مشغول / شعری از / سعید یوسف

Saeed Yousef

 

مشغول

(برای خوئی عزیز)

 

از سعیدِ شیکاگو، تا وحیدِ لیورپول*
نیست جز خوئی نقلی، نیست غیرِ او منقول

گر که دل بدو بستیم، بند و بستی از او بود
ور که سائلش گشتیم، هست شخصِ او مسئول

هر زمان بری دستی، سوی باده ی شعرش
یادِ او کند شادت، شعرِ او کند شنگول

هم غم است و هم شادی، هم ندای آزادی
هم چو باده ای پرشور، هم خردگرا، معقول

باشد از عجائب این، وز نوادرِ حالات،
جز به شعر اگر بینی، شد توجّه اش مبذول

خویش را کند درمان، با نوشتن اشعار:
آمپول اش این شعرست، شعر دیگرش کپسول

می نویسد، ار دستش، لرزش اش دهد رخصت
می نویسد، ار قلبش، در نیاورد بامبول

در حواشیِ لندن، کاغذ و قلم در دست،
هست روز و شب با شعر، غولِ مشهدی، مشغول*

 

* سعید یوسف و وحید داور

** که همان «مش غول» باشد

 

(سعید یوسف)

* سعید یوسف و وحید داور

** که همان «مش غول» باشد

 

(سعید یوسف)

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *