بی وقوف / شعری از/ سعید یوسف

سعید یوسف

بی وقوف

خط بزن، جنگ با حروفم کن
بشکن ام، رخنه در صفوفم کن
با خطوطت به حرف و واژه بتاز
صفحه ام، صحنه ای مخوفم کن
لبم ار می گزی، ز رأفت نیز
مرهم از بوسه ای رئوفم کن
آگه از لذّتی که در بوسه ست
و ز معناش بی وقوفم کن
پخته کن، در خُم ام به جوش آور،
نقل در گونه گون ظروفم کن
بر وجودم بتاب چون خورشید
پشتِ زیبائی ات کسوفم کن
غم مدار ار که چشم خیره شود
ور شوم کور نیز، بوفم کن
سالیان پیر و پر چروکم کرد
از سرِ مهر، صاف و صوفم کن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *