چند شعر از / عیدی نعمتی

کجایی؟

ای

با من و 

من در پی ات 

گُم در خیال!

 

  

دست پیاله میکنیم و 

هی می نوشیم 

گویی ابر می داند 

ما کاتبان تابستان های عطش ایم

شاعران تابستان های رگبار

که با کوله باری سنگین

از دیوان شقایق ها

آواره ی جهانیم.

تشنه ازهول بیابیان

سودایی یک لحظه دیدارت

دست پیاله می کنیم و

هی می نوشیم.

در ما شاعران سال های عطش

سال های رگبار

تابستان پایان ندارد

تشنه در تقویمی که همیشه تابستان است

همیشه رگبار

سودایی دیدارت

ای آزادی

دست پیاله کردیم و

هی از ابرخیال نوشیدیم

سال ها می رود و

پستان ابرها خشکیده است

ای کاش

بارانی .

 

 

از فصل های شیراز

بوی نرگس 

بوی تو می آید

پنجره گشوده ام به حافظ:

« از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند»

قایقی 

بر پیشخوان دریا.

بوسه 

بر گونه ها

بر چشم ها 

بر لب ها

لذتِ حسِ لمسِ انگشت یکدیگر

تا آخرین لحظه بدرود

ناگاه

گم

من 

قایق و

 دریا

در مهِ سحرگاه .

 

 

در اتاق های جنگ 

فرماندهان مرزها را

روی نقشه ها تغییر می دهند

باد 

پوکه ها را می برد

در گورستان کپه می کند.

صدای شلیک گلوله ها 

صدای پای باد را

گورستان نمی شنود

جنگاوران 

خفته اند

در سایه ی سکوتِ صلحی ابدی !

 

 

به گردش اند

آب های جهان

در دَوَرانی تند

خیال های من نیز

جهان

پوست می اندازد 

در نَفَس هرسپیده و

تازه می شود

خیال های من نیز.

تنها

قول آمدن توست 

که کهنه تر می شود و

نمی آیی 

یکی

در قاب پنجره

دارد پیر می شود.

 

 

گرسنگان

در شورش برای نان

سلاح خود را

برای روز انقلاب

برای فتح فردا

روی سندان اندیشه

تیز می کنند!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *