حاج آقا التماس دعا ؟ / ابوالفضل اردوخانی

حاج آقا التماس دعا ؟

پس از انقلاب کبیر اسلامی، خیلی ارزش ها عوض شده اند. دزدی شده درآمد. کلاهبرداری = زرنگی. جاکشی = صیغه. دروغ و تظاهر همگانی. و… معنی حاج آقا التماس دعا، حاج آقا سلام عرض می کنم هم به همچنین!
هوشنگ تعریف می کرد: پسر حاج حسین، به نام محسن( نام ها مستعار) تازه آخوند شده بود و عمامه رو سرش و عبا می پوشید، قیافه می گرفت و به ما محل نمی گذاشت. من هر وقت محسن را می دیدیم، با لبخندی مسخره میرفتم جلویش دستش را می بوسیدم و می گفتم: حاج آقا التماس دعا.
بیشتر وقت ها هم نبش کوچه خودم را مخفی می کردم، تا اورا می دیدم به طرفش می دویدم و حرف پیشین ام را تکرار می کردم.
چند ماهی تقریبا هر روز، بعضی روزها دوبار این کار من تکرار می شد. و خیلی از جوان های محل هم همین کار را می کردند.
تا اینکه یکبار که به طرفش رفتم و خواستم دستش را ببوسیم و حاج آقا التماس دعا بگویم، یقه مرا گرفت و به دیوار کوبید وگفت: مادر … خواهر … دست ننه ات را ببوس، از بابای جاکشت التماس دعا بخواه. منو مسخره می کنی، برو ابجیت رو مسخره کن. جای شما خالی گردن کلفت بود و ما هم بچه ریغوکتک سیری خوردیم. چند تا اینکه بچه های محل پاسبان صدا کردند.
او هم تا امد گفت: حاج آقا التماس دعا. محسن محکم گداشت تو گوش پاسبان بیچاره. که توی قرمساق دیوس هم من رو مسخره می کنی. کار نداریم کار کشید به کلانتری. افسر کلانتری تا محسن را دید، گفـت: حاج آقا التماس دعا. او هم هرچی از دهنش در آمد به افسر کلانتری گفت، نزدیک بود که یقه او را هم بگیرد که رییس کلانتری رسید.
رییس کلانتری پرسید جریان چیه؟ من گفتم: به خدا قسم چیزی نگفتم: فقط دست حاج آقا رو ماچ کردم و گفتم التماس دعا، که من رو زد و خونین مالین کرد. پاسبان هم گفت: به جون شما نباشه، به جون بچه هام. منم گفتم: حاج آقا التماس دعا که زد تو گوشم. افسر کلانتری هم گفت: من هم گفتم التماس دعا که هرچه از دهنش در آمد نثار من کرد.
یکدفعه محسن، عبا را از تنش کند، عماه اش را به زمین کوبید و فریاد زد: جناب سرهنگ، اینا من رو مسخره می کنن. نمی تونن رو راست به من فحش بدن: میگن: میگن التماس دعا.
رییس کلاتنری از ما خواست که دیگه کاری به کار محسن نداشته باشیم و نگوییم التماس دعا. ما هم پذیرفتیم. من گفتم: می تونیم بگیم: حاج آقا سلام.؟ محسن که داشت خون خونش را می خورد رو به من کردو گفت: توی بی پدر مادر ولد زنا تو مدرسه انگشت کون همه می کردی غیر از من، چون زورت به من نمی رسید. حتی معلم و مدیر و ناطم مدرسه هم جونشون از دست تو به لبشون رسیده بود، حالا تلافیش رو در میاری. می دونم این حاج آقا سلامت بدتر از التماس دعای توی کره خر بی همه چیه، تو بودی که حاج اقا التماس دعا رو تو دهن بچه انداختی. ارواح فلان … هرگوهی می خواین بخورین، بخورین. به تخمم.
پس از چند ماه محسن دیگر در محل ما پیدایش نشد. سال ها بعد شنیدم رفته اروپا پناهنده شده و کاسبی کوچکی به راه انداخته و زن و بچه دار هم شده. با پوزش از بی ادبی در این نوشتار.چاره دیگری نداشتم
۳۰ بهمن ۱۳۹۷ ــ ۱۹ فوریه ۲۰۱۹ ــ اردوخانی ــ بلژیک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *