می شناسمت / شعری از / احسان حقیقی نژاد

“می شناسمت”

رویایت عطر علف های گم نام بود و روایتت سائیدن پولاد بر استخوان
می شناسمت
نزدیکتر از آواهای غریب زاگرس
آشناتر از مادیت خستگی
به شکل دست و داس
به شکل چرخ و دنده و چرخدنده
بر زمینه ی تمنایی رنگ رنگ و رمنده
نه در یاد می مانی
نه از خاطر می گریزی
می آیی و عادت غم انگیز رخوت را می آشوبی
و در چشم انداز مه آلود مسئولیتی مأنوس و مأیوس
چهره پنهان می کنی
می شناسمت چون مادران که استخوان های فرزندانشان را
در همه جا،در همه خاک
چون کودکان پریده از کابوس
و پناهِ آغوشِ مادران
در سپیده دم هر امید گم می شوی
و در چراغ سوزان هر یأس پیدا
.
احسان حقیقی نژاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *