قلعه­ی حیوانات / اسد رخساریان

قلعه­ی حیوانات

 اسد رخساریان

 

حیواناتی که در این جا بازی داده شده اند از شیطنتِ تخیّلی شاعر آگاهی داشته و شکایتی از او در مجامعِ مربوطه مطرح نخواهند کرد. این به طبیعتِ بدوی خود خوگرفتگان، پس از مروری در این سکانسِ نمایشی، پی خواهند بُرد، که تنها با نامِ نامی شان، برای آن ها که خود را اشرافِ اشرفِ مخلوقات می­دانند و گربه می رقصانند و موش می دوانند و بعد هم یک جا همه چیز را با هم قورت می دهند، آینه داری می کنند و دیگر هیچ!

 

روزی از روزا، توی این جنگل

جنگل نشینا، شر به پا کردن

اینو گرفتن، اونو گرفتن

یه کلّه گُنده، کلّه پا کردن

 

شامپانزه ها، جوجه تیغیا،

کفتار و گرگ و شغال و روباه

هوهوکشون و معلّق زنون

تعریفِ یکی هیولا کردن

 

هیولا اومد، داغِ ننگی زد

رو پیشونیِ هرچه میمون بود

میمونا غرقِ سرور و شادی

اماما، اماما، اماما کردن

 

بعدشم گفتن، جادوگرِ ما

از آسمونا، از ماه اومده

عکس­شم تو ماه، دیدن و دیگه

واویلا، واویلا، واویلا کردن

 

میمونای نر، جلوی پرده

ماده­ جماعت، از پشتِ پرده­

همه زارِ زار، قربون صدقه

ارواحنا را جون فدا کردن

 

اون روحِ قُدسی، قُدقُد زد و گفت:

همه تونو ما آدم می­کنیم!

بعد از اون دیگه، از ما بهترون

چوب تو آستینِ آدما کردن!

 

فرمایشاتِ اون ارواحنا

همه از عصرِ حجر می اومد

میمونا طاعت، از اون تُره­هات

با چهچه و هم با چاچا کردن

 

از کوه و درّه، صد و بیست و چار

ضربدرِ هزار پیغمبر اومد

اوناام همه، آیه هاشونو

وقفِ حضرتِ هیولا کردن

 

بلا بدور از جونِ هیولا،

بلا بدور از جونِ میمونا

طفلیا عمری توی جنگلا

خدایا، خدایا، خدایا کردن

 

نه کاری کردن، نه کشفی کردن،

نه چیزی ساختن، نه چیزی دوختن

فقط لافیدن، فقط چاپیدن

عقلِ خدا رم جا به جا کردن

 

پریدن بالا، افتادن پایین

روی منبرا، دولّا راس شدن

مغزا را خِستن، وازشون کردن

کاه ریختن توشون، خرو وا کردن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *