نخستین درسِ آزادی / شعری از/ مجید نفیسی

نخستین درسِ آزادی

نه لقبهای قدیمی را می‌خواهم
نه عناوینِ تازه را.
مرا با همان نامِ آشنا
صدا کنید.

انسانم من
انسانِ دیروز و امروز
انسانِ امروز و فردا.

در چشمانم
ستارگان رنگ می‌بازند
و در دستانم
خورشید غروب می‌کند.
در لبخندم کودکی به‌دنیا می‌آید
و از قلبم خونی سرخ، بخار می‌شود.

من خدای خویشتنم و با این همه
خود را روباهی می‌دیدم
با دمی پیچیده بر سر.

من خدای آفرینشم و با این همه
خود را مهره‌ای می‌دیدم
در چرخِ عبوسِ تولید.

برمی‌خیزم و از مهتابی خاموش
به درختانِ مرده در زمستان می‌نگرم.
خود را در شالی می‌پیچم که خواهرزاده‌ام مرجان
برایم در زندان بافته
تا نخستین درسِ آزادی را
به طبیعت و تاریخ داده باشم.

مجید نفیسی
بیست‌و‌دوم دسامبر هزار‌و‌نهصد‌و‌هشتاد‌و‌پنج

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *