گم کرده ام تو را …/ دو شعر از / عیدی نعمتی

۱
گم کرده ام تو را 

کنار همین خیال پریشان .

نمی دانم 

دیروز بود

یا پار یا پیرار 

یا که دیرسالی 

گم در غبار روزگار 

تنها می دانم :

گردبادی آمد

تو را با خود برد 

پیران گفتند:

آخرالزمان است .

حالا از همین خیال پریشان است 

که تا دست می برم 

به سودای ستاره 

از ناودان انگشتانم 

خون چکه می کند.

می گویند: «باران بسیاری باریده است»

پس این درخت آتش 

روییده بر شانه ی من 

یادآورِ کدام خشکسال است 

که آب هفت دریا 

عطشش را 

مجاب نمی کند !

سال ها را 

گم کرده ام

کنار همین خیال پریشان

تورا

خود را گم کرده ام .

.
۲
کنده شدیم
نه که بار وبندیل بسته باشیم و آماده
خزان بود و
جاده های گَل آلود
از سینه ی جنگل
بالا می کشید دود
ما از دهان آتش می گریختیم
چار جهت مفهوم خود را ازدست داده بود
ما به شتاب می رفتیم
تا ازچشم مرگ پنهان شویم
در فراخی هرچه پیش آید این دنیا.
سی سال و اندی می رود
که از بهشت شما گریخته ایم
دل بسته شورش خیابان های وطن
خیال به خیال گره می زنیم
شکوفه کرده گل سرخ امید بر ساقه ی خیال
برآنیم دگربار
باروبندیل بر بندیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *