گفتگو با یک سگ آلمانی / هوشنگ وحیدی / ترجمۀ گلمراد مرادی

گفتگو با یک سگ آلمانی

 هوشنگ وحیدی

مترجم: گلمراد مرادی

 

مانند هر روز پشت میز کار و صندوقم برای دریافتی وجه بلیط که در راهرو سالن سخنرانی بزرگی قرار داشت، نشستم. امروز نیز همانند دیگر روزهای یکنواخت پیشین بود، اما امروز تنها فرقی که با روزهای قبلی داشت، آن بود که یک سخنرانی جالب و خارق العاده از طرف یک نویسنده معروف انجام می­گرفت.

اگر چه این سخنرانی حدودا پانزده دقیقه دیگر آغاز می­شد، ولی مردم هنوز در صف طولانی برای تهیه بلیط ورودی ایستاده بودند. این بدان معنا بود که سالن امروز نیز پر از جمعیت خواهد شد. من کوشش می­کردم هرچه سریعتر بلیط­ها را در ازای دریافت مبالغ ورودی به مردم بدهم، تا اینکه همه بتوانند پیش از آغاز وارد سالن شوند و جای خود را بیابند. با وصف هیجان زدگی و درگیر شلوغی بودن، اما مانند همیشه خوشرو و با لبخندی به مراجعین کارم را انجام می دادم.

نهایتا همه مراجعین بلیط ورودی را دریافت کردند و من هم بر پشتی صندلی تکیه کردم و نفسی عمیق و راحت کشیدم. درهای سالن بسته شدند و کار من نیز موقتا پایان یافت. با خوشحالی صندوق را بستم و کتاب رمانم را که همراه داشتم، به دست گرفته و آغاز به خواندن صفحات پایانی آن نمودم. در آن لحظه ناگهان در راهرو باز شد و یک خانم جوان که لباسی شیک و صورتی خوش رنگ به تن داشت و یک کفش پاشنه بلند به پا و یک سبد نسبتا بزرگ در دست، و سگش نیز او را همراهی می­کرد، وارد سالن شد. سگ نیز همانند صاحبش بسیار شیک و با وقار و دوست داشتنی بود.

با ورود آنها، چشم از صفحه رمانم برداشتم و در نگاه اول شیفته طراوت و زیبائی شدم که این خانم با خود به سالن آورد و آهسته و با وقار به طرف من آمد. در آن لحظه رمانم را کنار گذاشتم و خود را آماده خوش آمد گوئی کردم.

خانم جلو گیشه یا صندوق ایستاد و با لبخندی بسیار زیبا سلامی کرد و سپس کمی بطرف من خم شد و با آوائی روشن و دلچسب، پرسید: “آیا اینجاست که سخنرانی فلان نویسنده … انجام می­گیرد! یا من اشتباه آمده­ام؟” من گفتم نه اشتباه نیامدی و درست است. درعین حال یاد آوری کردم، که اما چند لحظه دیگر سخنرانی آغاز می­شود و شما باید کمی عجله کنید، سالن نیز پر شده. خانم در پاسخ گفت: پس من دقیق سر وقت آمده­ام. تمام هفته از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم و انتظار شنیدن این سخنرانی را می­کشیدم. او بعد از یک مکث کوتاه و نگاهی به همراه وفادارش گفت: “متأسفانه در اینجا یک مشکل دارم”. حرکات صورت و چهره­اش کمی تغییر کرده و از آن شادابی پیشین یک شکل التماس مانند بخود گرفت. من با بی صبری نگاهش کردم که چه انتظاری از من دارد، زیرا متوجه مشکلش نشده بودم. از ایشان پرسیدم، مشکل چیست و از من چه ساخته است؟ خانم جوان در ادامه گفت: جریان این است که من با علاقه فراوان مایلم این سخنرانی را گوش بدهم. در حقیقت همه کتاب­های این آقای نویسنده را خوانده­ام و مدت­هاست دنبال یک موقعیتی می­گردم که ایشان را از نزدیک ببینم و با او آشنا شوم. طبیعی است که نمی خواهم با این سگم وارد، سالن شوم، اگرچه او سگ بسیار آرامی است و خوب تربیت شده، اما از آن می­ترسم که ازدحام مردم دور و برش او را بترساند و بویژه هنگامیکه حضار (شنوندگان) کف بزنند، امکان دارد این سگ را نا آرام کند. منظورم را درک می­فرمائید؟ اخر من نمی­خواهم مزاحم دیگر شنوندگان بشوم. برایم ناگوار است، اگر این سگ سوگلی من ناگهان پارس کند و سر و صدا راه بیاندازد. شما متوجه هستید که چه صحنه­ای خواهد شد، آنوقت من از شرم سر افکنده می­شوم. منظورم این است که نمی­خواهم برای دیگران ایجاد مزاحمت بشود. آدم می­آید و در یک سخنرانی شرکت می­کند، اما مثلا به دلیل گریه و سر و صدای بچه­ای یا پارس سگی یک جمله هم از سخنرانی نفهمد.

من با شنیدن حرف­های این خانم سرم را به علامت تأیید تکان دادم، اما هنوز هم متوجه نشده بودم که چرا او همه این چیزها را برای من تعریف می­کند؟ در این حال سگش سکوت محض کرده و آرام در کنار پای صاحبش روی زمین نشسته بود.

عاقبت ایشان پا روی جیگر گذاشتند و گفتند: درحقیقت می­خواستم بپرسم، آیا امکان دارد حدود نیم ساعت یا بیست دقیقه سگ عزیزم را پیش شما بگذارم و شما مواظبش باشید؟! “…. آنطور که می­بینم، اینجا شما خواه نا خواه بیرون از سالن نشسته­اید و من با تمام وجودم می­خواهم این سخنرانی را گوش کنم ….”، او با یک نگاه التماس آمیز به من خیره شده بود. من حقیقتا در آن حالت زبانم بند آمده بود و چیزی نگفتم. اما پیش خودم گفتم، بله من بیرون نشسته­ام و سگ هم می­تواند نزد من بیرون بماند؟! اگر آدم با خودش رو راست باشد، این را من یک توهین بخود دانستم. مثل اینکه چیز بهتری برای انجام دادن نبود، مگر این که نقش نگهداری یک سگ را بعهده بگیرم! ناگفته نماند، از طرفی من خودم زیاد شیفته جمال سگ نبودم و چیزی درباره مواظبت از سگ هم نمی­دانستم، که چگونه با او می­بایستی رفتار کنم. ازطرف دیگر نمی­خواستم بی ادب باشم و خواهش این خانم جوان را رد کنم.

بالاخره او یک خانم بسیار مهربان بود و آثار نجابت و ادب از چهره­اش می­بارید. علاوه بر این، من طوری شیفته زیبائی غیر قابل وصفش شده بودم که بهیچ­وجه نمی­توانستم نه! بگویم. بدون آنکه درباره­اش زیاد فکر کنم، بله را شلیک کردم و گفتم: معلومه که می­توانید اینجا بگذارید! هیچ مشکلی نیست! من مواظبش خواهم بود. اگر چه کوشیدم آن را زیاد هم منفی نبینم، ولی چه محسناتی دارد که از یک سگ نگهداری کنی؟ اگر او نیز مانند صاحب متمدنش دارای تربیت درستی باشد، هنگام مواظبت از او هیچ اتفاقی نمی­افتد. علاوه بر همه اینها من انتخاب دیگری اصلا نداشتم که نپذیرم. معمولا در چنین شرایطی هم، رسم و عرف نیست که خواهش چنین شخصی را رد نمود.

چهره خانم بازتر و بشاش و بسیار خوشحال شد و بی اختیار گفت: اوه مرسی، بی­نهایت ممنونم! شما واقعا مهربانید. باید بگویم که او سگ کاملا آرام و گوشه گیری است، در این باره مطمئن باشید. او بسیار بی آزار است و هیچ مشکلی هم برایتان بوجود نمی­آورد. منهم زیاد نمی­مانم، قول می­دهم، فوقش بیست دقیقه، نه زیاد تر! در آن هنگام که هنوز بشاشیت چهره­اش فروکش نکرده بود، مجددا باشعف و شوق از من تشکر نمود، کیف پولش را از جیب بیرون کشید و یک اسکناس را برای مبلغ ورودی به من داد. من صندوق را باز کردم و بقیه را که سه یورو بود بطرف او دراز کردم، اما او با اشاره چشم و ابرو و لبخندی ملیح به من حالی کرد که بقیه را نگهدارم و گفت آن نیز برای زحمتی که به شما می­دهم! من با نگاهی دوستانه به خانم، از او تشکر کردم و سه یورو را به جای صندوق به جیبم انداختم.

او دستی بر روی موهای نرم سگش کشید و چرخی خورد و در حالی که به طرف درب سالن می­رفت، ناگهان مثل اینکه چیزی بیادش آمده، زود برگشت و در مقابل سگ آرام و در حال سکوتش ایستاد و از سبدش یک چیز چند رنگی بیرون آورد. من که بطرف جلو خم شدم، تا بتوانم ببینم چه چیزی بیرون آورده، با تعجب دیدم یک پتوی قشنگ مال بچه­ها را در دست دارد. خانم پتو را باز کرد و روی زمین پهن کرد و با دستش آن را صاف کرد و سپس به راحتی یک نگاهی به سگش انداخت و در آن حال که بطرف درب سالن سخنرانی می­رفت، گفت: خوب عزیزم، خوش بگذرد، تا بعد!

در آن حال من از پشت با نگاهی تا ورودش به سالن و به آهستگی بستن در از داخل او را مشایعت کردم و با شک و تردید، از خود می­پرسیدم، این چه کاری بود که من کردم؟ چرا پذیرفتم؟ خوب، حالا من بعنوان تنها کسی با یک سگ در راه­رو نشسته­ام که این سگ کنجکاوانه به من خیره شده و از بدو ورودش با این خانم و بعد هم روی پتو قرار گرفتن، تا آن لحظه از جایش تکان نخورده.

رو راست بگویم، در آن لحظه احساس خوبی نداشتم و نمی­دانستم با این سگ چکار کنم. من خودم حیوان خانگی ندارم و تاکنون هم خیلی کم با حیوانات اهلی سرو کار پیدا کرده بودم. آیا می­بایستی من اورا به همان حالت بگدارم و هیچ توجه به او نکنم یا اینکه می­بایستی به نحوی او را سرگرم نمایم؟

در هرحال، یک چند دقیقه با توجه خاصی نگاهش کردم. او یک سگ قهوه­ای رنگ نه زیاد بزرگ و نه زیاد کوچک، سالم و نسبتا زیبا با موهای نرم و چشمان درشت و سیاه و تربیت شده و آرام بود و یک قلاده سرخ رنگ بسیار زیبا به گردن داشت و خیلی هم تر و تمیز بود. بعد از آنکه او نیز کمی مرا ورانداز کرد، عاقبت از نگاه به من نیز سیر شد و با وقار از جایش برخاست و قدم از روی پتوی زیبائی که برای او پهن شده بود، برداشت. او با شامه تیزش اطراف پتو را بوئید و چندین بار بدور آن و بدور خودش چرخید و با چنگ کمی گرد وخاک از پتو بلند کرد و نهایتا با خیال آسوده خود را زد روی پتو. قبل از آنکه به دنیای خودش فرو رود، چند بار هم به نشانه رضایت و شاد و قانع بودن دمش را جنباند. من او را مد نظر داشتم که چگونه شاهانه بر روی گلیمچه یا پتوی براق و قشنگش لم داد. برای اینکه درکم از این چنین حالتی بیشتر شود، از خود می­پرسیدم، چرا در این دنیای (نا برابر) این سگ دارای این پتوی زیبا باشد که بتواند خود را بر آن بیاندازد! آیا او نمی توانست مانند همه دیگر حیوانات خیلی ساده بر روی زمین بنشنید؟ آیا او یک تافته جدا بافته است؟ آیا او ارزش یا حق بیشتری از دیگر حیوانات دارد؟ با این نوع پرسش­ها، امکان داشت که من حسودیم می شد. با اطمینان من در دوران کودکیم چنین پتوئی را نداشتم. همیشه روی سنگ فرش سرد با اسباب بازی­هایم سرگرم بودم. پس برای چه این سگ باید یک گلیمچه(پتو) را داشته باشد؟ اگر سگ­های دیگر این وضع را ببینند، چگونه فکر می­کنند؟ مطمئن بودم که حیوانات خانگی دیگر این چنین وسیله (پتوی) لوکس و گران قیمتی را نداشتند. من خود بخود می­بایستی بیاد سگ­های جهان سوم بیافتم که زندگی­شان را در خیابان­ها و کوچه­ها می­گذرانند. لذا سگ­های جهان سومی کثیف، گرسنه و ناتوان بودند و کسی هم به آنها توجه نمی­کرد. در دهکده­ها نیز بعضی اوقات، بچه­ها با سنگ پرانی آنها را آزار می­دادند و درمجموع برای­شان نیز دشوار بود، به مواد خوراکی دست یابند، تازه از همه اینها بگذریم، نمی­توانستند جای گرمی برای خوابیدن هم بیابند. بر خلاف تمام این مشکلات که سگ جهان سومی با آن روبرو است، در اینجا این سگ شیک و ظریف با رضایت کامل روی پتوی نرمش لم داده (جلوس کرده) و زندگی واقعی سگان یا همنوعان خود را هرگز ندیده است. ناگهان برای یک لحظه در میان افکارم، مکثی کردم و بخود گفتم: صبر کن، چه چیزی در مغز من می­گذرد؟ من سگ جهان سومی را با سگ آلمانی مقایسه می­کنم؟ اینها اصلا و به هیچ نسبتی قابل قیاس نیستند. من اصلا چرا اینقدر نسبت به این سگ منفی فکر می­کنم؟ در واقع من اصلا مخالف داشتن حیوانات خانگی نیستم. (هیچ چیز بر ضد حیوانات ندارم)! فکر می­کنم این گلیمچه (پتو) بود که مرا به این افکار برتری این سگ برسگ­های دیگر کشاند. بهرحال براین باور بودم که این دیگر خیلی زیاد است، به آن اندازه به سگی رسیدن، در حالیکه، حیوانات دیگر از همین نوع چنین زندگی را نمی­توانند تصور کنند. در همین احوال که من پیش خود می­گفتم: در چه دنیای عجیب و غریبی زندگی می­کنیم، ناگهان سگ از جایش بلند شد. کمی یکه خوردم. آیا او افکار مرا خواند و بلند شد که نظر خودش را به من بگوید؟ نا آرام از جایم بلند شدم و کمی عقب رفتم. آنگونه نشان می­داد که این حیوان حتا نمی­خواست به من توجه کند. او نخست یک چرخی خورد و در راستای راهرو شروع به قدم زدن کرد. با آرامش خاطر مجددا سر جایم نشستم. در همان حال همین طور نظرم به گلیمچه یا پتو که جلو میزم پهن شده، بود. من نمی­توانستم این افکار را از مغزم بیرون کنم که این پتو متعلق به یک حیوان است! در واقع پس از آن چه اتفاقاتی در افکارم بوجود آمد، برایم مشکل است روی کاغذ بیاورم. من خودم نمی­دانم چرا اینجوری شدم و چه در وجودم روان بود! بدون آنکه بدانم چه می­کنم از جایم بلند شدم و رفتم به طرف گلیمچه (پتوی) نرم. قبل از اینکه به اشتباه خود فکر کنم، جنس پتوی نرم را لمس کرده و نهایتا آن را برداشتم و فوری توی کشو میزم زیر صندوق پنهان کردم. با دلهره و طپش قلب زیاد مجددا بر سر جایم نشستم. واقعا خودم نمی­دانستم چه کار عجیب و غریبی انجام می­دادم. آیا دیوانه شده بودم؟ با این اعمال چه فکری به سرم زده بود؟ کمی فکر کردم و چند لحظه بعد خواستم پتو را مجددا سر جایش بیاندازم، که در این حال، سگ از قدم زدن برگشت و بی اختیار (همیطوری) به طرف من آمد. او را زیر نظر داشتم که هنگام برگشت به سرجایش کمی آهسته­تر شد. به محض رسیدن به آنجا که قبلا گلیمچه قشنگش پهن بود، یک چند لحظه­ای میخ کوب شد و به زمین سرد و خالی نگاه کرد. من در پوستم نمی­گنجیدم و منتظر بودم، ببینم چه اتفاقی می­افتد؟ آیا او روی زمین کثیف و سرد می­نشیند؟ سگ چند دقیقه دیگر ایستاده معطل ماند، سپس سرش را بلند کرد و نگاهی به صورتم انداخت. همانند یک دوربین عکاسی نگاهش به چشمان من تنظیم شده بود و می­کوشید درون مرا ببیند! من واقعا ترس برم داشت! هرگز چنین ارتباط چشم به چشمی با یک حیوان نداشتم و صادقانه باید گفت، برایم غیر طبیعی و هولناک بود! در هر صورت من هم نگاهم را از او بر نداشتم و زاغ به او نگاه می­کردم. چهره­ام در مقابل چشمان نافذ و گویای او، خیلی چیزها تغییر می­کرد. در آن حال احساس عجیب و غریبی می­کردم، که او می­خواهد بامن حرف بزند؛ او می­خواهد چیزی به من بگوید! من از قوه جاذبه­اش کاملا به هیجان آمده بودم و در اعماق چشمانش فرو رفتم. آنها پر از واژه­هائی بودند که می­خواست به من بگوید. ناگهان – بدون آنکه من واقعیت را دیده باشم – رو به من کرد و گفت: “آی مرد! بله منظورم توئی! چرا پتوی مرا برداشتی”؟ من در مقابل این پرسش، همانند فلج­ها بی حس شدم. آیا این سگ هم اکنون واقعا با من حرف زد یا اینکه من فقط در رؤیا تصورش را کردم که او با من حرف می­زند؟ من کوشیدم مجددا کمی به خود بیایم و می­خواستم صورتم را از او بچرخانم، اما یک چیزی مکررا مرا به چشمان او جذب می­کرد. این چشمان نافذ پر از سخن­ها بودند! کاملا خلع سلاح شده بودم و به چشمان او می­نگریستم و مطالب آن را در خیال می­خواندم. او به من گفت: “چرا این کار را کردی؟ من فقط می­خواستم خیلی کوتاه چند قدمی راه بروم! من که به تو بدی نکردم! بعلاوه من تو را هنوزم نمی­شناسم! و فکر می­کنم تو مرا هم نمی شناسی. تو احتمالا و شاید فقط صاحبم را بشناسی که او نیز نسبت به تو، بسیار مهربان بود. او از تو خواهش کرد که من خیلی کوتاه اینجا بمانم. فقط ۲۰ دقیقه. اینکه زمان طولانی بنظر نمی­رسد. و اگر خوب هم به خاطر بیاورم تو برای قبول این زحمت، سه یورو نیز دریافت کردی! تو که این کارها را مجانی انجام نمی دهی”. من هیچ عکس العملی نمی­توانستم انجام دهم و در واقع هیچی هم نمی­دانستم، که در مقابل این چنین منطقی بگویم. از خود می­پرسیدم که آیا تمام این گفتگوها در افکارم انجام می­گرفت؟ آیا این شیوه گفتگو را در تصورات خودم بهم وصل می­کردم؟ آیا اینها غیر منطقی نبود، که در خلال گفتگوی با خود، به دنبال پاسخی گشت؟ من دیگر نمی­توانستم روشن و بی غش فکر کنم. اگر واقعا خودم با خودم حرف می­زدم، پس چرا خودم به خودم حمله می­کنم؟ ناگهان افکارم با صدای سگ بهم ریخت: “ٌمی­دانید من یک سگ آلمانی هستم! من نمی­توانم روی زمین سخت و سرد بنشینم! زیرا عادت کرده­ام روی پتوی نرمم بنشینم. من نمی­دانم تو چگونه فکر می کنی، اما من سگ ولگرد و خیابانی نیستم. من خصوصیاتی برای خود دارم! اگر می­خواستم، می­توانستم اکنون تو را گاز بگیرم، برای اینکه تو غیر انسانی با من رفتار می کنی! اما من بشخص اینچین کاری را نمی­کنم. من گاز نمی­گیرم، زیرا من یک سگ آلمانی (متمدن) هستم!” نگاه­های این سگ مرا ول نمی­کرد، او به سخن ادامه داد: “می­دانی از آن اول که من تو را دیدم، فکر کردم: این دیگر چه نوع آدمی است؟ تو یک جوری مضحک و عجیب و غریب به من نگاه می­کردی. من فکر می­کردم که تو قبلا اصلا سگ ندیده و اکنون غافلگیر شده بودی. بعد از چند دقیقه مجددا این قضیه فراموشم شد. آن فقط نگاهی یک لحظه­ای بود. اما اکنون این رفتار تو برایم یک معما شده است. من واقعا نمی­فهمم! کسی که مرا نمی­شناسد و من نسبت به او بی ادبی نکرده­ام و هیچ درد سر و مشکلی نیز برایش بوجود نمی­آورم، مثلا گازش نمی­گیرم و پارس هم نمی­کنم، اما این چنین فردی پتوی مرا برداشته و پنهان کرده. چرا؟ من چه کاری بر علیه تو انجام داده­ام؟” واقعا شکه شده بودم. آیا این تصورات واقعی است و جریان دارد؟ اگر این سگ با من واقعا صحبت می­کرد، چه چیزهائی فقط می­توانست به من بگوید؟ و من چه کرده بودم؟ و اصلا چرا چنین تصوراتی؟ اگر من پتوی او را بر نمی­داشتم، همه چیز روبراه می بود و چنین مشکلی در افکارم بوجود نمی­آمد! در این حالت احساس تقصیر و گناه می­کردم. بله، واقعا من نمی­توانستم چشمانم را از دیدن چهره این حیوان بر دارم. او بطور نافذی به من نگاه می­کرد و بعد از لحظه­ای گفت: “این جور نشان می­دهد که تو مال این کشور نیستی. تو گویا یک خارجی هستی، درسته؟ می دانید، من هیچ مشکلی با خارجی­ها نداشته­ام. و در حقیقت هیچ مشکلی هم با آنها ندارم! تاکنون با هر انسانی، فرق نمی­کند چه ملیتی دارد، زندگی مسالمت آمیز داشته­ام، بدون آنکه کسی به من حمله کرده باشد یا ضربه­ای به من زده باشد! اما اکنون با تو روبرو می­شوم! و تو با من اینگونه بد رفتاری می­کنی و هیچ ارزشی برای من قایل نیستی! می­دانید، من اکنون یک چیزی برایت توضیح می­دهم: اگر تو با ملتی متمدن و یک فرهنگ دیگری ارتباط پیدا می کنی، بدون شک در آن فرهنگ و سر زمین یک نظم اجتماعی ویژه وجود دارد که تو باید به آن توجه کنی! یکی از آنها ضرورتا رعایت احترام اولیه و رفتار با مردم آن فرهنگ و کشور است. تو اینجا در کشور من هستی! ما با هم در این کشور زندگی می­کنیم و من اصلا هیچ اشکالی در آن نمی­بینم و هیچ پیش داوری هم نسبت به رنگ پوست یا ملیت دیگری ندارم. اینها زیاد مهم نیستند و من هیچ علاقه­ای به آنها ندارم. آنچه که من به تو می­توانم بگویم آنست که: فکرهایت را بکنی، تو اکنون به من چه کرده و چگونه با من رفتار کرده­ای! من قضاوت را بخودت می­سپارم که تو قدم بعدی را چگونه بر داری! روی آن با دقت فکر کن! من نه تو را گاز می­گیرم و نه پارس می­کنم. بالاخره من یک سگ آلمانی هستم! اما کوشش کن برای یک بار هم شده بخاطر بیاوری، که چه دنیائی خواهیم داشت، اگر با همه انسان­ها و حیوانات این گونه رفتار شود!” با این جملات سخنانش را به پایان برد، نگاهش را به زمین دوخت و سرش را تکان داد. او چرخی خورد و مجددا آغاز به قدم زدن در راهرو نمود.

من نمی­دانستم چکار باید بکنم. واقعا هنوز زیر تأثیر شکی بودم که هم اکنون مرا در خود گرفته بود. هیچ نتوانستم تصورش را بنمایم، که یک سگ با من گفتگو می­کرد! آنهم با این شیوه متمدنانه و با این واژه­های برجسته! آنچه که او گفت قدرت فکر کردن را از من گرفته بود! چه عمل زشتی انجام دادم؟ چرا این پتو را بر داشتم؟ چه چیزی با این کار می­خواستم به دست آورم؟ این عمل زشت من از کجا سرچشمه گرفت؟ این سگ که هیچ آزاری به من نرسانده بود! این پتو متعلق به او است، من هیچ حقی نداشتم آن را بردارم! برداشتن و پنهان کردن آن یک عمل غیر منصفانه بود که این سگ را در این موقعیت نا خوش آیند قرار داد! من واقعا شرمنده شدم و خجالت می­کشیدم برای آنچه که انجام داده بودم و احساس بدی به من دست داد. با حس تقصیر و گناه کشو میز را باز کردم و پتو را از آن بیرون آوردم. پتو همان زیبائی گیرا را داشت و من آن را آرام بر سر جای قبلی­ش پهن کردم و از این کار برداشتن و پنهان کردن پتو نادم و پشیمان مانده بودم. من خواستم این عمل زشت را به نحوی مجددا جبران کنم، اما نمی­دانستم چگونه! بعد از چند دقیقه­ای سگ مجددا برگشت و آهسته بطرف من آمد. او پتویش را دوباره سر جایش دید که پهن شده است. با خوشحالی دمش را جنباند و رفت روی آن، اطرافش را بو کشید و چند چرخ دور گلیمچه خورد و با پنجه هایش کمی گرد خاک از آن بلند کرد و عاقبت با خوشحالی و رضایت روی آن لم داد. من کمی احساس سبکی کردم و در عالم خیال می­خواستم به سر جایم بر گردم که درباره این رفتار زشت خودم کمی فکر کنم، در این حال سگ مجددا سرش را بلند کرد. کنجکاوانه به او خیره شدم و یک شعله شادی را در چشمانش دیدم. من به عمق نگاه او فرو رفتم و مجددا بیش از هزار واژه گفتنی در چشمان سیاه و براق او مشاهده کردم که منتظر مانده بودند که شنیده شوند.

ترجمه از آلمانی، دکتر گلمراد مرادی

هایدلبرگ

dr.g.moradi41@gmail.com

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *