سه شعر از مجموعه‌ی «ما بردگان فراری» / اثری تازه از م. روانشید

مجموعه شعر«ما بردگان فراری» اثر م. روان‌شید با هدف کمک‌رسانی به یک کودک بیمار منتشر شد. برای این مجموعه قیمتی گذاشته نشده و علاقه‌مندان جهت مشارکت در این حرکت انسانی(کمک به کودک بیمار) هر مبلغی که در توانایی‌شان باشد پرداخت می‌کنند. لازم به ذکر است کلیه مبالغ جمع شده از فروش این مجموعه، با نظارت یک گروه چهارنفره، به صورت مستقیم به خانواده‌ی بیمار اهدا و گزارش آن اعلام خواهد شد.

از آن‌جایی که قیمت این مجموعه شعر «به همت عالی» واگذار شده است، خریدارن و علاقه‌مندان به مشارکت، بابت هر نسخه‌ی خریداری شده از یکصد تا سیصد هزار تومان پرداخت کرده‌اند.

روان‌شید در این خصوص می‌گوید: می‌توان با ادبیات و شعر نیز به صورت مستقیم به کمک نیازمندان، خاصه کودکان شتافت. من همچنان و همیشه با همین شعار زندگی می‌کنم که «من از دنیای بی‌کودک می‌ترسم». این شعار نام یکی از کتاب‌های دوست هنرمندمان هیوا مسیح است که به نظرم حرف اول و آخر را برای حفظ جهان زده است.

این مجموعه به‌زودی با یادداشتی برای خریداران به ایران ارسال خواهد شد. علاقه‌مندان به تهیه‌ی این کتاب و مشارکت در این حرکت انسانی، می‌توانند با نشانی شاعر تماس بگیرند:

m_ravanshid@yahoo.com

……………

سه شعر از مجموعه‌ی «ما بردگان فراری»

…………………….

آه نکیتا!

 

من در خواب‌های بسیاری زیسته‌امـ

هیزم‌شکن‌های انزلی مرا به یاد دارند

تبرها مرا در خواب‌های‌شان

نخل‌ها‌ی بی‌سر

اروندرودِ گم‌شده در خاک

زنانِ تیرخورده‌ی عامری

گاوهای گرسنه در مردنِ گاوبان‌

کوچه‌های خشایار

بن‌بستِ نعمتی در پایتختِ نکیتا…

 

آه نکیتا!

نکیتا!

من اندوه به اندوه رفته‌ام، زیسته‌ام، زاری کرده‌ام، گریسته‌ام.

قصه‌ها برای فروید خوانده‌ام در بیداری

روایت‌ها کشیده‌ام برای لنین و جواد معروفیـ

ها…معروفی خواب‌های طلایی‌اش را برای من نوشت

وقتی دیوانه در خواب‌‌اش رقصیدم.

 

من در خواب‌های بسیاری راه رفته‌ام

نشسته‌ام، پارو به دست گرفته‌ام

غریق و نجات‌غریق بوده‌ام بارها

بارها

بارها در خوابِ مردگان مرده‌ام، از یاد رفته‌ام

گریخته‌ام از تن.

 

پسرم مرا به یاد نمی‌آورد اما فروید

قصه‌های مرا شنید و رفت تا مرا به خواب ببیند.

 

آه نکیتا!

نکیتا!

من بارها در خوابِ مردگان مرده‌ام، از یاد رفته‌ام

اندوه به اندوه…

 

۲۱ آبان ۱۳۹۶

…..

از مرگِ خنده

 

دلخورم ـ

من از بچه‌هایی که می‌میرند

از مرگِ خنده

از مرگِ بازی

از مرگِ اصواتِ رقصنده دلخورم.

 

علی‌الخصوص

از بچه‌هایی که دیگر نیستند…

 

 

۱۹فروردین ۱۳۹۶

 

………….

جیوه‌ی وحشی

 

پس این قطارِ سربه‌راه

قرار نیست مرا به معبدم برساند.

 

رنگ‌ها بر کبریت‌ها می‌رقص‌اند و باد

صدای گنگِ مرا می‌پاشد

همچون جیوه‌ی وحشی بر این شبِ تشویش و تار

تا «اشتعال»

معنای بی‌قراری آتش بماند

در وحشتِ شبی که درد می‌کنند

رنگ‌ها و مدادها و دست‌ها و

خیال‌هایی سنگین

که به معبد نمی‌رسند هرگز.

 

من می‌دانم که این قطار قرار نیست

مرا به جادو ببرد

من می‌دانم که هر چیزِ سربه‌راه به معبد نمی‌رسد ـ

پس بگذارید از ریل‌ها و میخ‌ها و پیچ‌هایی که معنای مسخ‌شان

روح‌ام را دریده، سر باز بزنم

بگذارید جیوه‌ی وحشی و

معنای بی‌قراری آتش بمانم.

 

قطارِ سربه‌راهِ شما

مرا به معبدم نمی‌رساند.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *