« اسکله » / داستانی از / محسن حسام

محسن حسام

 

«اسکله»

زیر پل هیچکس نبود. آب آرام بود. باد زیر پل پرسه می‌زد. مه روی آب شناور بود. نور سرخ چشمک‌زن «بایاق»[۱]های دریایی در هاله‌ای از مه دیده می‌شد. اسکله، کشتی‌ها و جراثقال‌ها در غلظت مه محو می‌نمودند. مرداب ساکن و تیره، آنسوی پل، زیر نور ماه خواب رفته بود. کلبه‌های کناره‌ی مرداب، توی تاریکی و زیر پوشش مه قوز کرده بودند. ماه اما بدر تمام بود. گاهی از زیر حجاب ابر بیرون می‌خزید. پرتو نقره‌ای‌اش روی مرداب می‌افتاد. آنگاه شولای سیاه ابر را بسر می‌کشید. شب خیس و خسته لنگ لنگان از کناره‌ی مرداب می‌گذشت. مرداب اما خاموش بود. تنها، گاهی از فاصله‌ها، صدای وحشت‌زده مرغان آبی به گوش می‌رسید.

اکبر ملاح اول «لوتکا»[۲] و کمال را ندید. اما صدای پاروها را از ورای مه شنید. کمال لوتکا را زیر پل نگه داشت. اکبر ملاح پا توی لوتکا گذاشت. رفت ته لوتکا نشست و پارو در آب نشاند. نیم دایره‌ای زدند. بعد بسوی نی‌زار پارو کشیدند. از جلوی کلبه‌ها که می‌گذشتند، از لا‌به‌لای شاخ و برگ درخت‌ها، نور ضعیف فانوسی را دیدند. حالا میان مرداب بودند. آب سیاه چون نفت آن ساکن زیر نیلوفرها خواب رفته بود. از میان درختچه‌هایی که به نشانه، این جا آن جا نشانده بودند، گذشتند. برگ‌های گرد و پهن نیلوفرها را کنار زدند. به نی‌زار رسیدند؛ نی‌زار که مثل کوچه‌ی باریکی میان مرداب کشیده شده بود. «چوان»[۳]های سفید از میان نی‌زار برخاستند. صدای بال‌زدنشان خاموشی به خواب رفته‌ی مرداب را آشفت. آب مثل نوار پهنی وسط نی‌زار که از دو سوی چون پرچینی از نی کشیده شده بود، ساکن نشسته بود. ململ نازک مه مانند غباری خودش را روی پوسته آب می‌کشید. انتهای آن کوچه‌ی تنگ و باریک کشیده، آنسوی مرداب، زیر چتر گیسو افشان پریشان در باد درختان بید جلوی کومه‌ای‌ایستادند. اکبر ملاح صدای کمال را شنید:

ـ رسیدیم.

صدایی از بیخ گوشش برخاست. مثل صدای «آب قومبلی»[۴] که جفتش را می‌خواند. دورتر از نی‌زار صدای دیگری به آن جواب گفت.

کمال گفت:

ـ انگار تو کومه نیستند، بریم اون ور.

از وسط نیزار گذشتند. «دوغان لوتکا»[۵] را زیر چتر بیدی یافتند.

لوتکایی کنار دوغان با طنابی به تنه‌ی بیدی بسته شده بود. اکبر ملاح پا توی دوغان گذاشت. از ورای مه شش چهره‌ی محو دید. آنگاه صدای عبدالله را از میان زمزمه‌ها باز شناخت.

ـ سلام «قولچوق»[۶] خوش اومدی.

ماه از خلال ابر پیدا شد. اکبر ملاح اول «چپ‌کش»[۷]ها را دید. چپ‌کش‌ها پارو دستشان بود و زیر تن‌پوش پشمی خفت کرده بودند. بعد چشمش به موتوری افتاد که توی دوغان کار گذاشته بودند. موتور اما خاموش بود.

کمال، طناب لوتکا را به تنه‌ی درخت بید بست و آمد توی دوغان.

اکبر ملاح رفت جلوی دوغان ایستاد. پارویی دستش گرفت. کمال و عبدالله جلوی چپ‌کش‌ها روی نیمکت‌ها نشستند. قولچوق پارو در آب نشاند. چپ‌کش‌ها آرام پارو می‌زدند. هوا خنک و مطبوع بود. مه به نرمی خودش را روی پوست صورت‌ها می‌کشید. باد، گیسوان افشان و پریشان بیدها را تکان می‌داد. یک مرغ آبی از جلوی دوغان برخاست. خودش را به پیکر دوغان زد. بال و پر زنان از روی آب پرید و در میان جنگلی از نی گم شد.

قولچوق دوغان را از میان درختچه‌های نشانده زیر لجه مرداب گذراند. مرداب خاموش بود. کلبه‌ها زیر پوشش مه قوز کرده بودند. شاخ و برگ درخت‌ها زیر نفس‌های تند باد می‌لرزیدند. از لای درخت‌ها بال زدن چند تا مرغ آبی به گوش رسید. گاهی از دور صدای آواز غمگین پرنده‌ای شنیده می‌شد.

از زیر پل گذشتند. کشتی لاروبی را دور زدند و بسوی کشتی‌های باری پارو کشیدند. مه حالا انبوه شده بود. ماه همچنان زیر ابر پنهان بود. چراغ‌های چشمک‌زن بایاق‌ها سرخی محوی بر گرد خود می‌افشاندند. «مل»[۸] مثل دو بازوی بلند سیاه در میان آب کشیده شده بود. سایه‌هایی آن بالا می‌جنبیدند. گاه موجی خودش را به ستاره‌های سنگی انباشته پای دیواره‌ی عظیم مل می‌زد و کف سفیدی روی ستاره‌ها قی می‌کرد. باد از لای «چوقا»[۹] نفوذ می‌کرد. تن‌ها را می‌لرزاند، صورت‌ها را می‌چلاند، دست‌ها را منقبض می‌کرد. چپ‌کش‌‌ها قوز کرده بودند و پارو می‌زدند. باد روی کلاه پوستی‌شان ـ که تا بناگوششان را پوشانده بود ـ ضرب گرفته بود. گاه پس می‌نشست، موذیانه از دوغان کناره می‌گرفت، سپس خفت می‌کرد. قوز بزرگی بر پشت آشکار می‌نمود، نیشش را باز می‌کرد، قوسی می‌زد و روی کلاه پوستی‌ها ضرب می‌گرفت. روی کبودی پوست می‌لغزید و از لای چوقا به زیر تن‌پوش‌های گرم می‌خزید. دورتر از بایاق‌ها، نزدیک ستاره‌های سنگی ایستادند. قولچوق دوغان را پشت دیواره‌ی مل برد.

کمال گفت:

ـ همین جا خوبه.

و به عبدالله گفت:

ـ برو.

عبدالله برخاست، دست توی جیب چوقایش کرد. دو بسته اسکناس به نخ پیچیده را درآورد. یک بسته را داد دست کمال، نگاهی به بسته‌ی دیگر انداخت و آن را توی جیبش چپاند. یک پایش را روی لبه دوغان گذاشت، دستش را به سوی زنجیر گره خورده ـ که از لبه به دیواره‌ی مل آویخته بود و از حلقه‌های آهنی ستاره‌یی سنگی می‌گذشت ـ دراز کرد، زانوهایش را به دیواره‌ی خیس و لزج و لغزنده و خزه بسته‌ی آن چسباند، و در غلظت مه سایه‌ها را پایید. روی مل سه تا سایه دیده می‌شدند. یکی از سایه‌ها، روبه‌رو، بالای مل ایستاده بود و پشتش به او بود و دریا را نگاه می کرد. دو تای دیگر دو سوی مل می‌آمدند و می‌رفتند. عبدالله برگشت، آنسوی بایاق‌های دریایی، بازوی بلند سیاهی را که این سوی مل کشیده شده بود، نگاه کرد. به نظرش رسید سایه‌هایی را به چشم می‌بیند. سایه‌ها تفنگ‌هایشان را حمایل کرده بودند و چون اشباحی روی مل در جنبش بودند. عبدالله سوتی زد، مثل صدای یک آب قومبل. دوبار، بار سوم آنکه پشت به او، رو به دریا ایستاده بود، برگشت. نگاه کرد. لوله‌ی تفنگش را به سوی صدا گرفت و با احتیاط از پله‌های سنگی پایین آمد. آن دو تای دیگر تفنگ به دست، از پس او به همدیگر پیوستند. عبدالله منتظر بود. تفنگچی‌ها را می‌دید که به او نزدیک می‌شدند. آنگاه، از توی تاریکی، نور یک چراغ دستی حجاب مه را درید، نزدیک او روی زمین افتاد. بعد روی تن و روی صورتش لغزید و در دم خاموش شد. آنکه چراغ دستی دستش بود، جلو آمد، اما فاصله‌اش را تا حدودی با او حفظ کرد، آن دو تای دیگر تفنگ‌هایشان را بسوی عبدالله قراول رفتند. نور چراغ دستی دوباره روی صورتش افتاد. عبدالله دستش را جلوی نور گرفت و گفت:

ـ لامذهب کورم کردی، خاموشش کن.

آنکه چراغ دستی دستش بود، اعتنایی نکرد. گذاشت نور همچنان روی صورتش بلغزد. گفت:

ـ آوردی؟

ـ آره بابا.

ـ بدش ببینم.

عبدالله بسته را از تو جیب چوقا در آورد و گفت:

ـ بگیر.

تفنگچی دستش را دراز کرد و بسته را گرفت و سبک و سنگین کرد. بعد، تسمه تفنگش را روی شانه‌ها لغزاند. بسته را زیر نور چراغ دستی گرفت. گره نخ را باز کرد. انگشتانش را با آب دهان تر کرد و شمرد. بعد گفت:

ـ همش همین! این که خیلی کمه. پس مال اونای دیگه چی؟

آن سوی آب، آن بازوی سیاه کشیده‌ی موازی را نشانی داد.

ـ توی دوغان گذاشتمش.

ـ چرا نیاوردی!

ـ وقتی برگشتیم، می‌دم.

ـ شاید دیگه برنگشتین.

عبدالله گفت:

ـ نفوس بد نزن.

تفنگچی نرم خندید. برگشت و به آن دو نفری که پشتش ایستاده بودند و هنوز لوله تفنگ‌هایشان را بسوی عبدالله قراول رفته بودند، گفت:

ـ شنیدین.

تفنگچی‌ها خندیدند.

بعد آنکه بسته دستش بود، گفت:

ـ دوغان کجاست؟

ـ آن پایین، زیر مل.

ـ چند نفرین؟

ـ هفت هشتایی هستیم.

تفنگچی رفت نگاهی به دوغان انداخت و برگشت و گفت:

ـ خب، حالا می‌تونی بری.

عبدالله راه افتاد. صدایی از قفایش شنید:

ـ یادت باشه، اگه یک وقتی گیر گشتی‌ها افتادین، چی به اونا بگین. ما شاماها رو اصلاً ندیدیم، شنفتی چی گفتم.

عبدالله گفت:

ـ آره بابا شنفتم.

تفنگچی گفت:

ـ خب حالا برو.

تفنگچی ایستاد تا عبدالله از دیواره‌ی مل پایین خزید. آن دو تای دیگر لب مل ایستاده بودند. بعد سرک کشیدند، دوغان را نگاه کردند و تفنگ‌هایشان را بسوی دوغان‌نشین‌ها قراول رفتند.

آنکه بسته‌ی اسکناس دستش بود، نور چراغ دستی را روی دوغان انداخت. در میان مه، لکه‌های زردی روی چپ‌کش‌‌ها و قولچوق‌ افتاد. بعد روی «سطل شیلاتی»که تفنگچی خم شد، دوباره چراغ زد.

ـ اون دیگه چی‌ یه؟

عبدالله که تازه پایش را توی دوغان گذاشته بود، دستانش را دور دهانش گرفت و گفت:

ـ سطله بابا.

ـ چی؟

عبدالله این بار بلندتر از پیش تکرار کرد.

تفنگچی مکثی کرد و گفت:

ـ خب برین.

عبدالله آهسته زمزمه کرد: «خدا خفه‌ت کنه انشاالله، دیوث چقدر پیله می‌کنه. تف…»

قولچوق پارو در آب نشاند. چپ‌کش‌ها هم. دوغان از دیواره مل از ستاره‌های سنگی فاصله گرفت. عبدالله رفت جلوی دوغان کنار قولچوق ایستاد. نگاهی به آنسوی مل انداخت و گفت:

ـ تا حالا که به خیر گذشته.

بعد رفت پشت کمال نشست و پاروها را توی دست گرفت.

قولچوق دوغان را از وسط مل گذراند و روی دریای از آب راند. آب آرام بود. «گیلوا»[۱۰] هوا را ملایم کرده بود. باد حالا آن دور دورها، در پهنه‌ی آب پرسه می‌زد. قولچوق برگشت و به چپ‌کش‌ها گفت:

ـ «انگل»[۱۱] و بندازین تو آب.

انگل زیر پای عبدالله بر کف چوبی دوغان افتاده بود. عبدالله پاروها را رها کرد و برخاست. انگل را برداشت و رفت ته دوغان. طناب انگل را به حلقه آهنی ته دوغان بست و انگل را توی آب انداخت. بعد برگشت سر جایش نشست.

حالا از مل دور شده بودند. وسط دریا بودند. قولچوق گاهی برمی‌گشت و از میان آن دو بازوی بلند، اسکله را، بایاق‌های دریایی را، کشتی‌ها را و جراثقال‌ها را نگاه می‌کرد. بعد به چپ‌کش‌ها گفت که آرام‌تر پارو بزنند. چپ‌کش‌‌ها پاروها را به آرامی در آب می‌نشاندند. گاهی نگاهشان به اطراف که زیر غلظت مه تاریک می‌نمود، می‌چرخید. قولچوق مسیر دوغان را تغییر داد. حالا دوغان در امتداد ساحل پیش می‌رفت. ساحل خاموش بود و شب سیاه و باد بر پشتش نشسته بود و ماسه‌ها را لیس می‌زد. مه نرم نرمک پایین می‌آمد.

قولچوق چشم‌هایش به آب بود، دام را می‌جست. نمی‌توانست از زیر قشر ضخیم مه و از زیر پوسته‌ی آب دام را ببیند. «قلیچ»[۱۲] را که دهانه‌ی «پره»[۱۳] را باز نگه داشته بود، «لاور»[۱۴] بزرگ را که ته آب به گل نشسته بود. قولچوق هنوز دام را نیافته بود به دنبال ردی بود که او را و چپ‌کش‌ها را به دام برساند.

قولچوق نجوای باد را از درون مه شنید. دلش آرام گرفت. چپ‌کش‌ها همچنان پارو می‌زدند. «سرتوک»[۱۵] دوباره برگشته بود. خودش را به بدنه دوغان می‌زد. لحظه‌ای لندلند کرد. بعد صورت قولچوق و چپ‌کش‌ها را لیسید، زبانش زبر و برنده چون سوهان بود. لای تن‌پوششان خزید. آمد بیرون. بر گرد دریا کار چرخید، زوزه‌ای کشید و با مه درآویخت. مه انبوه و لزج شده بود و باد لیز و لغزنده و از چنگال مه می‌گریخت. باد تن به تن دوغان سایید و چون مرغی دریایی بسوی ساحل پر کشید. باد که دریا کار را رها کرد و رفت، قولچوق گوش خواباند. خیال کرد که سرتوک بازگشته است. اما سرتوک دیگر بازنگشت. قولچوق دید که دوغان چه سنگین بر سطح آب پیش می‌رود. اندیشید: «هنوز کو دام. این سرتوک خیلی منو ترسوند. سگ مذهب عجب دوری گرفته بود. هار شده بود. اگه بازم برگرده و لاسیدنه شو از سر بگیره، وای به حال ما.»

عبدالله نفسش را که در سینه حبس کرده بود، رها کرد. سرتوک هم او و هم چپ‌کش‌ها را ترسانده بود. خواست به قولچوق بگوید: «عجب جونوری بود این سرتوک.» اما چیزی نگفت. دمی خاموش ماند. بعد برگشت و به چپ‌کش‌ها گفت:

ـ چطورین بچه‌ها، خوش می‌گذره که…

و خندید.

چپ‌کش‌ها هم خندیدند.

یکی گفت: «محشره، فقط نزدیک بود بند دلمون پاره بشه.»

عبدالله گفت: «از سرتوک ترسیدی؟»

چپ‌کش اولی گفت: «معلومه، لامذهب حالمونو گرفت.»

چپ‌کش دومی گفت: «سرتوک موذی‌یه.»

عبدالله گفت: «بی‌خیال، خواسته یه خورده سر به سرمون بذاره، خب سرتوکه دیگه.»

کمال گفت: «آره دیگه، دید داریم چرت می‌زنیم، یه خورده قلقلکمون داد که خوابمون نبره.»

«چپ‌کش» دومی گفت: «نزدیک بود با ته پارو بزنم تو سرش.»

کمال گفت: «سرتوک از اون جونورهاست.»

«چپ‌کش» دومی گفت: «از جونور هم بدتر، جونور اگه به تو حمله بکنه، دست کم می‌تونی با چشات ببینیش و باهاش در بیفتی. یا یه جوری باهاش کنار بیای، اما سرتوک چی، سگ پدر اصلاً حرف حساب حالیش نیس. یه جوری به پر و پات می‌پیچه و می‌زنه تو ملاجت که نفهمی از کجا خوردی.»

چپ‌کش‌ها خندیدند، کمال و عبدالله هم، اما قولچوق نخندید. گوش خوابانده بود. با خودش گفت: «بچه‌های بدی نیستن.»

عبدالله گفت: «دلم می‌خواد این دفعه آنقدر ماهی گیرمون بیاد که دیگه این پاییز و زمستونو از شر این شکم صاحب مرده راحت بشیم.»

کمال گفت: «اگه شانس بیاریم، می‌تونیم این دو ماه زمستون رو بگیریم تو خونه تخت بخوابیم.»

عبدالله گفت: «آی گفتی. فکرشو بکن، تو سرمای زمستون، تو خونه، کنار منقل آتش نشستی و گل‌های آتشو تموشا می‌کنی، اون وقت زنت «سه لنگه»[۱۶] رو می‌ذاره رو منقل و ماهیتابه رو روش. بعدش هم یه تخته می‌ذاره جلو روت و یه ماهی آزاد به این گندگی ـ طول پارو را نشان داد ـ روش، با یه کارد قصابی. اون وقت تو با کارد شکم ماهی رو می‌شکافی، دستاتو می‌کنی تو شکم ماهی و «اشپل»[۱۷]هاشو می‌کشی بیرون. یه ذره اشپل می‌ذاری لای دندونت. اون وقت تخم‌ها رو می‌ترکونی. بعدش…»

چپ‌کش سومی گفت: «قورتش می‌دی.»

عبدالله گفت: «د نه د، این جوری نه د. اول اشپلو مزه مزه می‌کنی. بعدش می‌ذاری زیر زبونتو و اونجا ولش می‌کنی.»

کمال گفت: «دکی، ولش می‌کنی که چی بشه.»

عبدالله گفت: «خب خره، که مزه‌اش، همان جور زیر زبونت باقی بمونه دیگه.»

کمال گفت: «دست خوش، تو هم عجب آرزوهایی داری.»

عبدالله گفت: «بعدش نگاه زنت می‌کنی که داره اشپل‌ها رو می‌ذاره تو ماهی‌تابه، اون وقت زنت می‌گه: به به، عجب اشپلایی، از کجا آوردیش؟ تو می‌گی خب عزیزجون، می‌بینی که، از تو شکم ماهی دیگه.»

چپ‌کش‌ها زدند زیر خنده. قولچوق هم… ته دلش گفت: «عجب بامزه‌س این جوون.»

کمال گفت: «ولی من ماهی رو به سیخ می‌کشم و نمک و زردچوبه و سماق می‌زنم و می‌دمش دست شاطر عباس نونوا که بذارش تو تنور. اون وقت می‌رم از تو دکه‌ی موسیو آرتاواس یه شیشه دوا می‌گیرم، می‌برم خونه، ور دل زنم می‌شینم و عرقو نم نم با ماهی‌ی تنوری می‌ریزم تو خندق بلا.»

چپ‌کش سومی گفت: «والا این جوری صفاش بیشتره.»

عبدالله گفت: «خب هر کی یه جورشو خوش داره دیگه. ما هم این جوری بیشتر به دلمون می‌چسبه.»

چپ‌کش اولی گفت: «ولی من می‌خوام برم تهرون.»

عبدالله گفت: «تهرون بری چی کار.»

کمال گفت: «لابد یه راست میره عشرتکده تا یه دلی از عزا در آره.»

چپ‌کش‌ها خندیدند.

چپ‌کش اولی گفت: «نه بابا، عشرتکده چی چیه، می خوام برم پهلو داداشم.»

عبدالله گفت: «که چی کار بکنی.»

چپ‌کش اولی گفت: «چی کار کنم، خب کار کنم دیگه.»

عبدالله گفت: «کار بکنی، می‌خوای بندر رو بذاری بری تهرون برای فعلگی؟ مگه بسرت زده پسر، از اینجا جم نخور.»

کمال گفت: «تو اینجا بیگانه نیستی، همه ترو می‌شناسن، قوم و خویش‌ها، دوست و آشنات اینجان. تو، تو بندر یه عالمه آدم می‌شناسی، هر چه باشه، تو، تو خونه خودتی. ولی تهرون چی، اون جا جز داداشت چه کسی رو داری؟»

عبدالله گفت: «اونجا اصلاً بهت خوش نمی‌گذره.»

چپ‌کش اولی گفت: «من که نگفتم می‌خوام برم اونجا خوش بگذرونم. می‌خوام برم اون جا کار کنم. راستش دیگه از این جور کارا خسته شدم. می‌خوام برم جایی، تو یه اداره‌ای استخدام بشم. اداره‌جات همه چیز دارن. بیمه، مزایا، بازنشستگی، خلاصه می‌خوام برم نوکر دولت بشم.»

کمال گفت: «اداره چی چیه، من یکی که اهلش نیستم. من توی این بندر دنیا اومدم، تو همین بندر هم سرمو زمین می‌ذارم. نه، من نمی‌تونم از این بندر دل بکنم.»

چپ‌کش اولی گفت: «منم دوست ندارم از بندر برم، ولی خب، چه کار کنم، از ناچاری‌یه.»

کمال گفت: «داداشت چه کارس.»

چپ‌کش اولی گفت: «والله، اون تو یه اداره‌ای سرایداره، ما قضیه رو بهش گفتیم، اونم برامون پیغوم فرستاد که اگه بتونی پول و پله‌ای دست و پا کنی و بدی به من که سبیل رئیس دایره‌ی کاریابی رو چرب کنم، شاید بتونم یه طوری راضیش کنم که تورو واسه نگهبانی شب قبول کنه.»

کمال گفت: «نگهبانی شب! حالا دیگه چرا نگهبانی شب، مگه کار قحطه.»

چپ‌کش اولی گفت: «نمیدونم والله، دست خودم که نیست.»

عبدالله گفت: «خب این راس میگه. تو فکر می‌کنی آدمی مثل این، اون جا، به چه دردشون می‌خوره. اون جا بندر نیست که وقتی کشتی‌های باری از ‌آب‌های دور برسن، بره براشون کار کنه، گونی‌های پْر رو بندازه رو کولش و با لوتکا بیاره تو اسکله، یا چه می‌دونم بره «دریا کنار»[۱۸] برای خودش صفا کنه. اون جا یه همچین آدمی یا باس یه سینی دستش بگیره برای این و اون چایی ببره، یا یه جارو و یه کهنه می‌دن دستش و بهش می‌گن اتاقارو، نمی‌دونم، دیوارها و پنجره‌‌ها و شیشه‌ها و میز و صندلی‌ها رو تمیز کن. آشغال و کثافتارو از زیر میزا جمع کن. چه می‌دونم کارای این جوری دیگه. تازه، همه این کارا رو باس وقتی که کارمندا می‌زنن بیرون، انجام بده، بعدش بره یه گوشه‌یی عین یه سگ کز کنه، تا بوق سگ بیدار بمونه که نکنه یهو یه شیر ناپاک خورده‌ای بسرش بزنه که بیاد تو اداره و نمی‌دونم پرونده‌جات و آشغالای دیگه رو بدزده.»

کمال گفت: «من که اگه سرمو ببرن یه دقه حاضر نمی‌شم برم تو همچین جایی خودمو زندونی کنم. من این بندرو، دریا و لوتکا رو با صد تا از اون جور شغلا عوض نمی‌کنم. تف عجب شغلی.»

چپ‌کش اولی گفت: «خب تو می‌گی من چی کار کنم؟»

کمال گفت: «چه می‌دونم، یه کار دیگه. کار که قحط نیست. یه کاری که بتونی یه جوری باش کنار بیای. اونا مثل یه خر ازت کار می‌کشن.»

عبدالله گفت: «کمال راست می‌گه. من این جور جاها زیاد رفته‌ام. چند دفعه پا داد رفتم تو شهرداری کارایی داشتم. یه مشت فکلی کون نشُسته رو نشوندن اون جا که به کارای مردم برسن. اولش تو یه اتاقی رفتم و دیدم یه یارویی اونجا پشت میز نشسته بود و هی دستشو می‌ذاشت رو دکمه و مستخدمو می‌خواست و یه چیزهایی اُرد می‌داد. اونم هی می‌رفت و می‌آمد. بیچاره یه کم که دیر می‌کرد، آقاهه دادش در می‌آمد و هر… شعری که به دهنش می‌آمد، بارش می‌کرد. اون بیچاره هم می‌خورد و دم نمی‌زد. آخرش دیدم که دیگه نمی‌توتم تو اون اتاق بند بشم. زدم بیرون و به بابایی که قوم و خویش ما بود، سپردم که خودش کارارو راست و ریست کنه.»

چپ‌کش اولی گفت: «تو می‌گی من چه کار کنم؟»

عبدالله گفت: «هیچی، خیلی ساده‌س، برای داداشت بنویس که: برادر ما فکرامونو کردیم. ما بدرد نوکری دولت نمی‌خوریم. ما اینجا تو بندر می‌مونیم، هر وقت هم که نونمون ته کشید، با لوتکا می‌زنیم به دریا.»

چپ‌کش پنجمی گفت: «راستش، منم خیلی دلم می‌خواد برم یه جایی کار کنم، ولی چه کنم که مادرم وبال گردنمه. منم که نمی‌تونم همین طوری الابختکی اونو کول کنم و هر جا که می‌رم با خودم ببرمش. اینجام که نمی‌تونم تنهاش بذارم. اگه مادرم نبود، می‌ذاشتم و ازین ولایت می‌رفتم و دیگه هیچوقت پشت سرمو نگاه نمی‌کردم.»

قولچوق اندیشید: «اگه شانس بیاریم داودو می‌خوابونم تو بیمارستان. خودم کاسه زانوهام آب آورده، باس یه فکری برا زانوهام بکنم، اگر از پا دربیفتم، چه کسی حاضر می‌شه نون و آبمونو بده، اُم لیلا دیگه چشماش کم سو شده، پسرم داود، الانه یه ساله که چلاق شده، زمین‌گیر شده و از خونه بیرون نمی‌آد، خدا خودش میدونه چقدر دوا و درمون کردیم، اما افاقه نکرد. دکتر میگه باید داودو بخوابونیش بیمارستان. میگه، پاهاش باس عمل جراحی بشه. تو زندگی هر چی که داریم از همین دریاست، روزی‌رو هم از همین دریا به چنگ میاریم. زبونم لال آدم نباس ناشکری کنه. نه، هر چه باشه همین دریاست که ما صیاد جماعت نونمونو از دلش بیرون می‌کشیم. تا بوده همین طور بوده، بقای ما، بود و نبود ما به برکت همین دریاست.»

کمال گفت: «دیگه کی خیال داره از اینجا بره.»

چپ‌کش دومی گفت: «من که خیال ندارم از اینجا برم. درسته که اینجا به ما خوش نمی‌گذره، ولی هر چه باشه، آدم اینجا خیلی‌ها رو می‌شناسه. ممکنه چند روزی گرسنگی بکشی، ولی به هر حال دلت خوشه که تو ولایت خودتی، پیش قوم و خویشتی. هر وقت که دلت گرفت، می‌تونی بری به قوم و خویشات سری بزنی. چیزی که هس، فقط یه قدری زمستونا اینجا به آدم بد می‌گذره. ولی تابستونا اینجا پر مسافره، می‌تونی بری غریق نجات بشی، پلاژداری کنی، جرگه شکار، ماهیگیری، چه می‌دونم کارای دیگه.»

چپ‌کش چهارمی گفت: «اینجا، هیچ فرقی با جاهای دیگه نداره. همه جا یه جوره. هر جا که بری کارای کثیف رو دوشته. فکرشو بکن، تابستونا می‌ری تو پلاژا کار می‌کنی، می‌بینی که بدمذهبا چه جوری مثل گوسفندی که هی پشکل بندازه، دارن پول خرج خوشی‌شون می‌کنن و تو دست آخر حسرت اینو می‌خوری که کاشکی، یه شب زندگی اونا رو داشتی. سه ماه آزگار خدمتشونو می‌کنی، اون وقت، وقتی که همه زدن و خوردن و رفتن، می‌بینی که تو مانده‌ای و علی و حوضش. بعدش فکر می‌کنی چی دستتو گرفته، هان؟ هیچی، بخور و نمیر. اگه سر و ته شو هم بیاری می‌بینی که فقط یه ریزه پول برات مونده که تو سرمای زمستون وصله شکمت کنی.»

چپ‌کش دومی گفت: «من نمی‌دونم چی خوبه و چی بده، فقط اینو می‌دونم که باس یه جوری این شکم صاب مرده را پرش کرد، همین. باقیش دیگه حرف مفته.»

عبدالله گفت: «همین دیگه، پس فکر کردی واسه چی ما حالا تو آب هستیم، خب معلومه، اگه یه چیزی بود که دست و بالمونو می‌گرفت، اینجا چه کار می‌کردیم، می‌رفتیم دنبال بدبختیمون دیگه.»

چپ‌کش دومی گفت: «خب، شماها به فکرش نبودین، اگه نه آدم می‌تونه یه جوری خودشو جمع و جور کنه.»

عبدالله گفت: «بکی، چی داری می‌گی! ما بیست ساله داریم تو این بندر سگدو می‌زنیم، هنوزم که هنوزه شبا از خونه بیرون می‌زنیم که کسی کون لختی مونو نبینه، اون وقت تو می‌گی که ما به فکرش نبودیم!»

چپ‌کش دومی گفت: «نمی‌دونم، کسی این چیزارو به ما نگفته.»

عبدالله گفت: «اصلاً چه لازم به گفتنه، مگه خودت چشم نداری، خب حال و روز مارو می‌بینی دیگه. اگه بعد این همه جون کندن و دربدری چیزی به ما می‌ماسید، الانه اینجا نبودیم، گرفته بودیم تو خونه، تنگ زنمون تخت خوابیده بودیم و خوابای خوش می‌دیدیم.»

کمال به چپ‌کش‌های دیگر که تا حالا خاموش مانده بودند، گفت:

ـ شماها چرا چیزی نمی‌گین، چرا خاموشین.

و به چپ‌کش سومی گفت: «تو چی دلت می‌خواد؟»

چپ‌کش سومی گفت: «چی بگم والله، روم نمی‌شه بگم.»

کمال گفت: «بکی، روت نمی‌شه، مگه چی می‌خوای بگی که روت نمیشه بگی.»

چپ‌کش سومی با شرمندگی گفت: «والله، من چیز زیادی نمی‌خوام، فقط دلم می‌خواست یه باری کوچولو زیر پام بود. صبای زود سوارش می‌شدم و می‌رفتم کاروانسرا که هندونه و خربزه و از این جور چیزا بار بزنم، غروبا مادرمو، خواهرمو ورمی‌داشتم و می‌رفتیم دیدن قوم و خویش‌ها.»

کمال گفت: «دیگه چی؟»

چپ‌کش سومی گفت: «دیگه هیچی، باری زیر پام باشه، چیز دیگه می‌خوام چه کار، همین باری رو که داشته باشم، دلم قرصه. می‌دونم که روزا یه چیزی در می‌آرم و دیگه محتاج این و اون نیستم.»

اکبر ملاح اندیشید: «منم یه سر و صورتی به زندگی خودم می‌دم، پوشالای کلبه رو عوض می‌کنم. بعدش یه «سوتکا»[۱۹]ی نو نو می‌خرم، چند تا دیگ مسی، یه دست لحاف دشک، خلاصه این جور چیزا، بعدش اگه دستم رسید، دست‌ اُم لیلا رو می‌گیرم و می‌برمش زیارتی، قمی، مشهدی…»

کمال رو کرد به چپ‌کش چهارمی: «تو چی، تو چی دلت می‌خواد؟»

چپ‌کش چهارمی گفت: «چی‌دلم می‌خواد!»

کمال گفت: «خب آره دیگه، بالاخره آدمیزاد که بی‌توقع نیست، هر کس یه توقعی از زندگی داره.»

چپ‌کش چهارمی گفت: «من که حرفامو زدم، من هیچ توقعی از زندگی ندارم.»

کمال سرش را خاراند و زیر چشمی نگاهش کرد و چیزی نگفت.

عبدالله به چپ‌کش ششمی که پشت سر چپ‌کش چهارمی نشسته بود و از لحظه‌ای که پا توی دوغان گذاشته بود، نه چیزی گفته بود و نه حتی یکبار خندیده بود، نگاهی انداخت و گفت: «اون چی، اونو که با خودت آوردی؟»

چپ‌کش چهارمی نیم‌نگاهی به دوستش اندخت و چیزی نگفت.

کمال گفت: «تو بچه پائین محله هستی؟»

چپ‌کش چهارمی گفت: «آره.»

کمال گفت: «گفتی که دلت چیزی نمی‌خواد.»

چپ‌کش چهارمی گفت: «تازه اگه‌م دلم بخواد کو، چرا واسه‌ی چیزهایی که نیس، بی‌خودی دلمو خوش کنم.»

خاموشی توی دوغان افتاد. لحظه‌ای به همدیگر نگاه کردند و پارو در آب نشاندند. بند دل اکبر ملاح پاره شد. تکانی خورد و برگشت و به چپ‌کش چهارمی نگاه کرد.

عبدالله گفت: «پس واسه چی با ما اومدی؟»

چپ‌کش چهارمی به خشکی گفت: «واسه‌ی اینکه بی‌کار بودم، واسه اینکه تو بندر کار نیس، واسه اینکه از بیکاری خسته شده بودم.»

عبدالله گفت: «فقط همین؟»

چپ‌کش چهارمی گفت: «راستش می‌دونین چی‌یه، من از خواب و خیال خوشم نمی‌آد. من حالا، اینجا، توی دوغان وسط دریا هستم، هر لحظه ممکنه هوا توفانی بشه، دوغانو به زیر آب بکشه و همه‌مونو نفله کنه.»

لحظه‌ای سکوت کرد. بعد برگشت به چپ‌کش ششمی که حالا به او خیره شده بود، نگاه کرد و گفت: «منظورم اینه که گیرم امشب ماهی گیرمون بیاد، ماهی‌هارو به مقصد برسونیم، فکر می‌کونین چقدر به هر نفرمون می‌رسه که براش این همه خواب‌های خوش می‌بینین.»

عبدالله گفت: «موضوع ماهی نیست، موضوع یه چیز دیگه‌س.»

چپ‌کش چهارمی گفت: «من آدم الکی خوشی نیستم. می‌دونم، خوب می‌دونم که چیزی از این دنیای دون به ما نمی‌ماسه، پس بی‌خودی خودمو گول نمی‌زنم. نه، من دلم چیزی نمی‌خواد.»

عبدالله گفت: «برو بابا، آدم تا دلش چیزی نخواد که نمی‌تونه اونو به دست بیاره. باید یه چیزی باشه که بتونی بهش فکر کنی.»

چپ‌کش اولی گفت: «چه چیزهایی مثلاً؟»

عبدالله گفت: «چه می‌دونم، خیلی چیزای دیگه، مثلاً همین دریا که دستمونو ازش کوتاه کرده‌ن. این چیزی نیست؟»

اکبر ملاح اندیشید: «اون راست می‌گه، چه چیزی مهمتر از دریا، ما که زندگیمون به دریا بستگی داره، دیگه نمی‌تونیم مثل قدیما از دریا ماهی صید کنیم. خوب این یه خورده دردناکه، دردناکه که اونا می‌خوان از اینجا برن، اگه شیداتی‌ها همه چیزو قبضه نمی‌کردن، اگر مردم می‌تونستن دریا کاراشونو بندازن تو آب و برای خودشون ماهی بگیرن، دیگه هیچکی مجبور نمی‌شد از این بندر کنده بشه، تازه یه چیز دیگه که مسخره‌تر از همه چیزای دیگه‌س و خیلی‌یم دردناکه، اون کاری‌یه که ما داریم می‌کنیم، سال‌های ساله که داریم شبونه دوغانومونو به آب می‌زنیم، و از زیر گلوله‌ها رد می‌شیم که ماهی‌های خودمونو بدزدیم. مگه نه این که بندر مال ماست و حق داریم از دریا ماهی بگیریم. رزق و روزی‌مون تو همین دریاست. صیاد جماعت کارش صیده، مثلاً من خودم، عمری صیاد بودم، پدرم صیاد بود، هفت پشتم صیاد بودند.»

خاموشی توی دوغان افتاد. اکنون خود را روی دریایی از آب می‌دیدند و مه که احاطه‌شان کرده بود، دور و برشان نه اسکله بود نه نور بایاق‌های دریایی و نه پرواز پرنده‌یی. در دیدرسشان تنها آب بود و باز هم آب و این حجاب حایل مریی که آنها را چون تن‌پوش سیاه مرطوبی به خود پیچیده بود. دوغان به سختی روی آب پیش می‌رفت. چپ‌کش‌‌ها اندیشیدند که: «دامی در کار نیست، این باد است که پوزه‌اش را به دماغه‌ی دوغان می‌کوبد و بر گرد دوغان می‌چرخد.» قولچوق را دیدند که پاروها را رها کرده و برخاسته بود. قولچوق از کنار چپ‌کش‌ها گذشت، ته دوغان به روی طنابی که انگل از آن آویزان بود، خم شد. دست‌ها لحظه‌ای از کار افتادند، اکنون به دست‌های قولچوق نگاه می‌کردند که طناب را در مشت گرفته بود و می‌فشرد: «آهان تکان بده، بیش‌تر، بیش‌تر، هان چه دیدی، هان، به دام گیر کرده، تکان بده، نترس، تکان بده، هان چی دیدی، بگو.» قولچوق از ورای مه به آب نگاه کرد، غلظت مه نمی‌گذاشت چیزی ببیند. طناب را در مشت فشرد، حس کرد که طناب لرزه سنگینی دارد. توی دلش گفت: «حتم دارم که انگل به دام گیر کرده.» برگشت و به چپ‌کش‌ها نگاه کرد گفت: «آرام‌تر پارو بزنید.»

عبدالله گفت: «هان، چی دیدی قولچوق؟»

قولچوق قد راست کرد. گفت: «برمی‌گردیم.»

و بسوی پارو رفت. صدای پچپچه، انگار که از عمق آب، از سوراخ‌های اسفنجی ته دریا بیرون می‌زد، توی گوشش پیچید.

دوغان نیم دایره‌ای زد و در امتداد ساحل بسوی مل پیش رفت. چپ‌کش‌ها سرخوش بودند. زیر لب یک ترانه‌ی بومی را زمزمه می‌کردند و پارو می‌زدند. تنها چپ‌کش ششمی خاموش بود و توی خودش قوز کرده بود، با دو دست پاروها را چسبیده بود. چشم‌هاش مدام توی حدقه می‌گردید، انگاری از یک چیزی می‌ترسید. صدای موج، صدای آب، صدای پرنده، هر صدایی بند دلش را پاره می‌کرد. تنها وقتی که چشمش به هیکل تنومند «چپ‌کش» چهارمی می‌افتاد که جلوش، شق و رق نشسته بود و نرم پارو می‌کشید، آرام می‌گرفت.

عبدالله گفت: «قولچوق اگه حالا دریا قرق نبود، می‌زدم زیر آواز.»

کمال گفت: «نه که صدای صافی داری.»

عبدالله ریز ریز خندید: «پس چی، البته که صدام صافه، صدام موج داره، صدام ماهی‌ها رو افسون می‌کنه، به خدا اگه بذارن صدام به گوششون برسه، از هر جایی که دارن می‌رن، راهشونو کج می‌کنن و راه می‌افتن دنبال صدام. حیف که این لاکتابا نمی‌ذارن.»

کمال گفت: «حالا خوبه که اینا نمی‌ذارن صدات به گوش ماهی‌ها برسه، می‌دونی اگه صدات به گوششون می‌رسید، چطور می‌شد؟»

عبدالله گفت: «هان، چطور می‌شد.»

کمال گفت: «دمشونو می‌ذاشتن رو کولشونو و می‌رفتن ته آب زیر اسفنج‌ها و خزه‌های ته دریا قایم می‌شدن که دیگه صدات به گوششون نرسه. هیچ وقت هم رو آب نمی‌اومدن، اون وقت ما دیگه ماهی گیرمون نمی‌اومد.»

عبدالله خندید، سرش را بسوی آسمان گرفت و قاه قاه خندید. صدای خنده‌اش در خاموشی دریا انعکاس لغزنده‌ای داشت.

قولچوق گفت: «هیس، آروم‌تر، می‌خوای صداتو بشنون و راه بیافتن دنبالمون.»

عبدالله چیزی نگفت، ریز و بی‌صدا خندید و زد به شانه‌‌ی کمال: «پسر تو چقده بامزه هستی، خوب بود می‌رفتی مطرب می‌شدی. والله نونت تو روغن بود.»

قولچوق ساحل را نگاه کرد. فکر کرد اگر پرنده بود می‌توانست از ورای تاریکی و مه سایه‌های قرقچی‌ها را ببیند.

اندیشید: «اگه ما رو ببینن چی؟» اما می‌دانست که دوغان دیده نمی‌شود. می‌دانست که مه دوغان را پوشانده است. تنها چشم‌های سرخ «نفت‌کنی»[۲۰] سیاه می‌توانست آنها را از این فاصله بعید و از ورای مه ببیند. ناگهان دید که روشنایی نقره‌ای روی آب افتاده است. سرش را بالا کرد، ماه را دید که از زیر پوشش سیاه ابر بیرون آمده و بر آب افتاده بود. سطح آب گاه می‌درخشید و گاه تیره می‌شد.

قولچوق با خود گفت: «بهتره برگردیم. ماه داره با ما بازی می‌کنه، اگه یه قایق گشتی این طرفا پیداش بشه چی؟» که صدای موتور قایقی خاموشی به خواب رفته‌ی دریا را آشفت.

چپ‌کش‌ها پاروها را توی مشت فشردند. بعد برگشتند و آن دور، ساحل را نگاه کردند، مهی که روی آب افتاده بود، نمی‌گذاشت که ساحل را به چشم ببینند.

عبدالله گفت: «صداش از اون ور ساحل می‌آد. لامذهب‌ها نمی‌تونستین یه ساعتی دندون رو جیگر بذارین.»

قولچوق گفت: «قایق خیلی دوره.»

کمال گفت: «از کجا می‌آد؟»

قولچوق گفت: «از جایی نمی‌آد، حتماً اون دور و برا بوده و حالا راه افتاده.»

عبدالله گفت: «لامصب‌ها، عجب وقتی گیر آوردن.»

کمال گفت: «حالا چی کار کنیم؟»

قولچوق گفت: «برمی‌گردیم.»

«چپ‌کش»ها هنوز آنسوی آب را نگاه می‌کردند، قایق دیده نمی‌شد، صدای موتور اما توی گوششان بود.

کمال گفت: «موتور رو روشن کنیم؟»

قولچوق گفت: «حالا نه، شاید نیان طرف ما. شاید می‌خوان یه دور بزنن و برگردن. سفت بشینین و پارو بزنین. می‌ریم طرف مل.»

قولچوق پارو در آب نشاند. چپ‌کش‌ها دست بکار بودند. صدای آب که پاروها در آن فرو می‌نشست، به گوش می‌رسید. کمال و عبدالله گاهی برمی‌گشتند و از ورای مه، آن سوی آب را نگاه می‌کردند. قولچوق ماه را دید نشسته در قاب سیاه ابر، با خود گفت: «باید زود دربریم، این ماه بالاخره لومون می‌ده.»

برگشت و به چپ‌کش‌ها گفت که تندتر پارو بزنند.

دریاکار روی آب می‌لغزید و بسوی مل می‌رفت. مل اما خیلی دور بود. صدای موتور قایق گشتی‌ها حالا به وضوح شنیده می‌شد.

چپ‌کش اولی پرسید: «قولچوق ممکنه گیر گشتی‌ها بیافتیم؟»

قولچوق گفت: «اگه تندتر پارو بزنین، شاید بتونیم جون سالم به در ببریم.»

چپ‌کش دومی گفت: «یعنی ممکنه به ما برسن؟»

عبدالله گفت: «البته، چه خیال کردی. اونا موتور دارن. مگه کری، مگه صدای موتورشونو نمی‌شنفی.»

چپ‌کش اولی گفت: «خب ما هم داریم.»

عبدالله گفت: «خیلی کودنی، یعنی می‌گی که حالا موتورو روشن کنیم؟»

چپ‌کش اولی گفت: «من همچین چیزی نگفتم.»

عبدالله برزخ گفت: «داری زیرش می‌زنی. داری مثل سگ دروغ می‌گی، منظورت همین بود.»

قولچوق گفت: «بس کنین دیگه، چه خبرتونه، می‌خواین صداتونو بشنون و پیدامون کنن.»

خاموشی توی دوغان افتاد. صدای موتور نزدیکتر شده بود. انگار بیخ گوششان بود.

قولچوق با خودش گفت: «باید زود دربریم، بد جایی گیر افتاده‌ایم.»

چپ‌کش‌ها ناآرام بودند، به شانس بدشان لعنت می‌فرستادند. اما دست‌هاشان به کار بود. چپ‌کش ششمی که آن ته نشسته بود، دیگر قوه نداشت پارو بزند. انگشتانش خشکیده و از رمق افتاده بود و صورتش منقبض شده بود. مدام برمی‌گشت، پشت سرش را نگاه می‌کرد، انگار که قایق گشتی‌ها پشت دیوار بلند مه پنهان بود.

چپ‌کش پنجمی که کنارش نشسته بود، دست‌های لرزانش را که دید، پرسید: «چته، سردته؟»

چپ‌کش ششمی آهسته زیر لب گفت: «نه.»

چپ‌کش پنجمی گفت: «پس چرا می‌لرزی؟»

چپ‌کش چهارمی برگشت و نگاهی به دوستش انداخت و گفت: «آروم باش، داریم می‌رسیم.»

چپ‌کش پنجمی گفت: «ببینم، نکنه می‌ترسی، هان؟»

چپ‌کش ششمی با خوف و وهم نگاهش کرد، اما چیزی نگفت.

چپ‌کش پنجمی گفت: «بار اولته، هان، بار اولته؟»

چپ‌کش ششمی سرش را تکان داد و دوباره پاروها را چسبید، اما دست‌هاش به کار نبود.

چپ‌کش چهارمی برگشت و به چپ‌کش پنجمی گفت: «حالا چرا بند کردی به این، راحتش بذار.»

و به چپ‌کش ششمی گفت: «یه خورده دیگه طاقت بیار، داریم می‌رسیم، منو اینجوری نگاه نکن، پارو بزن، بذار تنت گرم شه، اگه نه یخ می‌کنی، شنفتی چی گفتم، اگه پارو نزنی، تنت یخ می‌کنه.»

چپ‌کش ششمی حالا دندان‌هاش به هم می‌خورد، انگار تب و لرز گرفته بود، آهسته گفت: «باشه، پارو می‌زنم.»

چپ‌کش پنجمی گفت: «نترس، اونا نمی‌تونن به همین آسونی پیدامون کنن، می‌بینی که، مه روی آب افتاده.»

چپ‌کش ششمی برگشت نگاهی به عقب سرش انداخت و به کندی پارو زد.

عبدالله یکریز فحش می‌داد به گشتی‌ها که چرا حالا آمده‌اند، فحش می‌داد به ماه شناور که دم به دم از زیر ابر بیرون می‌آمد، لعنت می‌کرد به شانس بدشان.

قولچوق گفت که بس کند، عبدالله اما یکریز فحش می‌داد.

کمال گفت: «خفه شو دیگه.»

چپ‌کش‌ها زمزمه کردند و گفتند که همش تقصیر عبدالله است که آنها را توی دقمصه انداخته است.

عبدالله گفت: «اگه می‌دونستم که بچه ننه هستین، صد سال سیاه با خودم نمی‌آوردمتون.»

چپ‌کش دومی گفت: «بچه ننه خودتی.»

عبدالله گفت: «خفه شو، اینکه حالا، اینجا توی دوغان نشسته‌ای واسه خاطر «قولچوقه» اگه نه، با ته پارو، مثل یه خر می‌زدمت و می‌انداختمت تو آب.»

چپ‌کش دومی گفت: «تو فقط بلدی لاف بزنی. کاری از دستت برنمی‌آد.»

کمال گفت چپ‌کش بهتر است خفه شود و پارواش را بزند.

قولچوق گفت: «شماها اگه بخواین همین طوری جر و بحث کنین، من نمی‌تونم دوغانو برسونم.»

چپ‌کش‌ها ساکت شدند. عبدالله برگشت و از ورای مه، قایق گشتی‌ها را جستجو کرد. ماه دوباره از زیر ابر بیرون خزید. حالا چند تا ستاره گله به گله بالای سرشان سوسو می‌زدند. عبدالله مشت گره کرده‌اش را بسوی آنها گرفت و گفت: «لامذهبا، برین گم شین دیگه.»

حالا صدای موتور به وضوح شنیده می‌شد. قولچوق برگشت در پرتو ماه و از میان غبار مه قایق گشتی‌ها را دید. گشتی‌ها دور بودند، اما به نظر می‌رسید که دوغان را دیده‌اند.

قولچوق گفت: «عجله کنین، تندتر پارو بزنین.»

عبدالله گفت: «لامذهبا مارو دیدن.»

برگشت و به قولچوق نگاه کرد. قولچوق اما چیزی نگفت.

عبدالله دوباره گفت: «مارو دیدن، جونورا ما رو دیدن، دنبالمون کردن.»

قولچوق گفت: «معلوم نیست. اگه این ماه بذاره، نمی‌تونن پیدامون کنن.»

عبدالله گفت: «مارو دیدن قولچوق، اون‌هاشن، بذار موتورو روشن کنم.»

قولچوق گفت: «نه، هنوز زوده، شاید به خیر گذشت.»

اما می‌دانست که دارد دروغ می‌گوید. گشتی‌ها یک راست به سمت آنها می‌آمدند. قایق حالا از ورای مه دیده می‌شد، گاه که ماه نبود، قایق از پشت مه محو می‌نمود، انگار دیوار ضخیمی از مه بین آنها حایل می‌شد. چپ‌کش‌ها به تندی پارو می‌زدند، حالا نفس نفس می‌زدند و توی چشم‌هاشان خوف مبهمی دیده می‌شد. چپ‌کش ششمی آرام ناله می‌کرد.

چپ‌کش پنجمی گفت: «چته بابا، ناله نکن، چرا بیخ گوشم زوزه می‌کشی؟»

چپ‌کش دومی گفت: «ببر صداتو دیگه.»

کمال گفت: «اون عقب چه خبره؟»

چپ‌کش پنجمی گفت: «این بابا حوصله‌مونو سر برده.»

کمال گفت: «اون چشه؟»

چپ‌کش چهارمی گفت: «ترسیده، بار اولشه، هول ورش داشته.»

کمال گفت: «حالا که موقع این حرفا نیست، پارو بزن. مگه نمی‌بینی گشتی‌ها دارن مارو تعقیب می‌کنند.»

چپ‌کش چهارمی گفت: «حالا چرا همه‌تون بند کردین به اون، ولش کنین دیگه.»

کمال گفت: «لابد آقازاده خیال کرده اینجا نون و حلوا پخش می‌کنن.»

چپ‌کش اولی گفت: «صلوات بفرستین بابا.»

دوغان سنگین بود و آرام پیش می‌رفت. انگل به دام گیر کرده بود و دام را زیر آب با خودش می‌کشید.

قولچوق با صدای بلند گفت: «طناب انگلو باز کنین.»

عبدالله گفت: «چی؟»

قولچوق رو کرد به عبدالله گفت: «هر کاری گفتم بکن، بجنب.»

عبدالله گفت: «ولی قولچوق ما می‌تونیم موتورو روشن کنیم و دربریم.»

قولچوق گفت: «ما موتور روشن نمی‌کنیم، مگه اینکه اونا به ما رسیده باشن. گفتم طناب انگلو باز کنین، زود باشین.»

عبدالله گفت: «این همه راهو کوبیدیم اومدیم وسط دریا دنبال ماهی. حالا که ماهی تو چنگمونه، ولشون کنیم به امون خدا و دربریم؟»

چپ‌کش‌ها همچنان که پارو می‌کشیدند، گفتند که گشتی‌ها دارند می‌رسند، خوبست طناب انگل را باز کنند.

کمال ساکت بود، اما دست‌هاش به کار بود.

عبدالله به نرمی گفت: «قولچوق بذار موتورو روشن کنیم.»

قولچوق روی پایش چرخید، پارو را دو دستی گرفت، فراز سرش بود و با خشم گفت: «تو زیاد حرف می‌زنی.» و اندیشید: «همی جوری شد که پسرمو با تیر زدن، یک پاشو ناقص کردن.»

عبدالله چیزی نگفت، دهانش از تعجب باز ماند. باورش نمی‌شد که قولچوق دست رویش بلند کند. سرش را پائین انداخت، دیگر یک کلام هم نگفت.

کمال پا شد رفت ته دوغان. گره طناب را باز کرد. لحظه‌ای طناب را توی مشت فشرد و بسوی خود کشید، بعد، طناب را که انگل از آن آویزان بود، میان آب رها کرد، برگشت سر جایش نشست و پاروها را در مشت گرفت.

حالا به مل نزدیک شده بودند، چراغ‌های چشمک‌زن بایاق‌ها از پس غبار تیره مه دیده می‌شدند. نیمی از ماه زیر ابر پنهان بود. ستاره‌ها حالا دیگر پیدا نبودند. مه انبوه شده بود. قایق گشتی‌ها دیگر دیده نمی‌شد. اما صدای موتور بلندتر از پیش به گوش می‌رسید.

قولچوق برگشت نگاه کرد. قایق گشتی‌ها را ندید؛ اما به نظرش رسید که صدای موتور قایق بیخ گوشش، از توی دوغان برمی‌خیزد. لحظه‌ای توی دوغان را نگاه کرد. موتور دوغان خاموش بود. چپ‌کش‌ها همچنان پارو می‌زدند. قولچوق با خودش گفت: «یعنی حالا کجان. حتم دارن می‌یان دنبالمون، مارو می‌دیدن. می‌خوان غافلگیرمون کنن. شاید اصلاً مارو ندیده باشن، پس چرا صدای موتور اینقده نزدیکه.»

ماه برآمد و گرد نقره‌ای‌اش را بر سطح آب افشاند. چپ‌کش‌ها برگشتند و از ورای مه، آن دور را نگاه کردند. چپ‌کش ششمی از سوز باد و سرما می‌لرزید، دوباره شروع کرد به ناله کردن.

چپ‌کش پنجمی گفت: «آرام بگیر بابا، بذار ببینیم چی شده آخه.»

گشتی‌ها نزدیک شده بودند. چند تا تفنگچی روی عرشه، جلوی اتاقک ایستاده بودند و تفنگ‌هاشان را بسوی دوغان‌نشین‌ها قراول رفته بودند. یکی با دوربین نگاهشان می‌کرد.

عبدالله گفت: «حالا چی کار کنیم.»

یکباره صدای موتور پائین افتاد و دیگر از آن دور، از پشت دیوار ضخیم مه صدایی نیامد. ماه پنهان شد. تاریکی دوغان را فرا گرفت. قایق دیگر دیده نمی‌شد، مه بین آنها مایل شده بود. باد آمد. موج‌های کوچک دوغان را تکان داد، عبدالله بی‌هوا فحش می‌داد. چپ‌کش‌ها هم فحش می‌دادند. به باد فحش می‌دادند که چرا بی‌هوا آمده است. قولچوق برگشت به طرف مشرق، باد از آنسو می‌آمد. گفت: «نترسین، این باد خطر نداره.»

باد گرد دریاکار می‌چرخید. موجی خودش را به شدت به تنه «دریاکار» زد. قولچوق دوباره، آنسو، دور، که قایق گشتی‌ها را دیده بود، نگاه کرد. قایق دیده نمی‌شد. اندیشید: «چرا موتورو خاموش کرده‌ان. خیال دارن چه کار کنن؟»

چپ‌کش ششمی هنوز ناله می‌کرد.

عبدالله برگشت و گفت: «خفه‌خون بگیر دیگه ریغونه. بدمذهب یه ریز مث سگ زوزه می‌کشه.»

چپ‌کش ششمی اما همچنان ناله می‌کرد. عبدالله برخاست. به طرف او آمد. دست راستش را بالا برد و مشت گره کرد و گفت: «چه مرگته هان، چرا مثل پیرزنا زار می‌زنی؟»

چپ‌کش ششمی از فراز سرش نگاهی به عبدالله انداخت و زیر لب گفت:

ـ می‌خوام برگردم. می‌خوام برم خونه.

عبدالله گفت: «بری خونه، دکی، مگه این جا خونه‌ی ننه‌س. لامذهب، مگه نمی‌بینی یه ساعته افتادن دنبال کونمون. هان، اون وقت آقا هوس خونه کرده.»

چپ‌کش ششمی گفت: «اون تنهاس، من باید برم.»

کمال گفت: «کی تنهاس، تو چی داری می‌گی؟»

چپ‌کش ششمی گفت: «مادرم، اون تنهاس، ناخوشه، می‌ترسم یه وقت بمیره.»

عبدالله خیزی برداشت، یقه‌اش را چسبید و بلندش کرد: «بچه ننه، حالا وقت این حرفهاست. این ننه من غریبم بازی‌ها چیه که درآوردی؟»

چپ‌کش چهارمی برخاست، با دست‌های پت و پهنش بازوی عبدالله را گرفت. بعد کنارش زد: «ولش کن.»

عبدالله دوباره حمله کرد. چپ‌کش چهارمی عبدالله را در حلقه بازوانش گرفت.

عبدالله گفت: «ولم کن، بذار حسابشو برسم.»

چپ‌کش چهارمی گفت: «بشرطی که کاری باهاش نداشته باشی.»

کمال آمد جلو، بازویش را چسبید و گفت: «تو دیگه چی می‌گی، یه بچه ریغونه رو ورداشتی و با خودت آوردی دریا، تازه ازش دفاع هم می‌کنی؟»

چپ‌کش چهارمی گفت: «من نخواستم بیارمش، خودش خواست. حالا مگه چی شده، چرا همه‌تون پیله کردین به اون.»

عبدالله همچنان در حلقه بازوانش بود.

چپ‌کش ششمی می‌گفت: «من باید برم، من باید برم. من باید برم.»

عبدالله گفت: «بهت میگم ولم کن.»

چپ‌کش چهارمی دوباره گفت: «اما به شرطی که کاری باهاش نداشته باشی.»

کمال به خشم گفت: «تو چرا این بچه نق نقو رو ورداشتی با خودت آوردی؟»

چپ‌کش چهارمی که همچنان عبدالله را در میان بازوانش محاط کرده بود، گفت: «کف دست بو نکرده بودم که، خودش خواست. گفتم شاید بتونه رو آب طاقت بیاره.»

چپ‌کش ششمی زار می‌زد: «من باید برم. من باید برم.»

در لحظه‌ای که عبدالله تقلا می‌کرد که از حلقه بازوان چهارمی رها شود چپ‌کش ششمی پاروها را رها کرده و برخاست و به ساحل خیره شد و در دم کشیدنی خودش را به آب زد و بسوی ساحل شنا کرد. چپ‌کش چهارمی عبدالله را رها کرد و داد زد: «کجا داری می‌ری، برگرد توی دوغان. که اکبر ملاح چوقا از تن درآورد، کلاه پوستی از سر برداشت، چکمه‌ها را از پا درآورد و پرید توی آب. عبدالله و چپ‌کش چهارمی هم کفش و کلاه را انداختند توی دوغان و زدند به آب.

چپ‌کش پنجمی گفت: «پسره پاک زده به سرش.»

کمال سر جایش نشست و پاروها را در مشت گرفت و گفت: «یاالله، پارو بزنید.»

دوغان نیم دایره‌ای زد و از پس عبدالله و چپ‌کش چهارمی راه افتاد. چپ‌کش ششمی به تندی شنا می‌کرد. قولچوق زیر آبی زد و نزدیک او سر از آب درآورد. عبدالله و چپ‌کش چهارمی تند و تیز مثل ماهی شنا می‌کردند. قولچوق خودش را به او رساند. اول یک پایش را گرفت. بعد بازویش را چسبید. چپ‌کش ششمی تقلا می‌کرد. روی آب دست و پا می‌زد. می‌خواست خودش را از دست قولچوق خلاص کند که عبدالله و چپ‌کش چهارمی هم دررسیدند.

عبدالله گفت: «دهنشو بگیر، دهنشو بگیر که داد نزنه…»

دوغان هم رسید. چپ‌کش ششمی را انداختند توی دوغان و خودشان را بالا کشیدند.

چپ‌کش ششمی بر کف چوبی دوغان افتاده بود و شانه‌هایش تکان می‌خورد. قولچوق و آن دوتای دیگر کفش و کلاه کردند. چپ‌کش‌ها بهت زده بودند.

قولچوق خیس از آب دریا رفت جلوی دوغان ایستاد و گفت: «پارو بزنین».

دست‌ها دوباره به کار افتاد. پاروها در آب نشست. قولچوق اندیشید: «چرا اینکارو کرد. زده بسرش، اگه یه طوریش می‌شد، اگه توی آب غرق می‌شد، تکلیفم چی بود، چه طوری می‌تونستم خودمو ببخشم، پسر توی دوغان من بود، دوغان من!»

ماه برآمد. عبدالله که قطره‌های آب از سر و رویش می‌گرفت، مشتش را بسوی ماه حواله کرد و گفت: «برو دیگه، برو روتو کم کن. بذار ما در بریم، اون وقت خودتو نشون بده.»

ماه اما نیمی دیگر صورتش را از زیر حجاب ابر بیرون انداخته بود. حالا گرد و روشن و مهتابی جلوه می‌فروخت، انگار می‌خواست بر آب گرد نقره بیافشاند، تا صورتش را در آینه آب تماشا کند. مه نمی‌گذاشت؛ غلیظ و سیال روی پوسته‌ی آب کشیده می‌شد. عبدالله همچنان که پارو می‌زد، زیر چوقای پشمی که دوباره به تن کرده بود، می‌لرزید. گاه گوشه چشمی به آنکه هنوز بر کف دوغان افتاده بود می‌انداخت.

از پشت سرشان صدای موتور قایق گشتی‌ها برخاست. قولچوق بایاق‌های دریایی را از میان دو بازوی بلند سیاه مل دید. دوغان از مل خیلی دور بود. قایق گشتی‌‌ها حالا به سرعت به طرف آنها می‌آمد. ماه صورت آب را آینه‌دار کرده بود. عبدالله نیم‌خیز شد و به آنسو، به امتداد ساحل نگریست. به ناگاه دسته‌ای مرغ دریایی در روشنایی خاکستری از بالای دوغان گذشتند. صداهای وحشت‌زده‌شان همراه غُرش موتور توی دریا پیچید.

عبدالله گفت: «گیر افتادیم. قولچوق بذار موتور روشن کنیم.»

قولچوق گفت: «تا تیر در نکردن، ما هیچ کاری نمی‌کنیم.»

قولچوق احساس کرد که سردش است. تن خیسش مورمور شده بود. همانطور که دکمه‌های چوقا را می‌انداخت، اندیشید: «شانس آوردم که این باد زیاد سرد نیست، اگه «گرموش»[۲۱] بود، تا حالا یخ کرده بودم.»

صدای تیر از فاصله‌ها برخاست. صدای موتور قایق گشتی‌ها بیشتر، نزدیک‌تر به گوش رسید و سطح آب را فرا گرفت. حالا صدا از همه سو می‌آمد. قولچوق نگاهی به ساحل انداخت. چند تا لوتکا توی آب انداخته بودند؛ لوتکاهایی که تویشان موتور کار گذاشته بودند. با صدای بلند گفت: «حالا موتورو روشن کنین.»

عبدالله پاروها را رها کرد. برخاست: رفت بسوی موتور. با ساساتش ور رفت. لحظه‌ای بعد صدای موتور توی دوغان پیچید. دوغان بروی آب پوز کشید. بر سطح آب لغزید، در حالی که از پس آن کف سفیدی برمی‌خاست بر سطح آب پیش می‌رفت، از دور، آنسوی آب، صدای تیری برخاست و آرامش شبانه دریا را آشفت. از جای نامعلومی، هنوز صدای وحشت‌زده‌ی مرغان دریایی به گوش می‌رسید. چپ‌کش‌ها حالا پاروها را رها کرده بودند. عبدالله کنار موتور نشسته بود. موتور می‌غرید و دوغان را وا می‌داشت که بسوی مل بشتابد. ماه بدر تمام بود و بروی آب گرد نقره می‌پاشید. عبدالله سرش را مثل پوزه‌ی جانوری جنگلی بسوی ماه گرفت و زوزه کشید و با صدای بلند گفت: «دِ برو دیگه، برو روتو کم کن.»

قایق نزدیک می‌شد. تفنگچی‌ها تیر در می‌کردند. لوتکاها از کنار ساحل بسوی آنها می‌آمدند ـ انگار که می‌خواستند به «جرگه شکار»[۲۲] بروند، نه سوی مرداب و شکار مرغابی آبی، سوی دوغان و شکار دوغان‌نشین‌ها. توی هر لوتکایی سه تا تفنگچی نشسته بودند. یکی روی موتور خم شده بود. دوتای دیگر تفنگ در مشت، دوغان‌نشین‌ها را نظاره می کردند و گاه بسویشان تیر در می‌کردند.

عبدالله مشتش را بسویشان تکان داد و فریاد زد: «آدمکش‌ها. آدمکش‌ها.»

صدای تیر اما مجالش نداد که بیشتر فحش بدهد. لوتکاها رسیده بودند، تفنگچی‌ها مرتب تیر درمی‌کردند. بادی که از مشرق می‌وزید، موج‌های کوچکی را بر سطح آب می‌لغزاند، آب گوژ برمی‌داشت. دوغان بر فراز آن می‌لغزید و پیش می‌رفت. لحظه‌ای موتور دوغان خاموش شد. چپ‌کش‌ها زمزمه کردند، می‌خواستند که موتور دوغان زودتر روشن بشود. عبدالله با موتور ور می‌رفت و یکریز فحش می‌داد. قایق گشتی‌ها از ورای مه نزدیک می‌شد. از بلندگو صدای بمی برخاست: «ایست، گیر افتادین، فرار فایده نداره، اگه نایستین با تیر می‌زنیمتون.»

عبدالله فحش داد. موتور دوغان روشن شد. همان دم ماه پنهان شد. آب سیاه شد و مه پرده روی دوغان کشید. دیگر کسی تیر در نمی‌کرد. صدای موتور اما همچنان توی دریا می‌پیچید. چپ‌کش‌ها ناخشنود زمزمه می‌کردند. چپ‌کش ششمی سینه‌خیز رفت سر جایش آرام و بی‌صدا نشست. گاه برمی‌گشت و از پس دیوار بلند مه لوتکاها را و تفنگچی‌ها را نگاه می‌کرد.

دوغان بطرف مل رفت. اما نرسیده به آن دو بازوی بلند، از پس غبار مه، نزدیک بایاق‌های دریایی، دو تا لوتکای پر از تفنگچی دیده شدند و نور یک چراغ دستی روی آب افتاد.

از دهان عبدالله درآمد که: «اون دفعه هم اینجا گیر افتاده بودیم. تف به این شانس.»

آهنگ صدایش لرزه‌ای به پشت اکبر ملاح انداخت. پس پسرش داود را در حالی که به پایش تیر خورده بود، همین جا گذاشته بودند و در رفته بودند.

کمال گفت: «حالا چیکار کنیم، محاصرمون کرده‌ن…»

قولچوق برگشت، نگاهی به پشت سرش انداخت. نور چراغ‌های دستی را دید که پرده‌ی حایل مه را می‌شکافت و پیش می‌آمد. روبرو، دو تا لوتکای پر از تفنگچی نزدیک بایاق‌ها ایستاده بودند.

قولچوق گفت: «می‌ریم بطرف مرداب. از وسط مل برو، بزن تو شکمشون.»

دوغان تیز و برنده از وسط مل گذشت. نگهبان‌هایی که بالای مل بودند، چند تا تیر در کردند. اما نه بسوی دوغان‌نشین‌ها. آنها، تیر هوایی در کردند. دوغان از کنار ستاره‌‌های سنگی گذشت و مثل یک قرقی خودش را به بایاق‌های دریایی رساند و به لوتکاها زد. لوتکایی به بایاق‌های دریایی خورد و به رو شد. تفنگچی‌هایی که توی آن بودند در آب افتادند و دوغان روی لوتکای دیگر سوار شد. دو تا تفنگچی تیر در کردند. صدای ناله چپ‌کش پنجمی شنیده شد. تیر به پای چپ‌کش خورده بود. چپ‌کش توی دوغان افتاده بود و به خودش می‌پیچید. کمال و عبدالله با پارو پریدند توی لوتکا و به تفنگچی‌ها حمله کردند. یکی از تفنگچی‌هایی که توی آب افتاده بود، از ته دوغان بالا آمد و با قنداق تفنگش به قولچوق حمله برد. قولچوق به چابکی برگشت و با ته پارو به شکمش نواخت. تفنگچی دولا شد، با دهان باز و چشمان خیره خشکش زد. تفنگ از دستش افتاد. قولچوق دو ضربه کوتاه به پشت و سرش فرود آورد.

چپ‌کش اولی از توی دوغان پرید توی آب. یک تفنگچی دیگر از توی لوتکا پرید توی دوغان و قولچوق بسویش رفت. چپ‌کش چهارمی که به رو دراز کشیده بود، چپ‌کش ششمی را وقتی صدای تیر برخاسته بود، با خودش کف دوغان انداخته بود و حالا یک دستش روی سر چپ‌کش ششمی بود، برخاست و شانه چپ‌کش ششمی را گرفت و گفت: «پاشو، یاالله، پاشو…»

چپ‌کش ششمی با هول برخاست.

چپ‌کش چهارمی گفت: «بپر تو آب.»

چپ‌کش ششمی صورتش در هم رفت و سرش را تکان داد وخودش را عقب کشید.

چپ‌کش چهارمی یقه‌اش را چسبید و داد زد: «بهت می‌گم بپر تو آب.»

چپ‌کش ششمی گفت: «نمی‌تونم.»

و برگشت عبدالله و کمال را نگاه کرد که همچنان با تفنگچی‌ها در می‌آویختند. چپ‌کش چهارمی در دم زدنی شانه‌های چپ‌کش ششمی را گرفت، از جا کندش و انداختش توی آب. خودش هم پرید توی آب.

تفنگچی‌ای که تازه پا توی دوغان گذاشته بود، با پاشنه تفنگ به شانه‌ی قولچوق کوبید. قولچوق روی پای چپ‌کش که به رو دراز کشیده بود نشست. فوراً با خیزی برخاست و به تفنگچی حمله برد. با ته پارو محکم به پاش کوفت. تفنگچی تا بیاید روی پاهایش خم بشود، قولچوق دیگر امانش نداد. با ته پارو دو بار بر سرش کوبید. تفنگچی مثل وزغی کف دوغان جست زد. پایش گرفت به لبه‌ی دوغان و افتاد توی آب. نور چند تا چراغ دستی از پشت دوغان از میان مل روی آب و بعد روی دوغان افتاد. قولچوق خودش را روی تفنگچی‌ای که توی دوغان افتاده بود، انداخت. تیری به بدنه‌ی دوغان اصابت کرد. قولچوق سرش را دزدید. چپ‌کشی که تیر خورده بود با دست و پا خودش را به ته دوغان کشید. قایق گشتی‌ها از وسط مل گذشته بود.

لوتکاهای پر از تفنگچی هم از پی قایق می‌آمدند. کمال و عبدالله هنوز توی لوتکا بودند و پارو در مشت به تفنگچی‌ها حمله می‌کردند. باقی چپ‌کش‌هایی که توی دوغان بودند، بر کف چوبی قیراندود شده‌ی دوغان دراز کشیده بودند. چپ‌کش سومی سرش را توی سطل بزرگ شیلاتی کرده بود. نور چراغ‌های دستی حالا از روی دوغان کنار رفته بود و روی آب نرم می‌رقصید.

قولچوق همان طور که دراز کشیده بود، چوقایش را از تن دور کرد، کلاه پوستی را کف لوتکا انداخت. سینه‌خیز رفت، از کنار چپ‌کش‌ها گذشت، آمد لب دوغان منتظر ایستاد. سرک کشید. تیری از بیخ گوشش گذشت، سرش را دزدید و در لحظه‌ای که نور چراغ‌های دستی توی دوغان می‌افتاد، خیزی برداشت و با سر توی آب شیرجه رفت. زیر آبی شنا کرد، نزدیک اسکله، کنار لوتکاهایی که با طناب‌های ضخیم پشمی به ستون آهنی بسته شده بود، آمد بالا، لبه‌ی لوتکایی را چسبید و از پشت آن قایق گشتی‌ها و لوتکاهای پر از تفنگچی را دید که حالا دور تا دور دوغان و لوتکا را گرفته بودند. کمال و عبدالله با تفنگچی‌ها که توی لوتکا بودند، درآویخته بودند. دو تا تفنگچی از توی قایق پریدند توی لوتکا و یکی لوله‌ی تفنگش را بسوی آنها گرفت. کمال درآویخته با یک تفنگچی بر کف چوبی لوتکا غلطید. عبدالله حالا پارو را رها کرده بود و گلوی یک تفنگچی را دو دستی چسبیده بود و فشار می‌داد. تفنگچی آن زیر خر و خر می‌کرد. گشتی دومی با ته قنداق تفنگ دو بار به پشت عبدالله کوفت. صورت عبدالله در هم شد. بعد دست‌هایش شل شد، اما تفنگچی‌ای که زیرش بود از جایش تکان نخورد. هنوز خر و خر می‌کرد. تفنگچی، پایش را زیر پای عبدالله گرفت. عبدالله زیر پایش خالی شد و با سر توی لوتکا افتاد. چپ‌کش‌هایی که به آب زده بودند، آنسوی اسکله نزدیک کشتی‌هایی که صبح لنگر انداخته بودند، سر از آب درآوردند. بعد شناکنان از وسط کشتی‌ها گذشتند و پشت آنها از نظر افتادند.

قولچوق بار دیگر به زیر آب رفت. نزدیک دماغه بلند کشتی لاروبی سر از آب درآورد. دوغان را دید که همچنان در حلقه‌ی تفنگچی‌ها بود. چپ‌کش‌ها به جز آنکه پایش تیر خورده بود، برخاسته بودند و تفنگچی‌ها تفنگ‌هایشان را بسویشان قراول رفته بودند. قولچوق نفس بلندی کشید و دوباره زیر آب رفت. زمانی طولانی زیرآبی شنا کرد. وقتی که دید نفسش دارد بند می‌آید، آمد روی آب. آبی را که خورده بود، تف کرد. نفس تازه کرد و سرش را زیر آب برد. خودش را به زیر پل نزدیک پله‌های سیمانی و لوتکاهایی که به ستون آهنی بسته شده بود، رساند. بعد برگشت و دید که قایق گشتی‌ها بسوی پل می‌رود. به چابکی خودش را از لوتکایی بالا کشید و توی لوتکا انداخت و کف لوتکا به رو دراز کشید. قایق گشتی‌ها به زیر پل رسید. تیغه‌های نور چراغ دستی‌ها حجاب مه را درید و اینجا آنجا، روی آب و لوتکاها نشست و بعد خاموش شد. موتور غرشی کرد. قایق از زیر پل گذشت و بسوی مرداب شتافت.

قولچوق در تاریک و روشن برخاست. خودش را تکاند و پا روی پله‌های چوبی گذاشت. از پله‌ها بالا آمد. به آخرین پله که رسید، ایستاد، قوز کرد و خیابان را پائید. آن ته، آنسوی پله‌ها، جلو مغازه‌ای، یک گشتی نشسته بود و چرت می‌زد. قولچوق آمد روی پل، نگاهی به اطراف انداخت. آنسوی پله‌ها، درخت‌های انبوه خفته در مه را دید. از وسط پل گذشت. دوید بسوی دکه‌ای که نزدیک درختان جنگل بود. به دکه رسید. به پشت دکه رفت. ایستاد. نفس تازه کرد. آب از صورت و چشم‌ها گرفت. پاهایش را روی علف‌های نرم خیس آغشته به شبنم کشید. تنش را بسوی انبوه درختان کشاند و در میان غلظت مه و تیره‌گی وهم‌انگیز هزارتوی درختان پْر برگ از نظر افتاد.

 

[۱] ـ «بایاق» چراغ سرخ چشمک‌زن راهنمای کشتی‌ها که توی اسکله، نرسیده به موج‌شکن کار می‌گذارند.

[۲] ـ «لوتکا» یا «لوتکه»: قایق کوچک بی‌بادبان که با آن مسافرکشی می‌کنند یا توی مرداب تور پهن می‌کنند. لوتکا واژه‌ی روسی است.

[۳] ـ «چوان»: پرنده‌ای است که در مرداب زندگی می کند، به رنگ سفید و به اندازه‌ی مرغابی است.

[۴] ـ «آب قومبل»: پرنده‌ای است که در مرداب زندگی می‌کند و به اندازه‌ی مرغابی است.

[۵] ـ «دوغان لوتکا»: قایقی است بزرگ که با آن به دریا می‌روند و به وسیله‌ی آن تور (پره) می‌افشانند. پره توری است بزرگ با طول و عرض زیاد.

[۶] ـ «قولچوق»:‌سکان‌بان، سرپرست گروه ماهی‌گیرها، پیدا‌کننده‌ی رد ماهی.

[۷] ـ «چپ‌کش‌ها»: گروه ماهیگیران یک قایق در دریا.

[۸] ـ «مل»: موج‌شکن.

[۹] ـ «چوقا ـ چوخا»: کت و تن‌پوش پشمی‌ی دستباف که زن‌های روستایی می‌بافند.

[۱۰] ـ «گیلوا»: بادی است که دریا را خوب، هوا را آرام و ماهی را زیاد می‌کند.

[۱۱] ـ «انگل»: چنگک کوچکی است که ته قایق به حلقه‌ی آهنی می‌بندند و به آب می‌اندازند و به وسیله‌ی آن دام را می‌کشند.

[۱۲] ـ «قلیچ»: چوب بلندی است که دهانه‌ی (پره) تور را باز نگه می‌دارد.

[۱۳] ـ «پره»: توری است بزرگ که وسط دریا می‌اندازند.

[۱۴] ـ «لاور»: چنگکی است بزرگ و سنگین که وسط دریا ته آب می‌اندازند. لاور ـ پره ـ تور ـ را ته آب نگه می‌دارد.

[۱۵] ـ‌«سرتوک ـ سلتوک»: بادی است که زمینه‌ی توفان و بهم خوردگی دریا را بدنبال دارد.

[۱۶] ـ «سه لنگه»: سه پایه‌ای است که توی منقل یا توی کوره می‌گذارند و رویش ظروف گلی و مسی مثل گمج، دیگ، ماهیتابه و چیزهایی از این قبیل می‌گذارند.

[۱۷] ـ «اشپل»: تخم ماهی.

[۱۸] ـ «دریا کنار»: ساحل

[۱۹] ـ «سوتکا»: چراغ زنبوی.

[۲۰] ـ «نفت‌کن»: پرنده‌ای است سیاه با چشم‌های سرخ، اندکی کوچکتر از مرغابی.

[۲۱] ـ «گرموش»: بادی است که از کوه به دریا می‌زند. گرموش خطرناک است. وقتی گرموش برمی‌آشوبد، باید دریاکار را ـ قایق ماهیگیری را ـ بر آب نگه داشت تا گرموش آرام بگیرد.

[۲۲] ـ «جرگه شکار»: شکار دستجمعی. درون قایق موتور کار می‌گذارند و برای شکار مرغان آبی به مرداب می‌روند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *