به پیشِ رو، پُلِ رنگین کمانکی دارم / شعری منتشر نشده از/ اسماعیل خویی

شعری از اسماعیل خوئی

به پیشِ رو، پُلِ رنگین کمانکی دارم

 

هنوز در تنِ فرسوده جانکی دارم:

برای رنج کشیدن توانکی دارم.

ولی،نه! جانکِ من خود گریزگاهِ من است:

در آن، برای دلِ خود، جهانکی دارم.

در آن، در آن سوی این آسمانه ی کوتاه،

زلال، چون دلِ خود، آسمانکی دارم.

در آن، چو می روم از راهِ شیری آن سوتر،

برای پرسه زدن، کهکشانکی دارم:

که می شکوفد و می گسترد ز خود بر خویش؛

و خوشه خوشه، در آن، اخترانکی دارم.

و، تا ز هر سوی آن بگذرم به سوی دگر،

به پیشِ رو، پلِ رنگین کمانکی دارم.

رَوَم به پا و به بال و، بر این دو افزون، نیز

ز پلّه های هوا، نردبانکی دارم.

وَ،هر کجا که رسم، مست زآن همه دیدار،

در آن،برای غنودن، مکانکی دارم.

وَ،چون به خواب روم نیز، پیشِ چشم، هنوز

درخششِ شررِ اینک آنکی دارم.

خوش ام که دور، بسی دور،از جهانِ شما،

در این جهانِ صفا، آشیانکی دارم.

وَ،چون فرود می آیم، از آشیانکِ خویش،

برای دوست، زشعر، ارمغانکی دارم.

 

نهم فروردین ۱۳۹۶،

بیدرکجای لندن

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *