یک روز… / شعری از / سعید یوسف

بارنشر شعری از سعید یوسف

یک روز…

 

یک روز همه، چون ملخ و مور، می‌آئیم

از کوه و کمر، تپّه و ماهور، می‌آئیم

چون ابر که ناگه فکند سایه به هرجا،

چون لشکر غوغاگرِ زنبور، می‌آئیم

با نعرۀ مستانه و با نغمۀ شادی،

با هلهله و پُر شر و پُر شور می‌آئیم،

با جمله همالان، همه یاران و رفیقان،

همگام و همآواز، به جمهور، می‌آئیم

با پیکر خونین و نگاهی شررافکن،

چون مردۀ برخاسته از گور، می‌آئیم

با عشقی و با فرّخی و با گُلِسرخی

همراهِ سعیدِ سلطانپور می‌آئیم

بر رایتِ ما، غایتِ ما نقش توان دید:

مِهر است، که گوید به چه منظور می‌آئیم

تا مهرِ حقیقت همه جا نور فشاند،

وآید به سر این دولتِ شبکور، می‌آئیم

ما مژدۀ آزادی‌ات آریم و عدالت

با بانگِ دُهل، نعرۀ شیپور می‌آئیم

امروز در این سایه توان اندکی آسود

از منزل دوری، ز رهی دور، می‌آئیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *