«درخت» / محسن حسام

محسن حسام

«درخت»

درخت که به خاک افتاد، شاخه‌ها را به هر ضرب دو نیمه کردیم. هوا داغ بود. باد نبود. خورشید پوست می‌ترکاند. قدحی آب خواستیم. «اسفند» بسوی اسب رفت. سبویی از خورجین بیرون کشید. به کنار چشمه رفت. تا «اسفند» سبو از آب پر کند، ما شاخه‌ها را پشته کردیم. «اسفند» آمد با سبویی پر، سبو برگرفتیم، گلویی تر کردیم.
نزدیک چاشتگاه از دشت بازگشتیم. به میدان فرود آمدیم. سواران از پشت میدان می‌گذشتند. پشته‌های هیمه از گرده‌ی اسب‌ها وا کردیم. خورشید فراز سرمان بود. به کنار چشمه رفتیم. سر در آب فرو بردیم. کنار چشمه نشستیم و تن را وارهاندیم.
سواری آمد. رخ پوشانده بود. نگاه به پشته‌ها انداخت. افسار اسب کشید و سوی معبد تاخت. چوپان آمد. رمه به صحرا می‌برد. گفت «امشب در معبد آتش برپا می‌کنند».
گفتم: «چه می‌گویی؟»
گفت: «در معبد جشن آتش برپا می‌کنند و موبدان مردم آبادی را به معبد فرا خوانده‌اند». شب شد. خواستیم آتش برپا کنیم که سواران آمدند. سواری پیش آمد. لوحه‌ای لوله شده در مشت داشت. لوحه گشود و خواند: «این است پیام معبد. از این پس موبدان نگهبانان آتش و درخت خواهند بود. هر کس در میادین آتش بپا کند، بر دار خواهد شد.»
من که بهمنم، گفتم: «از قول ما به موبدان بگو که در معبد بمانند و به نیایش مشغول باشند و کار آبادی به مردم آبادی وا گذارند.»
سوار برگشت. به سواران پیوست. جملگی سوی معبد تاختند.
زمانی در میدان درختی بر جای بود. مردم دهکده ما را به نگهبانی درخت برگزیده بودند. ما سوگند یاد کرده بودیم که از درخت مثل تخم چشممان مراقبت کنیم. با دوازده مشعل حصاری شعله‌ور به دور درخت کشیده بودیم. هر ساله درخت را آذین می‌کردیم. مردم آبادی می‌آمدند با گونی‌های گندم و ذرت و دعا پارچه‌ها. به دور درخت حلقه می‌زدیم. مشعل در مشت سرود آتش مقدس می‌خواندیم. سپس آتشی برپا می‌کردیم، گرد بر گرد آتش می‌چرخیدیم، و از روی آتش می‌پریدیم. آنگاه باده می‌نوشیدیم. مطربان می‌زدند. بازو به بازو بر خاک میدان پای می‌کوفتیم. دست آخر هدایا را بین اهالی دهکده تقسیم می‌کردیم.
آن شب، آتشی برپا کردیم. به دور آتش حلقه زدیم. سرود آتش مقدس می‌خواندیم که سواران آمدند. اسب‌ها را واداشتند که سم بر آتش بکوبند. بر ترک اسب جستیم. دست به شمشیر بودیم و با سواران درآویختیم.
هیمه می‌سوخت. آتش زبانه می‌کشید. اسب‌ها از لهیب آتش دو دست بالا برده بودند و شیهه می‌کشیدند. مردم از بالای بام‌ها ما را نظاره می کردند، اما هیچ کس پایین نیامد. هیمه که خاکستر شد، سواران میدان را ترک کردند.
به کنار چشمه رفتیم. خون و زخم‌ها را شستیم. بر جراحت‌ها مرهم گذاشتیم.

پگاه بار و بنه مهیا کردیم. بر ترک اسب نشستیم و راه افتادیم. از کوچه‌ها که می‌گذشتیم، زائوهایی که در مهتابی‌ها به نوزادان خود شیر می‌دادند، روی از ما برگرداندند. پیرمردانی که جلوی خانه‌ها نشسته و چپق چاق می‌کردند، به دیدن ما سرهاشان را پایین انداختند. دخترانی که در مهتابی‌ها ایستاده بودند، با چشمان اشکبار بدرقه‌مان کردند.
از تپه ماهور گذشتیم. از رود گذشتیم و به دشت رسیدیم. آفتاب طلوع کرده بود که اسب‌ها از نفس افتادند.
مهر گفت: «می‌ایستیم تا اسب‌ها نفس تازه کنند.»
زیردرختی نشستیم. دشت تا چشم کار می‌کرد سبز بود. پرنده‌ها لای شاخ و برگ‌ها به هم می‌پیچیدند. بلبلان می‌خواندند. اسب‌ها پوزه در علف‌های خیس از شبنم فرو برده بودند، سبویی برگرفتیم و گلویی تر کردیم.

گفتم: «درخت چرا خشکید؟»
آبان گفت: «وقتی برگ‌ریزان شروع شد، من گمان کردم که از کم آبی است. از شما چه پنهان، هر روز صبح و عصر یک سطل آب اضافی پای درخت می‌ریختم.»
اردیبهشت گفت: «نوبت نگهبانی من که می‌رسید، من مشعل‌ها را پای درخت در خاک می‌نشاندم. شعله‌ها پوست درخت را می سوزاند. از این رو درخت پوسته پوسته شده بود.»
فروردین گفت: «بهار امسال من پای درخت کود نریختم. از شما چه پنهان، در انبار کود اسب بود، اما من با خودم گفتم، دفعه‌ی بعد نوبت نگهبانی‌ام که رسید، پای درخت کود خواهم ریخت. دوازده روز گذشت. نوبتم که رسید، با خودم گفتم؛ نوبت بعدی.»
مهر گفت: «پائیز آن سال دیدم که برگ‌ها یک حالت چسبندگی پیدا کرده‌اند. یادم است. یک روز اسفند به من گفت: «چرا برگ‌ها از شکل افتاده‌اند؟» من گفتم: «لابد از کمبود آفتاب است». در حالی که پائیز گذشته آفتاب نبود. اما برگ‌ها تر و تازه بودند.»
آذر گفت: «پائیز وقتی حشرات سبز را به چشم دیدم، با خودم گفتم: حالا فصل سمپاشی نیست. بگذار سرما بگذرد، بهار که بیاید درخت را سمپاشی خواهیم کرد.»
اسفند گفت: «وقتی آن لکه‌های قهوه‌ای را زیر برگ‌ها دیدم به عقلم نرسید که ممکن است «قرمزدانه» باشد. قرمزدانه‌ها پشت برگ‌ها چسبیده بودند. فکر کردم عنکبوت قرمز است که برگ‌ها را ریش ریش کرده است.»
شهریور گفت: «حالا اگر یادتان باشد، آن چند تا ریشه‌هایی هم که از دل خاک بیرون زده بود، پوسیده بود.»
خرداد گفت: «برگ‌هایی که درخت، بهار امسال داده بود، کوچک‌تر از برگ‌های سال پیش بود.»
مرداد گفت: «بار و برگش کمتر از سال پیش بود.»
تیر گفت: «بخاطر همین بود که بعد از هر بهار درخت بی‌بار و برگ‌تر از سال قبل می‌شد. شاخه‌هایش با وزش هر بادی به هم می‌پیچید. می‌شکست و برگ‌هایش به زمین می‌ریخت.»
آذر گفت: «ناگهان برگ‌ریزان شروع شد.»
دی گفت: «البته خشکسالی پارسال بی‌اثر نبود، پدران ما همیشه می‌گفتند آب باران برای درخت خاصیت دارد. شاید اگر می‌بارید، درخت به این حال و روز نمی‌افتاد.»
من گفتم: «آفتاب.»
اسفند گفت: «آفتاب بود، ولی درخت جانی نداشت.»
گفتیم و گفتیم تا ته سبو را بالا آوردیم. برخاستیم، بر پشت اسب نشستیم و راندیم. از تپه مانندی صعود کردیم و به دشت بازی رسیدیم. گیاهان وحشی چون قلب تپنده‌ای زیر تیغ آفتاب می‌لریزیدند. از کنار تیغستان گذشتیم. به جنگل کوچکی رسیدیم.
درخت اول: ساقه‌های راست داشت. برگ‌های بریده با تسمه‌های دراز و باریک، سرگل‌های کوچک زرد مایل به نارنجی که لکه‌های عقیقی رنگ داشتند. درخت فراوان گل داشت.
درخت دوم: ریشه‌های این درخت از خاک بیرون زده بود. برگ‌های ریز و بیضی شکل، میوه‌اش مثل زنگوله بود و سرخ بود. ساقه‌هایش گوشه‌دار بود. بر سر شاخه‌ای میوه‌های زنگوله‌ای آویزان بود.
درخت سوم: برگ‌های دم دراز، باریک، گل‌هایش شیپوری بود و سفید بود. پوست درخت خاکستری بود. جوانه‌ها سبز بود. شاخه‌ها چتری بود.
درخت چهارم: درختی بود با ساقه‌های راست، برگ‌های نوک تیز، برگ‌ها آبی رنگ بود، گل‌هایش ابریشمی بود.
درخت پنجم: برگ‌هایش بزرگ و نیزه‌ای شکل و خاردار بود. درخت گل‌هایی فانوسی شکل داشت و از کنار برگ‌ها بیرون زده بود. ریشه‌هایش سرخ سرخ بود و از خاک بیرون زده بود.
درخت ششم: گل‌هایش دسته‌ای بود و ساقه‌هایش بلند بود، با شاخه‌های بزرگ و برگ‌های ریز. میوه‌اش کروی بود.
درخت هفتم: ساقه‌هایش کرک‌دار بود و پوشیده از برگ‌های سرخ رنگ. تنه درخت بزرگ بود و شاخه‌هایش سر به فلک کشیده بود.
درخت هشتم: گل‌هایش سرخ و سفید و پنبه‌ای بود. سرگل‌هایش آبی رنگ بود. تنه‌ی درخت بزرگ بود. پوست تنه‌ی درخت شکاف‌دار بود. پرندگان در هر شکافی لانه ساخته بودند
درخت نهم: پاجوش‌هایش پهن و دم‌دار بود. با برگ‌های تخم مرغی. عطر شگرفی از برگ‌ها متصاعد بود
درخت دهم: برگ‌هایش سرخ‌رنگ بود. شاخه‌هایش خاردار، میوه‌اش کوچک بود و پوست نازک و سرخ‌رنگ و هلالی شکل و در غلاف تخم مدور. در شکاف تنه‌ی درخت پرنده‌ای با بال‌های سبز آبی لانه کرده بود.
درخت یازدهم: ساقه‌اش بلند بود. برگ‌هایش مدور، شاخه‌هایش راست و باریک و سخت، گل‌هایش بنفش و رو به آفتاب داشت. ریشه‌هایش سرخ بود و قائم در خاک فرو رفته بود.
درخت دوازدهم: تنه‌اش بزرگ بود. پوست تنه‌اش شکاف‌دار بود. کناره‌هایش دندانه‌دار بود. میوه‌اش سرخ‌رنگ بود. از شاخه‌ها نوری فسفری ساطع بود. پرنده‌ای آبی در شکاف درخت لانه ساخته بود.
به کناره‌ی رود که رسیدیم، گفتم: «این جا مناسب است.»
از اسب پیاده شدیم. درختی را نشانه کردیم. پوست از تنه‌ی درخت برگرفتیم. دوازده قطعه. به اندازه‌ی یک بند انگشت شکافی وسط پوست‌ها ایجاد کردیم. از زیر درخت‌ها خاک برگ جمع کردیم. خاک برگ‌ها را با ماسه‌ی نرم قاتی کردیم و در شکاف پوست‌ها جاسازی کردیم. نهال‌ها را گذاشتیم. هر نهالی را به تنه‌ی درختی بستیم. آن گاه جامه از تن دور کردیم. تن به آب زدیم. ساعتی شنا کردیم. از آب بیرون زدیم. روی ماسه‌های نرم، زیر آفتاب دراز کشیدیم و تن به نسیم سپردیم. از زمانی که آبادی را ترک کرده بودیم، شش روز گذشته بود. خیمه زدیم. شش روز دیگر را همان جا، کنار رود بیتوته کردیم. از نهال‌ها مراقبت کردیم. روز دوازدهم، صبح علی‌الطلوع بار و بنه را جمع کردیم. نهال‌ها را بر ترک اسب نشاندیم و به سوی دهکده تاختیم.
آفتاب وسط آسمان رسیده بود که به دهکده رسیدیم. چوپان با رمه‌اش بر دامنه‌ای ایستاده بود. ما را که دید در شاخ گاو دمید.
به دهکده که رسیدیم، مردم دهکده با دهل و سرنا به پیشواز ما آمدند. جملگی در میدان فرود آمدیم. به کنار چشمه رفتیم. از اسب پیاده شدیم، دست و روی شستیم، از آب چشمه نوشیدیم، نهال‌ها را از ترک اسب‌ها برگرفتیم و به تماشا گذاشتیم. مردم به دور ما حلقه زدند.
من که بهمنم گفتم: «این نهال‌ها پیشکش شما.»
مردها دست بر هم زدند. زن‌ها کل زدند. کودکان‌ های و هوی کردند. نهال‌ها را همان جا که درخت را بر خاک انداخته بودیم، دایره‌وار کاشتیم. قدح آوردند با صراحی شراب. گفتیم: «به شادی.»
گفتند: «به شادی.»
سواران که آمدند، چوپان در شاخ گاو دمید. برخاستیم. مردم آبادی به دور ما حلقه زدند.
سواران نگاهی به میدان انداختند و برگشتند و سوی معبد تاختند.
گفتیم: «امشب ما دوازده نفر نگهبانی می‌دهیم.»
صدایی از دل جمعیت برخاست: «فردا شب نوبت نگهبانی ماست.»
بازو به بازو پایکوبی آغاز کردیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *