بازگشت هملت / از کتاب «مرثیه ای برای شکسپیر» / شهروز رشید

بازگشت هملت
هملت احساس می‏‌کند که زیر آوار کتاب‏‌ها مانده است و به سختی می‏تواند نفس بکشد. بله او در غروب کتاب‏ها، در درد نعره می‏کشد. بر لبه‏‌ی مغاکی ایستاده است که نامش عمل است و کتاب‏ها او را اصلا برای چنین موقعیتی آماده نکرده‏‌اند. درست برعکس، کتاب‏ها او را برای چنین موقعیتی اخته کرده‏‌اند چرا که هر کدام‏شان ساز خودشان را می‏زنند. و مشکل دانایی، دلخراش‏ترین مشکل‏هاست. وقتی هملت از خود می‏پرسد: کدام را انتخاب کنم. منظور او در اینجا مولف است. نه عمل. بین عمل و حرف، بین زندگی و کتاب، سرشت ما همواره یکی را برمی‏گزیند. در اینجا نه هوراشیو می‏تواند کاری بکند و نه روح سرگشته و تلخ پدر. هملت تا پایان، قدم در عرصه‏‌ی عمل نمی‏گذارد. او در معرضِ تصمیم و عمل قرار می‏گیرد. هملت در وضعیتی قرار گرفته است که در هیچ کتابی نیامده است. در تمام مدتی که او در تشنج تصمیم است تمامی‌کتاب‏ها را تورق می‏کند نه در هیچ کتابی او را ننوشته‏‌اند. کتاب‏ها دست او را در حنا گذاشته‏‌اند و او نمی‏تواند صورت عمل و سرنوشت خود را به روشنی ببیند و به همین خاطر مدام در طول آن چند روز به سرنوشت خود تف می‏کند. هوراشیو در عوض از زندگی آمده است. اما او هم قادر نیست دانش هملت را مهار کند. تا اوفیلیا که خود زندگی‏ست حرام نشود. نه، کسی جلودار کتاب‏های آن دانشجوی واقعی فلسفه نیست. هملت در اینجا زندگی را در مرگ اوفیلیا می‏بازد تا شکسپیر در کتابش پیروز کتاب‏سازان شود. هملت در کتاب می‏ماند. او از خاک نیامده است تا به خاک برگردد. او از کتاب آمده است و به کتاب باز می‏گردد. اما چه جای فرخنده‏تری از کتاب شکسپیر در عالم امکان متصور است. می‌توان تصور کرد که هملت در زندگی دیگری بیدار شده است و دهان زرین‏‌اش را به خاطر می‏آورد. و فلاکت خود را در پیشگاه وظیفه و عمل. بار خفتی را بر دوش می‏کشد که زندگی او بوده است و دیگر نمی‏خواهد به آن جا بازگردد به آن زندگی که او را آزرده است. در این زندگی احتمالا با هوشیاری روزمره‌گی خواهد کرد و خطر نخواهد کرد ساکت و تودار خواهد بود ساعات روزهایش را به دقت در کنار هم خواهد چید با اوفلیا ازدواج خواهد کرد و آرام آرام در طول روزهای کشدار زندگی به غولی تبدیل خواهد شد که در زندگی قبلی از آن هراس داشت. سال‏ها خواهد گذشت و او در سر پیچی از زندگی خواهد فهمید که اوفیلیا به خاطر هوراشیو به صومعه نرفته است و اکنون هم که با هملت زندگی می‏کند عاشق و همخوابه‏‌ی اوست. و به خود لعنت خواهد فرستاد که چرا به این زندگی دوم تن در داده است. و به خود لعنت خواهد فرستاد که چرا شکوه آن حرف‏ها را به این عمل خفت‏بار فروخته است. «چه باشکوه تمام شده بودم هوراشیو، مهارت تو در زیستن وسوسه‏‌‍ام کرد. و اکنون می‏دانم که تو نیز از جنس عمویم بودی.» سال‌ها سلطنت خواهد کرد و هوراشیو وزیر و مشاور او خواهد بود. هملت بعدها در خواهد یافت که حقیقت را تنها در لحظات شاعرانه می‏توان دریافت. در حالتی از جنون و جبن. و بعدها هر چه هست برای آن کس که زنده می‏ماند توجیه یک دروغ است که خود زندگی است. و در خواهد یافت که هرکس ذات عریانی دارد که یک‌بار به یاری جنون و شعر آنرا می‏توان دریافت. باید آن را بر زبان آورد و اجرا کرد و رفت. مثل مسیح. که خودش را نور مطلق می‏دانست و می‏گفت اگر به من ایمان بیاورید نجات می‏یابید که من پسر خدا هستم. و با این ایمان و بر سر این ایمان رفت. اگر می‏ماند بی‌گمان به پیغمبر حساب‌گری تبدیل می‏شد که قادر نبود حتی خودش را نجات دهد. هملت می‏گوید اما مسیح سراسر ایمان بود و من تردید داشتم. بین خودم و هوراشیو در نوسان بودم و نمی‏دانستم کدام‌شان را انتخاب کنم. من همین تردید بودم و همین زیبایم می‏کرد. یگانه و خوش‏گفتار. و در پایان، من انتخاب نکردم، هوراشیو بر من پیروز شد. و در جهان از هیچ چیز دو عدد وجود ندارد. خدا به عملی چنین بیهوده دست نمی‏زند. پس من نمی‏توانستم هوراشیوی دیگری باشم. هوراشیوی رومی‌، تنها هوراشیوی جهان بود. من فقط اشاره به او بودم. اکنون دیگر نه هملتم و نه هوراشیو. همان غولی تاریکم که از آن می‏ترسیدم. شکسپیر مرا به بهترین شکل ممکن پرداخته بود.
ای‌کاش از کتاب بیرون نیامده بودم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *