مانوئل ماچادو / شش شعر/ ترجمۀ علی اصغر فرداد

مانوئل ماچادو و آتنونیو ماچادو

دو برادر، دو شاعر، دو  جهان‌بینی

فاشیسم و جمهوری‌خواهی در هنگامۀ جنگ‌های داخلی اسپانیا.

آیا با خواندن اشعار این دو مدرنیست بزرگ قرن بیستم، می توان به جهان‌بینی، اخلاق و منش آنها پی برد؟

آیا ردپای فاشیسم و آنتی‌فاشیسم را می توان در نحوه ی انتخاب موضوعات، بیان، پرداخت و چگونگی ساخت و بافت اشعار  این دو شاعر بزرگ  جُست؟

مانوئل ماچادو

Manuel Mchado Ruiz

۱۸۷۴-۱۹۴۷

 متولد سویلا، برادر بزرگ آنتونیو ماچادو شاعر بزرگ اسپانیا، در نه سالگی به همراه خانواده به مادرید نقل مکان کرد. در اینستیتوی Libre de Ensenanza آموزش یافت. بی آنکه از روح آزادیخواه موسس آن فرانسیسکو گینر تاثیری پذیرفته باشد. سال ۱۸۹۶ موفق به گرفتن لیسانس فلسفه از دانشگاه سویلا شد. از سال ۱۸۹۸ تا ۱۹۰۱ در پاریس زندگی کرد. در طی این مدت و تا سال ۱۹۰۷ شعرهای بسیاری سرود. در سال ۱۹۱۰ دیپلم کتابداری و آرشیو گرفت و در کتابخانه های مختلف از جمله کتابخانه ملی اسپانیا به کار مشغول شد. او در عین حال بعنوان روزنامه نگار و منتقد تئاتر فعالیت می کرد. با همکاری برادرش آنتونیو آثار زیادی نوشت. او در جنگهای داخلی اسپانیا بر خلاف برادرش جانب فاشیستها را گرفت و در سال ۱۹۳۸ عضو آکادمی اسپانیا گردید. او در سال ۱۹۴۷ در مادرید در گذشت.

شعرهای پوپولیستی با رنگهای آندولسی او گاهی عمیق و گاهی سطحی و بی مایه اند. اینجا و آنجا به نسل ۹۸ نزدیک می شود. مثل Castila . البته از او کارهای درخشانی همچون Felipe IV نیز بجای مانده است. به گفتۀ داماسو آلونسو مانوئل ماچادو همیشه میان کارهای سطحی و بی مایه، جدی و عمیق در نوسان بود. مانوئل انسانی بدبین و خجالتی بود. او آنجا که همین هستی خود را صادقانه می سرود گاه موفق به نوشتن شعرهای بسیار زیبا و خارق العاده ای می گردید.

در زیر شش شعر از او را می خوانید:

 

باغ تاریک

 شب است

و کلام بی نهایت سکوت….،

میان درختان رازی عمیق در جنبش

آوا، سست شده

چشمه، خشک

رنگ، مرده

و طنین، خاموش

 

بیاد می آوری؟… بیهوده دانایی را جستجو می کردیم …

چه عجیب، چه ترسناک!

حتا امروز، تمامی ذرّات وجودم به مقاومت برمی خیزند

وقتی خاطرات ـ آری وقتی که ـ

خاطرات زنده می شوند،

گویی که بالهای مودار شبکوری زشت

بناگاه بر پوستم کشیده می شود…

بیا، محبوب! پیشانیت را

بر سینه ام بگذار،

بگذار تا چشمهایمان را ببندیم؛

گوش ندهیم، خاموش بمانیم…

همچون کودکان،

که از ترس، می‌لرزند!

 

ماه از پشت ابر به بیرون می آید

تندیس و ماه همدیگر را

هوسبار می بوسند.

 

در مرگ خوزه پالومو آنایا

او را می شناختم، جوان و باریک اندام

با سبیل سیاه، پوستی بی رنگ…

و چشمهایی مات

تفسیر نمی کنم ….

«همیشه در تکاپو…»

 

و من ماشین های چاپ را می دیدم

مردمی نشسته کنار فنجانهای قهوه

با حالتی وحشی

مردمی که می خواندند، چیزی را که من نمی دیدم.

 

و من اکنون در تصویری دور در ذهن خود بخاطر می آورم

بخاری آبی رنگ در ساعات پایانی را ….

عرق بی نوای عرق فروشی‌های

نیمه بسته را

 

و در روزنامه‌های “ایمپارسیال” و”لیبرال”

می خوانم، که این بیماری واگیردار

دوست فقیر ما را از ما گرفت

 

…و من گریه می کنم،

می فهمم

و لعنت می فرستم.

 

یکشنبه

زندگی، توفان، می خروشد و خیابان را درمی نوردد

بر فراز ابری از غبار، فریادهای گوشخراش بزه کاران

نور بنفش فرود می آید….اینک خورشید

او می رود، و در میدان چیزی جز فقر باقی نمی ماند.

 

آه، رنجهای روزهای یکشنبه، آه رنج… چیزی نامعمول،

کهنه، رایج…تغییرناپذیر.

آه، ای مسیح! تو رخصت داشتی که آرام بگیری،

پس از ما بگیر، تو این رنج دیوانگی را،

که چیزی جز «عادت کردن» نیست.

 

صداها، آواز دادن‌ها، یک ترانه، طنین….غوغا

خنده های خوب مستانه…آیا شادمانی خواهد گذشت؟

و من اینجا هستم، تنها، غمگین و دور از جشن و سرور…

 

از آنِ من کن، آه خدا، واژه های نابخردانه‌ی این دهان‌ها را

از آنِ من کن، تا خنده هایم همچون خنده های ایشان، پرطنین باشد

و به من جانی عطا کن، به کمال، چنان چون جان‌های ایشان.

 

من، شاعر دوران انحطاط

من، شاعر دوران انحطاط

یک اسپانیایی از قرن بیستم

که گاوبازی را تحسین می کرد و می سرود

و تن فروشان و الکل را…

شب های مادرید

عرق فروشی های ویران

و گناهان و تاریکی های نوۀ “السید” را…

من از این زندگی هرزه

اکنون اجازه دارم که سهمی داشته باشم

و می نوشم، بخاطر این بدبختی،

و نه آنقدر زیاد که دیگران می گویند

 

چراکه من بعنوان یک شاعر

آنچه را که می نویسم

با آنچه در اعماق روانم حکاکی شده

هیچ تطابقی ندارد…

 

«حکاکی»، سخنی پوچ

«روان»، واژه ای نخ نما

«از آنِ من»… معلوم نیست که چیست.

 

و همه چیز نسبی است.

 

کوپلا* 

اگر روزی مَردُم بگویند

که هیچکس این ترانه را ننگاشته است

و آواز‌ه خوان گریه کند

آنسان که گویی داستان عشق خود را می خواند

یک ترانه از قلب

یک دانایی از درد

آنوقت

می توان حقیقتا تو را یک «کوپلا» نامید

تو کاکُلی ها را همچون شوکرانی

در پرواز بامدادی

و بر لب های مردمان فراموش خواهی کرد

چه کس تو را به این جهان آورد.

 

* شعرهای کوتاهی که در آوازهای ملی به موسیقی درآورده می شود.

 

آنقدر…

آنقدر رنج کشیده و آزار دیده ام

که هر میلی در من

به درد مبدل می شود.

 

«مانوئل ماچادو، ترجمۀ علی اصغر فرداد»

 

                                                                                       مانوئل ماچادو در کنار برادرش آنتونیو ماچادو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *