برآیشِ* آیت الله/ شعری از / اسماعیل خوئی

شعری از اسماعیل خوئی

برآیشِ* آیت الله

 

«چون گشت جهان را دگر احوالِ عیانی ش؟

زیرا که بگسترد خزان رازِ نهانی ش!»

ناصرخسرو

«ابر آمده با عربده و پرده درانی ش؛

شلّاق کشیده ست به من بادِ خزانی ش.»

دکتر سعید جانِ یوسف

 

ای دشمنِ دانش، که بدانی که ندانی ش!

تازان به متون اش، که نخواندی و نخوانی ش!

خود «عالمِ دین» می شمری، زان که ندانی

یک مُشت خرافه ست که تو «علم» بدانی ش:

یک مُشت خرافه ست که مانده ست به یادت

از کودکی یِ خود که شنیدی ز فلانی ش!

قصدم ز «فلانی» پدرِ توست به ویژه

و هر دگری هم که تو «استاد» بخوانی ش.

و هر دگری نیز که آموخت تو را هم

هر چیز که آموخت به خُردی و جوانی ش.

وین ها همه در یادِ تو بنشست و به دل ماند:

و شد همه، در باورِ تو، دین و مبانی ش.

می خواستی آخوند شوی: زان که پدر را

می دیدی و این را که چه سان فضل فشانی ش

زو ساخته بود آدمِ بسیار مُهّمی:

دستار و عبا بر سر و در بَر دو نشانی ش.

دلخواه تو شد جلوه به محراب اش و منبر؛

وآنگاه، به خلوت، همه گون کارِ نهانی ش؛

با خویش، چو دریا: که گراید به خودش باز

میرابی و، بر دشت و دمن، آب رسانی ش.

با دیگری، امّا، چو یکی ابرِ کویری:

که بُخل نماید کَرَمِ قطره چکانی ش!

افزایشِ هرروزه به مال و به جلال اش؛

مهمان شدنِ هرشبه و سورچرانی ش؛

گریاندنِ مردم به گهِ مرثیه خوانی؛

خنداندنِ یاران به گهِ خوشگذارنی ش.

باری، تو به فیضیّه شدی، طالبِ خواندن:

تا فقه بیاموزی و اسرارِ نهانی ش.

اسرارِ نهانی ش تو را گشت هویدا:

در سفسطه بازی ش و دغاهای زبانی ش.

زین بود از آن پس که تو، در فقه، رسیدی

در واژه یِ بسیار به کمبودِ معانی ش.

دیدی که همه «علمِ» تو بی پایه نماید،

در پیشِ خرد گر که به سنجش بنشانی ش.

دیدی که ز تک تک فقهای ات، همه احکام

ژاژ است، چو بگذشت کر و فرّ زمانی ش.

وآوردنِ هر حکم به لفظِ عربی نیز

هرگز نفزاید به درستیّ و روانی ش.

دیدی، به دل و جانِ تو، ز ایمانِ تو چیزی

از فقه به جا نیست، مگر سودِ دکانی ش!

دیدی که حقیقت، به شریعت، همه، یعنی

این است و جز این نیست، چو گفته ست فلانی ش:

چندان که نقیض اش بُوَد ار مهرِ جهانتاب،

باید که نبینی ش تو، بر رغم عیانی ش!

حالی، به زمینی تو یکی آیتِ الله:

کوشا به همه عمر کز آیات بمانی ش.

بَل آیتِ آیاتِ الهی شوی: آن کاو

در علم نباشد به جهان تالی و ثانی ش.

و «علمِ» تو تنها سخنانی ست که مانده ست

از پیشروانِ تو به دین، ویژه ز «بانی» ش.

علم است شناسایی یِ حسّی یِ روشمند:

کز رهگذرِ تجربه سنجید توانی ش.

نه علم، ولی، بل، که یکی بایدِ دینی ست

این که ت چه نماز است و چه سان باید خوانی ش؛

یا این که تو را خمس که اندازه بگیرد؛

یا این که به دستانِ که باید برسانی ش.

گر فهم کنی کانچه تو خواندی نَبُوَد علم،

دانی که چه باری ست و دیگر نکشانی ش.

وز این که پدر نیز تو را «عالمِ دین» بود،

بر خویش نبالیّ و به رُخْ مان نکشانی ش.

علم است ره آموزِ جوان سوی بهی؛ لیک

بسیار جوانا که کند شرع تو جانی ش:

همدین اش اگر نیست، از او رحم نبیند:

نه پیر به پیری، نه جوانی به جوانی ش.

انگار نشانی ست نمایان ز گناه اش:

زین، سروِ قد اوی و از آن پُشتِ کمانی ش!

بیمارِ ندانستنی، ای شیخ! به خویش آی!

درمانِ تو علم است: همانی که ندانی ش.

چون استرِ وامانده، که بارش ز کتاب است،

و هیچ نداند خود از آن غیرِ گرانی ش،

در چاله یِ گِل مانده ای و پای تو زخمی ست:

باید که نخست از گِلِ چسبان برهانی ش.

تا بودن تو، لیک، گرانبارِ زباله ست،

زین چاله ی گِلناک رهاندن نتوانی ش.

تا منزلِ علم ات ببرد خنگِ خرد پیش؛

در گستره یِ تجربه وقتی که برانی ش؛

لیک، استرِ یاد است که، گر لنگ نباشد،

در کوره رهِ فقه توانی بدوانی ش.

یاد است نگهبانِ هر آن نکته که فقهی ست:

بر آن بسپاری ش و از آن بازستانی ش.

فهم است نگهدارِ همه علمِ تو، امّا:

در محفظه یِ یاد وگر هم بچپانی ش!

علم است جهانیّ و جهانگیر؛ ولی شرع

ویژه ست به یک دین: نتوان خواند جهانی ش.

علم است سیاست، که ندانی تو، و کشور

مسجد نَبُوَد تا که تو با فقه برانی ش.

تا بر تو رهِ علمِ حقیقی بگشاید،

باید برهی زآنچه تو خود «علم» گمانی ش.

ای کاش که این کار برآید ز تو: هرچند

سخت است که حیوان برهد از حیوانی ش!

بو تا بنشیند به دل ات چامه ام، ای شیخ:

چون آه، که بر چهره ی دشمن بدمانی ش!

 

۱۶ خرداد ۱۳۹۶،

بیدرکجای لندن

 

* واژه ی «برآیش»، چون برابری فارسی برای واژه ی evolution، از پیشنهادهایِ برایِ من پذیرفتتنی یِ دوستِ دانشورم، دکتر ابراهیم جان هرندی، است.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *