در کلبه ی ما / شعری از / اسماعیل خوئی

 

 

 

 

 

 

 

اسماعیل خوئی

 

در کُلبه ی ما

مصراعِ «در کُلبه ی ما رونق اگر نیست ،صفا هست» را من، در نوجوانی، در غزلی از «ارغنونِ» اخوان جان خوانده بودم، و همچنان در یادم مانده است.

دیشب، هادی جانِ خرسندی، تلفنی، می خواست بداند که این مصراع از کیست: و همین انگیزه ای شد برای سرودنِ این غزل یا مَزَل، چه می دانم!

 

 

«در کُلبه ی ما رونق اگر نیست، صفا هست»:

وین رازِ سروری ست که در کُلبه ی ما هست.

اینجاست که هست آنچه تو را مایه ی شادی ست:

باور کن و پا در نه و بنگر: به خدا هست!

آشفته اگر یابی اش، از گیسوی خود بین:

البتّه، در آن،باز هم آثارِ شما هست!

ور تنگ می یابی ش، دل ام نیز چنین است:

یعنی که، در این هر دو، همین بهرِ تو جا هست.

ور بی تو خراب است، نشانی ست ز حال ام:

ورگویم ات این بدتر از آن نیست، چرا، هست!

زیبایی ی خود را تو در این کُلبه می یابی:

آیینه در آن نیست، نباشد، دلِ ما هست!

بنگر که ز خورشید در آن نیست فروغی:

روی تو در آن نیست، که این «خانه سیاه است»!

گفتم که تو را مایه ی شادی ست در اینجا:

هر چند مرا شاد شدن بی تو گناه است.

هان! تا که گراینده به دین ام نشناسی:

گر هست خدا، چون تو، همین در دلِ ما هست.

در دینکده ها هیچ نشانی زصفا نیست:

حتّا به خراباتِ مغان نیز ریا هست.

هر جای که دین هست، در آن شور و نوا نیست؛

هر جای که دین نیست،در آن شور ونوا هست.

آنجای که موسیقی و آواز حرام است،

معلوم نباشد که برای چه صدا هست!

تا چند خورَد نانِ خود از مرگ وعزا شیخ؟

هست از هنرِ او مگر، ار مرگ وعزا هست؟!

از دانشِ او نیست،اگر هست حقیقت:

امّا هنرِ اوست، اگر مکر ودغا هست!

در عالمِ ما، فرد رَوَد، نوع بمانَد:

بیرون ز همین جا، نه فنا و نه بقا هست.

وَ تازه، فنا نیست شدن نیست به کیهان:

ژاژ است و تهی این که بگوییم فنا هست!

بنگر ز کُجا تا به کُجا برده ام این شعر:

تا گوهرِ شعری ش کجا نیست، کجا هست.

شعر است، نه شاعر،که سراینده ی خویش است:

این چامه ی آشفته بدین نکته گواه است.

 

بیست ونهم فروردین ۱۳۹۶،

بیدرکجای لندن

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *