غزل بهار / سعید یوسف

سعید یوسف

غزل بهار

پنجره بگشا، ببین، صبحدم آورده ایم
جلوه ی گلها به باغ صد رقم آورده ایم
فرصتِ بالیدن ات چون به سیاهی نبود
صبح و چنین فرصتی مغتنم آورده ایم
پیشِ نظر چیده ایم هرچه که زیبائی است
وین نه به خود کرده ایم: لاجرم آورده ایم
خوانده ای ار در کتاب قصّه ی باغ بهشت
ما به زمین هر بهار آن ارم آورده ایم
مادرِ خاکیم و گل کرده به عالم نثار
یک گل اگر رفت، صد در شکم آورده ایم
قامتِ هر سرو را راستی آموختیم
در کمرِ شاخِ گل پیچ و خم آورده ایم
موجِ سبک را شتاب وین تپش آموختیم
کوهِ گران را ثبات در قدم آورده ایم
از پسِ ابری سیاه مشعلی از آذرخش
تا که به آتش کشیم هر ستم آورده ایم
خانه ای از مهر و داد بهرِ تو خواهیم ساخت
خیز و به ما خشت ده، خشت کم آورده ایم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *