پناه بر عبیدزاکانا / شعری از / اسد رخساریان

پناه بر عبیدِ زاکانا!

 

اسد رخساریان

 

از قضای فلک به دورانا

زد و شد سیّدی چو سلطانا

 

سیّدان ناگهان برآوردند

سر ز سوراخ­ها چو موشانا

 

به سر عمّامه و عبا در بر

عربده­ جو، همه به میدانا

 

کژدم و مار و مور از آن سرها

ریختندی به ملکِ ساسانا

 

روبهانِ و شغال­ها بستند

عهدِ خدمت برای خلقانا

 

گرگی آمد به گرگِ دیگر گفت

چه نشستی در این بیابانا

 

سگ نداند که صاحبِ او کیست

برّه و گوسفند هم که حیرانا

 

تو بگو لا و لو و عبد و ابو

تیز کن تیز چنگ و دندانا

 

سرنوشتِ زمانه دیگر شد

به سر آمد زمانِ شاهانا

 

آش پختند روغنش بسیار

نخود و لوبیاش مرجانا

 

هر که خورد آششان دمر افتاد

بی­سر و بی­صدا به یزدانا

 

گفت شیری عجب هیاهویی

دید بُزمجّه­ ها پریشانا

 

روز دیگر به بانگِ البوقی

متّهم شد به کفر و بهتانا

 

شیرهای دگر ماّده و نر

الفرار یا به بند و زندانا

 

میخشان را که خوب کوبیدند

زهرشان ریخت توی فنجانا

 

“قدرتِ مطلقه” به رقص آمد

هم­چو شمشیرِ تیزِ بُرّانا

 

سایه به سایه­ اش خدا دیدند

خاصه چشمانِ دین­فروشانا

 

دله­ خفّاش­ها پر در آوردند

جغدها هم کنارِ ایشانا

 

درِ میخانه­ ها همه بستند

هم دهانِ تمامِ مستانا

 

شهر، شهر فرنگ بود و کنون

مُفتِ چنگِ تمامِ دزدانا

 

گفته شد که “سروشِ” فلسفه هم

شده دبّاغِ پوستِ شیطانا

 

خلسه آورد و نشئگی افزود

نیشِ زنبورِ شعر و عرفانا

 

هر غلط خواستند خود کردند

سرِ آزادگان زدند و مردانا

 

روضه­خوان­ ها و مُرده­ خورها هم

بر درِ بُقعه­ ها رجزخوانا

 

اجّی و مجّی و ترّجی لا

مُدّعا فهم کن پسر جانا

 

مملکت را هپل هپو کردند

ملّت­ ام یک­سره چپو جانا

 

این همان تُحفِ مُنجی غایب

این همان تُخمِ دین و ایمانا

 

خانه از پای­بست ویران است
ماجرا را مبین تو پایانا.

 

اکتبر ٢۰۱۸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *