بخند و صورتکی زن… / سعید یوسف

غزل

 

بخند و صورتکی زن به چهره شاد، ای غم!
بخند تا نرود خنده ام ز یاد، ای غم!

چه عهدها که گسست و میانِ ما، امّا،
خلل نیافته پیمان اتحاد، ای غم!

ز یادِ شادی اگر می روم چنین آسان،
مرا ز یاد نبردی تو، زنده باد، ای غم!

به خشکسالِ امید و به قحطِ شادی و شور
چه کس بجز تو به یادِ من اوفتاد، ای غم؟

قطار، مقصدش ار شور و شادمانی بود،
ز ایستگاه گذشت و نایستاد، ای غم!

بخند تا که سبک تر مگر که بنماید
به دوش آنچه که می خواهی ام نهاد، ای غم!

نگویمت که من از بارِ سخت می شکنم
به کار خویش تو خود هستی اوستاد، ای غم!

مرا که نام من از یاد برده اند امروز،
به روز واقعه گویند «زنده یاد» ، ای غم!

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *