سهراب / شعری از / سعید یوسف

سهراب

بعد از چقدر سال
رفتم سراغ سهراب:
قدری معذّب آنجا می دیدم اش.
چاپِ قدیمِ هشت کتابش
در سمتِ چپ، ردیفِ چهارم، پِرِس شده،
بینِ فروغ بود و شفیعی.
از بینِ شان، به زحمت، بیرون کشیدم اش.
اما چرا کتابش، در دست من،
آنقدر سرد بود که من عطسه ام گرفت؟
آیا نسیمی از کاشان بود؟
یا از کتاب،
از جنسِ جلد و کاغذِ آن بود؟

(سعید یوسف)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *