریم و قهر نیست. هنرمند برای هنرپذیر می نویسد و می آفریند، برای مردم، ولی آیا هنرپذیران، مردم در این میانه وظیفه ای ندارند؟ آخر مردم ما می دانند که بخش بزرگی از روشنفکران ایران در تبعید بسر می‌برند وتبعیدیان آنها را از آثارشان محروم نکرده‌اند، این تحریم و سانسور از جانب حاکمیّت اعمال شده و می‌شود. راه مبارزه با سانسور نیز ارسال آثار «قابل چاپ» به ایران نیست. چنین فراورده های از آب گذشته‌ای نشانه حیات و زنده بودن ما نیست. ما زمانی زنده ایم و زنده می‌مانیم که بتوانیم هویّت خود را به عنوان هنرمند تبعیدی حفظ کنیم. ما نباید حیات دو گانه‌ای داشته باشیم، ما جزو دوزیستان نیستیم، چرا مرزها را مخدوش می‌کنیم؟ چرا به جای سامان دادن هنر و ادبیّات تبعید، تعمیق و شکوفائی آن، مدام در پی روزنه ای هستیم تا از آن عبور کنیم؟ چرا خود را می‌تراشیم و می سائیم تا ازاین رخنه بگذریم؟ دیواری از سنگ و ساروج در برابر ما ایستاده‌است، افق پیدا نیست، تنها مانده ایم، صدایمان در برهوت تکرار می شود، می دانم، این واقعیّت روزگار ماست. سایر ملل نیز این دوران را تجربه کرده‌اند و راه عبور از این دیوار را یافته اند. نمونه های زیادی وجود دارد. مردمی که دروران سیاه دیکتاتور و اختناق را از سر گذرانده اند و برای چاپ و نشر آثار ممنوعه راه های مناسبی یافته اند. این امر دیگری است که هنرمند می‌تواند در آن دخیل باشد و یا نباشد. درست در همین جاست که به یاد رسولان‌فرهنگی می‌افتم و کسانی که تلاش می‌کنند مثلاً رابطه فرهنگی‌ما قطع نشود. ترفندهائی که آن سردبیر این و یا آن نشریه می زند تا اثری از هنرمندی تبعیدی درایران چاپ کند نامش مراوده فرهنگی نیست، مغازله فرهنگی است. حالا که سخن از فرهنگ است و مبارزه فرهنگی بگذار صریح و صادقانه با آن برخورد کنیم. مبارزه فرهنگی در زمانی که آدمخواران حیات فرهنگی ما را به خطر انداخته اند کاری است کارستان. این مبارزه فرهنگی که ملاّها از آن به نام «تهاجم فرهنگی» یاد می کنند در ذات خویش یک مبارزه سیاسی است، نوعی مقاومت است، این مقاومت می‌تواند در در هنر و ادبیّات تبعید تشخص ‌یابد و در ایران به «هنر و ادبیّات مخفی و زیرزمینی» بدل گردد و همه آثار «غیر مجاز» هنرمندان «تبعیدی» و «در بند» را در بر گیرد. اگر چنین چشم اندازی را برای آینده خود رسم‌کنیم و در راه تحقق بخشیدن به این اندیشه تلاش کنیم همه ما از این خرده‌کاریهای بی اهمیّت خلاص می‌شویم. از تنهائی به در می‌آئیم نیروهایمان آزاد می شود، بند از زبانمان بر می‌داریم و انبوه هنرمندانی‌که زیر تیغ سانسورند به ما خواهند پیوست. آری، حتا اگر نگران ابلاع و نشر آثار خود هستیم چاره کار را باید در جای دیگر جستجو کنیم و دراین سّد رخنه نیاندازیم. چرا‌که ویرانی و پوسیدگی آرام آرام و خشت به خشت آغاز می شود و روزی ناگهان خانه بر سرما فرو می ریزد.

دوران دهشت انگیزی را تجربه می‌کنیم، این روزگار می تواند در آثار ما انعکاس‌یابد چنانکه تا کنون در بسیاری زمینه‌ها کم و بیش انعکاس یافته و به ثبت رسیده است. وظیفه هنرمند تبعیدی باز آفرینی این دوره کم نظیر در حیات ملّت ماست. چرا باید نگران تبادل فرهنگی باشیم؟ در عصری که بی‌اهمیّت ترین حادثه ها در کوتاهترین زمان در چهار‌ گوشه جهان به گوش مردم می‌رسد، چطور می تواند ح