من ام هست تو، ای عشق! / شعری از اسماعیل خوئی/ برای سعید یوسف

اسماعیل خوئی

من ام هستِ تو، ای عشق!
همطرح با غزلی از سعید جانِ یوسف
و پیشکش به خودش

زان پس که شدم از دل و جان مستِ تو، ای عشق!
بوده ست مرا خانه به بُن بستِ تو، ای عشق!
آن مست، که یک دم شده باشی ش تو ساقی،
داند چه کشم روز و شب از دستِ تو، ای عشق!
کی بود که من بودم، امّا تو نبودی؟
مستِ تو نه، ای عشق! من ام هستِ تو، ای عشق!
«زود استِ» تو هرگز نشنیدم به جوانی؛
جان ام به امان باد ز «دیر استِ» تو، ای عشق!
جان گر نرباید، به دلی جان بفزاید:
تیری که رها می شود از شستِ تو، ای عشق!
شیخ است به صنعان که کند خوک چرانی:
همّت، چو بلند است، شود پستِ تو، ای عشق!
می بینم و شادم که چو من جانِ سعید است
وارسته ز هر بندی و پابستِ تو، ای عشق!
و شادترم زآن که رهیده ست به رفتار
الّا که ز هر باید و بایستِ تو، ای عشق!
وز توست چنان مست که دیگر نشناسد،
از هیچ نظر، هستِ خود از هستِ تو، ای عشق!
وآمیخت چه خوش از تو به هم شُکر و شکایت:
از دستِ تو، از دستِ تو، از دستِ تو، ای عشق!

دهم بهمن ۹۷،
بیدرکجای لندن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *