بیا به باغ رویم / شعری از / اسماعیل خوئی

شعری از اسماعیل خوئی

بیا به باغ رویم

 

بیا به باغ رویم، اندکی قدم بزنیم:

در این هوای بهاری، ز عشق دم بزنیم!

تو هم ملولی از این روزمرّگی، دانم:

اجازه ده که یک امروزه اش به هم بزنیم!

سیاهه ی همه روزانه ها نویسیم و

هر آنچه را که ملال آورد قلم بزنیم!

به فرقِ بیش و کم آزاده وار اگر نگریم،

لگد، به جانِ تو، بر فرقِ بیش و کم بزنیم!

چو کارِ روز به پایان رسد، به سرگرمی،

بیا، شبانه، شبیخونکی به غم بزنیم!

بنوش و دم مزن از کار: کاین بدان مانَد

که خود، به عمد، به نوشاکِ خویش سم بزنیم!

ستم پذیر نبودن بسی ست کاری تر

ز هر گلوله که بر سینه ی ستم بزنیم!

خرافه شرقی و غربی ندارد: آری، سنگ

بیا به کاسه ی دین و به جامِ جم بزنیم!

خرافه راست بسی گونه ها: بیا که قلم

برآن به هر نمط و گونه و رقم بزنیم!

وَ چون رسد دمِ پیکار با ولایتِ شیخ،

به قلبِ اردوی شیرانِ این عَلَم بزنیم!*

ولی خوش است دم، این دم، بیا به باغ رویم:

در این هوای پگاهی، زعشق دم بزنیم!

 

هجدهم خرداد ۱۳۹۷،

بیدرکجای لندن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *