اسطوره ی آدم و حوّا / شعر از/ اسماعیل خوئی

اسماعیل خوئی

اسطوره ی آدم و حوّا

 

۱

البته که آدمی ز میمون آمد:

پُرسی اگر از علم که او چون آمد.

افسانه ی پرتی ست که او، در آغاز،

با همسرش از بهشت بیرون آمد!

 

۲

با همسرش از بهشت آمد بیرون؟

یا آن که خدا برون فکند آن ملعون؟!

امّا، چو خدا نیست که از او پُرسیم،

افسانه چه بافی که چرا این شد وچون؟!

 

۳

آدم به زمین نیامد: او زاد اینجا:

تا شاد به سر آرد و آزاد اینجا.

تا شاد به سر آرَد و آزاد، امّا،

بایست که او بسازد آباد اینجا.

 

۴

آدم ز زمین زاد که تا کار کند:

وین خاک، بهشتِ خود و دلدار کند:

نه این که از آن برآورد دیواری

و آن را به سرِ نوعِ خود آوار کند!

 

۵

وقتی که نیازِ او بَدَل شد با آز،

خوی بشری بَتَر شد از خوی گراز:

ویران کند از خشم، نه چون می باید؛

غارت کند از آز، نه از روی نیاز!

 

۶

دیگر، چو خودش، زمین از او بیزار است:

کز آزِ وی او سترون و بی بار است.

با خویش بَرَد به گور حوّا را نیز:

این عاقبتِ آدمِ مادرخوار است!

 

بیستم اردیبهشت۱۳۹۶،

بیدرکجای لندن

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *