تپشْ پا / با سعید جان یوسف / شعری از / اسماعیل خوئی

تپشْ پا *

با سعید جانِ یوسف /

برادرم دکتر سعید جان یوسف، اکنون که«تپش پا»* یی در سینه ی من کار گذاشته اند تا نگذارد تپش های دل ام در هر دقیقه از ۶۰ پایین تر بیاید و از ۱۳۰ بار بالاتر برود، در سه رباعی ی زیبا،به من هُشدار داده است تا قدرِ «تپش پا» ی خود را بدانم. این است یکی از آن رباعی ها:

«آن عشق که هر طفل به بازی ورزد،

ورزی به مِی و دست و دل ام می لرزد.

سنجشگری ابتری، نمی دانی اگر

کاین باطری* ات هزار بطری ارزد!»

 

۱

چشم است و چراغِ محفلِ من بطری!

وز کِشته ی عمر، حاصلِ من بطری!

زنهار! مکاه این همه از ارزشِ آن:

چون باطری است با دلِ من بطری!

 

۲

گر می نخورم، دست و دل ام می لرزد:

زآن روی که مِی شعرِ مرا می ورزد!

از باطری ی من نتراود شعری:

این تحفه مگو هزار بطری ارزد!

 

۳

هر گه که شود مِی تپش افزای دل ام،

از سینه رسد رساتر آوای دل ام.

پس، به که تپد دل ام بلند آواتر،

تا بشنودش خوب تپش پای دل ام!

 

۴ (روایت دیگر)

هر گه که شود مِی تپش افزای دل ام،

از سینه رسد رساتر آوای دل ام.

بی می نتپد دل ام: ننوشم اگرش،

آن چیست که پایدش تپش پای دل ام؟!

 

دوازدهم اردیبهشت۱۳۹۶،

بیدرکجای لندن

 

* آنچه را که در انگلیسی pacemaker نامیده می شود، به گمانِ من، می توان «تپشْ پای» نامید. این افزار را، در فارسی، حالیا «باطری» می نامند: که، به راستی، نامگذاری ی پرتی ست. شگفتا!

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *