ایران و تبعید، مراودات و ملاحظات / سعید یوسف

دوست بسیار عزیز و بدبختانه بسیار نادیده بلکه هیچ نادیده ی من، آقای فرداد عزیز، علی جان

دست شما درد نکند که با همه ی گرفتاریهای دیگر، و بی هیچ چشمداشتی، برای وبسایت کانون نویسندگان ایران (در تبعید) هم وقت می گذارید و آن را برای کسانی چون من به تفرجگاهی چشمنواز تبدیل کرده اید که در آن از دوستان اهل قلم خبری یا مطلبی می یابم و می خوانم.

دیدم که تازه ترین مطلب، که البته مطلب تازه ای نیست، بازنشر نوشته ای خواندنی از دوست عزیزم حسین دولت آبادی است. حدس می زنم که از سایت خود او برداشته شده باشد، و خوب می بود اگر این نکته به روشنی در سایت کانون بیان می شد، تا تاریخ ۲۰۱۳ در بالای مطلب کسانی را به اشتباه نیندازد. حسین عزیز خود به مجله ی آرش، شماره های ۳۹-۴۰ و بعد ۴۰-۴۱، اشاره می کند بدون ذکر تاریخ آن. من جستجو کردم و دیدم این شماره ی آرش (۳۹-۴۰) در خرداد-تیر سال ۱۳۷۳ (یعنی تابستان ۱۹۹۴) چاپ شده است، و من هم در همان شماره در پاسخ مجله ی آرش پاسخ کوتاهی نوشته ام.

شاید برای دوستان جوانتر ما در ایران و خارج از ایران خواندن نوشته ی من هم پر بیفایده نباشد، تا با نگاهی دیگر به همین مسئله آشنا شوند. و باز خوب است یادآوری شود که این نوشته بازتاب فضای آن سالهای قدیم است که من هنوز می توانستم به نشریاتی مانند آدینه و دنیای سخن در ایران اشاره کنم، و برخی از اشارات را از این زاویه باید دید. هنوز ما به زمان قتلهای زنجیره ای وغیره نرسیده ایم، و این هشدارها و نگرانیهای مرا قدری معنی دار تر می کند.

این هم متن کامل پرسشهای آرش و پاسخهای من، که احتمالا در بهار سال ۱۳۷۳ نوشته و در تابستان همان سال چاپ شده است (البته چاپی بسیار مغلوط).

 

پرسشهای آرش‏ و پاسخ سعید یوسف

 

۱) عدّه ای از نویسندگان و هنرمندان که به دلائل سیاسی یا نبود آزادی اندیشه و قلم در ایران ناچار به ترک میهن شده و در تبعید بسر می برند بخشی از آثار قابل چاپ خود را برای مطبوعات سانسورزده ی ایران می فرستند. جوانب مثبت و منفی این امر از نظر شما چیست؟

 

س.ی.: اهمیّت یافتن و بزرگ شدن پرسشهائی از این دست به گمان من تنها زائیده ی خودبزرگ بینی های ما اهل قلم است. مگر فکر می کنید مطبوعات داخل یا کتابها در چه تیراژی چاپ می شود، به دست چند نفر می رسد، و چه انعکاسی (در سطح جامعه) دارد، که حالا بخواهیم درباره ی جوانب مثبت و منفی این انعکاس‏ بحث کنیم؟ و تازه، منظور از «مطبوعات سانسورزده ی ایران» چیست؟ کیهان و جمهوری اسلامی یا همین دنیای سخن و آدینه ی خودمان؟ و منظور از «جوانب مثبت و منفی» چیست؟ مثبت و منفی به لحاظ فرهنگی یا سیاسی؟ به بیانی دیگر، می توان پرسید اگر اعتراضی باشد به چاپ این آثار در ایران است یا به چاپ نام صاحبان آثار بر بالای آنها؟ چرا که اگراین آثار خود فی نفسه و به لحاظ محتوائی در تأیید رژیم است، چاپ شدن شان‏ در خارج هم به نفع رژیم است و فرقی نمی کند که کجا چاپ شوند. امّا اگر چنین نیست، پس‏ تنها مسئله ی نام صاحب اثر است که گویا نباید چاپ شود. ولی چرا؟ اگر رژیم قرار باشد صرفاً از چاپ نام امثال بنده و شما در مطبوعات داخل نفعی ببرد، بجای زیر سبیلی در کردن مطلبی که در آدینه چاپ شده است اصلاً برمی‌دارد نوشته‌های ما را در صفحات کیهان روزانه ی خودش‏ تجدید چاپ می کند یا حتی نوشته هائی به نام ما جعل می کند.

اگر ما در خارج نویسنده ای داشتیم که به همّت رسانه های غربی شهرتی همسنگ سولژنیتسین پیدا کرده بود، «قهر» کردن او با مطبوعات داخل و ندادن مطلب به آنها شاید می توانست خودش‏ کاربرد مثبت سیاسی داشته باشد. ولی ما تجربه ی کسی چون شاملو را هم داریم که در سالهای آخر رژیم سابق، در خارج بود. در اینجا با آنچه که او در خارج کرد و نقش‏ مثبت آنها کاری نداریم؛ ولی آیا در داخل ایران اصلاً کسی کمبود فوق العاده ای احساس‏ می کرد و چاپ شدن یا نشدن اثری از او در ایران موضوع تفسیرها و منجر به بررسی جوانب مثبت و منفی می شد؟

گویا استدلال می شود که با چاپ اثری از یک نویسنده ی تبعیدی در ایران، این توهّم ایجاد خواهد شد که در ایران سانسور وجود ندارد. چه کسانی دچار این توهّم خواهند شد؟ دست اندرکاران و اهل قلم و روشنفکران داخل و خارج که همه، هم از وجود سانسور و هم از حدود آن، با خبرند و دچار توهّمی نخواهند شد. آیا خوانندگان اندکْ شمار مطبوعات و کتابها دچار توهّم خواهند شد؟ ولی آنها هم یا از همان روشنفکران اند و یا، اگر نباشند، نه نام صاحب اثر برایشان چندان آشناست و نه می دانند او در کدام گوشه ی ایران یا خارج زندگی می کند و به چه دلیل. اگر هم قرار است در عرصه ی مناسبات بین المللی با ایجاد چنین توهّمی سوء استفاده شود، وظیفه ی ماست که توهّم زدائی کنیم.

این خوب است که به دشمن یا به قدرت حاکم بگوئیم ما با تو نیستیم، ولی برای این کار اوّل باید ثابت کرد و نشان داد و به رخ کشید که ما هستیم؛ و هر چه بیشتر بودنِ خود را به نمایش‏ بگذاریم، با او نبودنِ ما بیشتر انعکاس‏ پیدا خواهد کرد و در نتیجه مؤثّرتر خواهد بود. گاه می تواند مبارزه ی شما تنها در این خلاصه شود که بگوئید: من هستم!

نیز درباره ی آثاری که در ایران چاپ می شود گاه می گویند: حتماً چاپ فلان مطلب به نفع جمهوری اسلامی بوده که چاپ شده. ولی همین را می شود جور دیگری هم دید، می شود گفت: شاید فعلاً (به هر دلیلی) به نفع جمهوری اسلامی نبوده که با چاپش‏ مخالفت کند؟ اینجا تفاوت ظریفی وجود دارد که خیلیها نمی توانند یا نمی خواهند ببینندش‏. اگر هم این تاکتیک رژیم است، باید، با استفاده ی درست از آن، به ضدّ تاکتیک تبدیلش‏ کرد، همان‌طور که در زمان شاه شد. به‏نظر من مخالفان این ارتباطِ ادبی در نهایت، خواسته یا نخواسته، گونه ای تفکر مذهبی، گونه ای اعتقاد به سیاه و سفید، پاکی و نجسی، هدایت شان می کند. در عالمِ واقع زندگی نمی کنند، و بیش‏ از آن که نگران ایجاد توهّم باشند، خود دچار توهّم نسبت به جایگاه واقعی خویش اند. بگذریم از غرض ‏ورزانی که همیشه منتظر فرصت اند تا به این و آن برچسب بزنند.

کوتاه سخن آن که من هیچ تفاوتی میان خودم، که به هر دلیل نتوانسته ام در ایران بمانم، و دوستان اهل قلمی که به هر دلیل توانسته اند در ایران بمانند و از امکانات موجود در داخل برای چاپ آثارشان استفاده می کنند، نمی بینم. باید با سانسور مبارزه کرد و عمله و اکره ی سانسور را افشا کرد، ولی با قهر کردن با رفقا و دوستانی که صاحبان چند نشریّه دگراندیش‏ داخل اند، یا با قطع ارتباط با مخاطبان واقعی آثارمان که در ایران اند، چه مبارزه ای با سانسور کرده ایم؟ من معتقدم که اگر رخنه ای در سدّ سانسور می توان یافت، باید از آن استفاده کرد و تلاش‏ کرد که این رخنه بازتر هم بشود، البتّه بدون دادن امتیازی و نه به هر قیمتی. و در عین حال معتقدم که حکمی کلّی در اینجا برای همه ی اهل قلم نمی توان صادر کرد؛ هر کسی باید جوانب مثبت و منفی کار را برای خودش‏ جداگانه بررسی کند.

 

۲) در این سالها سفر هنرمندان و نویسندگان ساکن ایران به خارج از کشور جهت ارائه ی آثارشان به تبعیدیان به امری رایج تبدیل شده است. جوانب مثبت و منفی این سفرها چیست؟

 

س.ی.: در اینجا هم به هیچ وجه حکمی کلّی نمی توان داد. باید دید آثاری که می خواهند ارائه کنند چیست، با چه تمهیداتی، با حمایت یا به دعوت و به تقاضای چه نهاد و دستگاهی، به خارج می آیند، آیا سفرشان به خواست رژیم و برای بزک کردن چهره ی آن است یا علیرغم رژیم و برای افشایش‏؟ یا اگر امتیازی به رژیم داده اند چه بوده؟

به گمان من باید حساب آن گروه را که به خواست رژیم، از طریق سفارتخانه های رژیم می آیند، یا به دعوت نهادهائی که مناسبات سیاسی و اقتصادی معیّنی با رژیم دارند، از بقیّه جدا کرد. اینها اگر هم هنری داشته باشند در خدمت رذالت و جنایت قرار گرفته است، این گروه را باید افشا و طرد کرد. پس‏ در واقع بحث بر سر دیگرانی است که از این قماش‏ نیستند، و البتّه آنها هم خودشان انواع و اقسام دارند.

اینجا باید نکته ای را از یاد نبریم. یکی از تناقضهای بیشماری که جمهوری اسلامی درگیرشان است همین نحوه ی برخوردش‏ با نویسندگان و هنرمندان است. از طرفی می خواهد که سر به تن شان نباشد و از طرف دیگر به ملاحظه ی افکار عمومی نمی تواند چندان راحت هم همه را از دم تیغ بگذراند، پس‏ می آید از همین موضوع که این گروه از مخالفان را زنده گذاشته و حتّی به آنها اجازه ی چاپ روزنامه و سفر به خارج می دهد استفاده ی تبلیغاتی می کند. به همین دلیل واجب است که این دوستان همیشه به نحوی موضعگیری کنند که اجازه ی چنین سوء استفاده ای را ندهند.

از سوی دیگر، باز نباید از یاد ببریم که جمهوری اسلامی خواهان قطع ارتباط میان داخل و خارج، و بویژه خواهان منزوی کردن، ناچیز جلوه دادن و حتّی نادیده انگاشتن هنرمندان و نویسندگان تبعیدی است (بگذریم از ممنوع القلم کردن شان در داخل و قرار دادن شان در لیست ترور). بنابراین، سفر دوستان داخل به خارج اگر در جهت نقض‏ این تلاش‏ رژیم، یعنی در جهت یکی شمردن داخل و خارج و ارتباط گیری با تبعیدیها و یادکردن از آنها در بازگشت، باشد، همین خود کاری است ارزنده و گامی است در جهت خلاف منافع رژیم، حتّی اگر، بنا به ملاحظات و محظوراتی که می دانیم هست، در اینجا صریحاً موضعگیری هم نکنند. دیدار و گفتگو با آنها، هم برای ما سودمند است و هم شاید برای خودشان.

آنچه که اسباب تأسّف است این است که می بینیم بسیاری از این دوستان، خواه در خارج و خواه در بازگشت، به گونه‌ای از تبعیدیان یاد می کنند که هیچ معنائی جز هم صدائی با رژیم ندارد و گاه آدم خیال می کند که می خواهند با دادن چنین امتیاز و اطمینانی، راه را برای سفرهای بعدی هموارتر کنند. این شکل یاد کردن از تبعیدیان با کنایه و تحقیر و سرزنش‏ یا حتّی نادیده انگاشتن از طریق سکوتهای معنی دار، خواه بنابر ملاحظاتی باشد که خود دانند و خواه صرفاً بخاطر اختلاف سلیقه و رقابت و تنگ‌چشمی، در نهایت به سود رژیم است و به چنین دوستانی باید گفت که «مرا به خیر تو امّید نیست، شر مرسان». اینها اگر اصلاً لطف شان را از ما بالکلّ دریغ کنند و بجای بهانه کردن سخنرانی، صرفاً برای هواخوری یا خرید چند دست لباس‏ به خارج بیایند سنگین ترند. ولی منیرو روانی‌پور، برای مثال، از معدود کسانی است که چنین نیست، از کارهای فرهنگی تبعیدیان با شوق و شگفتی یاد می کند و می گوید اگر منتقدینی که در داخل هستند از تبعیدیان یاد نمی کنند شاید «به خود می گویند چرا ما یک میدانی برای عدّه ی دیگری باز کنیم. این کار، به‌هرحال، رقیب دیگری را برای خود علم کردن است…» (نگاه کنید به مصاحبه ‌اش‏ در شماره ی ۶ پویشگران، ص ۴۵-۴۶). این حرف درستی است ولی تنها بخشی از واقعیّت است، بخشی هم همان ملاحظات سیاسی است که گفتم.

به لحاظ بار فرهنگی هم سفرهای این دوستان بسیار متفاوت بوده است. غالباً با نوعی احساس‏ رسالت می آیند و حرفهای پیامبرگونه که شاید در ایران و در گذشته خریدار داشته است ولی برای ما که در اینجا قدری چشم و گوشمان بازتر شده است و بیشتر در جریان سطح بحثهای فرهنگی فرنگیها هستیم حرفهائی توخالی و ملال آور و گاه کاملاً ابتدائی و غلط و خنده دارست. امّا خودشان در بازگشت با آب و تاب از دعوت دانشگاههای غربی برای سخنرانی (که منظورشان همّت چند دانشجوی تبعیدی در گرفتن سالنی در دانشگاه است) و انعکاس‏ فوق العاده ی سفرشان حرف می زنند، که در بیشتر اوقات از واقعیّت به دور است. نوع رفتار و برخورد هم گاه به دور از شأن یک هنرمند اصیل و آگاه و حاکی از شیزوفرنی و خودشیفتگی طاووس صفتانه ای است. ولی در مواردی هم واقعاً از صداقت و نوع برخورد این دوستان لذّت برده ایم و از آنها چیز آموخته ایم و دیدارشان مغتنم بوده است.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *