نقد، هنر خطر کردن (لسینگ و ضرورت نقد) / هایده ترابی

هایده ترابی

 

نقد، هنر خطر کردن 
(لسینگ و ضرورت نقد )

تاریخ نقد مدرن، در مفهوم یک ژانر مستقل، به عصر روشنگری در اروپا می رسد. ‏نخستین نظریه ‌پرداز آلمانی در این زمینه، گُتهُلد افرائیم لسینگ (۱۷۸۹-۱۷۲۹) است. پدرش وزیر بود و از تئولوگهای پیرو مارتین لوتر. اگر چه لسینگ برخلاف لوتر گرایش سامی ستیزی نداشت و در تقبیح آن، اثر مشهورش “ناتان خردمند” را نوشت. وی تحصیلات الهیات و پزشکی را هم در کارنامه داشت. و هم او بود که در ردّ تعالیم رهبران و اسقفهاى خشک مغز کلیسا مى ‌نوشت. بارها به همین جرم زیر فشار قرار گرفت و آثارش ممنوع شد. و اینها همه در دوره ای رخ داد که بورژوازى نو پاى آلمان دربرابر فئودالیسم قد علم کرده بود و دربار را به رفرم و نوگرایى ترغیب مى ‌کرد. در چنین مقطعى بود که لسینگ ظهور کرد و توانست ادبیات واپس مانده و فقیر آلمان را دگرگون کند. در کنار درام‌ نویسى و ترجمۀ نمایشنامه‌ هاى یونانى و ایتالیایى، زندگى خود را صرف روشن کردن تئوری ادبیات، گونه‌ هاى هنرى و نقد هنرى کرده بود. پژوهشهای مفصّلى دربارۀ درام و درام‌ شناسى زمانۀ خود، به جاى گذاشته است. همچنین مشاهدات شخصى خود را از کار بازیگران نوشته است که در واقع نقد هنر بازیگرى است در نهایت دقّت، و از نمونه‌ هاى استاندارد نقد به شمار مى ‌رود. بخشى از نقدهای او در درام‌ شناسى هامبورگى آمده که حاصل مشاهدات وی هنگام اقامتش‏ در هامبورگ به‌عنوان درام ‌شناس‏ در تئاتر ملّى آلمان است.

او سنّت نقدنویسى را به‌عنوان حرفه ‌اى جدّى، پرمسئولیت و متهوّرانه باب مى‌ کند و در این راه بهاى سنگینى تا مرز “شهادت” مى ‌پردازد. در نقدهاى خود بیانى صریح، پرطنز و گزنده را برمى ‌گزیند. نثر او زیبا و پرکشش‏ است و خواننده را خسته نمى ‌کند. در واقع نقدهایش‏ نیز از برجسته ترین آثار ادبیات آلمانی هستند. او براى بیان دیدگاههایش به آزادى بى‌حدّ و حصرى نیازمند بود؛ و این را زمانه و جامعۀ او برنمى ‌تافت. با مشقّات فراوانی نویسندگى را در مفهومى حرفه‌ اى و آزاد برگزید و از شغلهاى دولتى و ادارى کناره گرفت. از آنجا که نقدنویسى را بطور حرفه ‌اى دنبال مى ‌کرد، خود را از همۀ قید و بندهاى اجتماعى، شغلى، خانوادگى، روابط صنفى و دوستانه آزاد کرد. فرای همۀ معیارهاى محافظه‌ کارانۀ حاکم، این آزادى را براى خود قائل بود که در نقدهایش‏ آنچه دروغ و خطا مى ‌یابد، گوشزد کند. اعتنائی به پیامدها و لطمه‌ هاى بعدى آن بر زندگی شخصی و حرفه ای خود نداشت. در کشف زیبایى یک اثر نیز همین گونه سرسخت و دقیق بود و در بیان ارزیابی اش هیچگونه ملاحظۀ دوستانه و صنفى را جایز نمى ‌شمرد. اگرچه در نقدهایش‏ همواره بر دانش‏ و برهان علمى تکیه مى‌کرد، قلم صریح و گزنده اش باعث مى ‌شد که دیگران به وی دشمنى بورزند و وی را طرد کنند. دوستانش‏ را یکى پس‏ از دیگرى از دست داد و تا پایان عمر در تنهایى قلم زد. فشار بر او در حدّى بود که خود در سالهای پایانی زندگیش، خویشتن را با آسیاب بادى در رمان دُن کیشوت مقایسه مى ‌کند. خطاب به معاندان مى‌ گوید:

“من غولی نیستم که این‌گونه بر من مى ‌تازید. من تنها آسیابى بادى هستم. به حال خودم واگذارید و تنها فضایى را براى چرخش‏ و حرکت برایم باقى بگذارید. اگر پرّه ‌هاى من در هوا با شتاب به حرکت در مى‌ آیند، گناه از خود پرّه ‌هاست. حتّى من هم نمى ‌توانم آنها را ملایمتر از این پایین بیاورم.”

راستی و زلالی لسینگ در کار ادبیات و نقد هنرى چنان پیگیرانه بود که از او چهره‌ اى حماسى در تاریخ ادبیات آلمان ساخته است. این چهرۀ استثنائی اگر چه خود از شکل ‌دهندگان جنبش‏ روشنگرى بود و بر خردگرایى و تعلیم و تربیت نوع بشر در هنر تکیه داشت، سبک کارش در روال کار رفرمیستهاى خردگرایى که هنر و ادبیات را با کرسى موعظه و درس‏ اخلاق و آداب و فنون یکى گرفته بودند، نمی گنجید. لسینگ با وجود دیدگاههاى مذهبى، نویسنده اى دیالکتیسین بود. دربارۀ دستیابى به حقیقت، سخنانی گفته است که اینک زبانزد اهل اندیشه و ادب است:

“ارزش‏ انسان در حقیقتى نیست که در ملکیّت اوست یا اینکه او آن را در ملکیّت خود مى‌داند، بلکه ارزش‏ وى در تلاشى نهفته است که براى رسیدن به حقیقت کرده است. زیرا نه از راه ملکیّت، بلکه از راه پژوهش و انکشاف در امر حقیقت است که نیروهاى انسان گسترش‏ مى‌یابد. کمال رشد یابندۀ انسان از اینجا ناشى مى‌شود. ملکیّت انسان را آرام، تنبل، کُند و مغرور مى‌کند. اگر پروردگار در دست راست خود همۀ حقیقت را قرار مى‌ داد و در دست چپش‏ تنها انگیزه ‌اى دائمى براى دستیابى به حقیقت مى ‌گذاشت، به این شرط که من همواره و تا ابد دچار اشتباه گردم، و به من مى ‌گفت: ـ برگزین! من با رضا و تسلیم به دست چپش‏ مى ‌آویختم و مى ‌گفتم: ـ پدر، بده! حقیقت ناب که تنها از آن توست.”

براى آشنائی با دیدگاهها و تئوریهاى لسینگ در زمینۀ نقد هنرى، گزیده ای از آثار کوتاه او را ترجمه کرده‌ام که همینجا می خوانید. هدف نزدیک شدن به مفهوم نقد هنرى است که در آلمان بیش از دویست سال سنّت دارد و در تجربه‌هاى آغازگران آن مشهود است. بدیهى است که در این فاصله، آثار ارزشمند بسیارى در این زمینه منتشر شده و نقد به تعریفهاى دقیق تر و نوتری نیز رسیده است. گاه دیده می شود که لسینگ نیز بیش‏ از حد بر قواعد و اصول از پیش‏ تعیین شده در هنر، اصرار مى ‌ورزیده است. برای نمونه، درام نویسى ارسطوئی پایه ای قطعی برای ارزشیابی او برای ادبیات دراماتیک بود. پیداست که امروزه آن قواعد و اصول دیگر نمى‌توانند، به شکل مطلق، معیاری برای محّک زدن آثار نمایشى باشند. در گسترۀ تئاتر نوآوریهاى فراوانى در سطح جهانی رخ داده است و هرکدام از آن گرایشها تئوریهاى خود را آورده ‌اند. و منتقدان تئاتر نیز به کشف قانونمندیهاى نوین آنها پرداخته‌ اند. از این زاویه ممکن است دیدگاه لسینگ قدرى محافظه‌ کارانه به نظر برسد. امّا باید توجّه داشت که او در زمانى مى ‌زیست که هیچگونه معیارى براى نقد و بررسی آثار ادبی وجود نداشت. و آثاری هم که تولید می شد پیرو سنّتهای ادبیات یونان باستان بود. تکیۀ لسینگ بر قواعد، در واقع براى رسیدن به معیارهائی براى ارزشیابى هنرى آثار آن دوره بود که همگی الگوی دیگری جز درام نویسی یونانی نداشتند. او بر این باور بود که منتقد باید اثر را فراتر از چهارچوب سلیقۀ خود، ببیند و به نقد بکشد. می نویسد: “سنجشگر هنر در پی قواعدى نیست که تابع سلیقۀ اوست، بلکه او سلیقۀ خود را بر اساس‏ قواعدى پرورش‏ مى ‌دهد که از طبیعت اثر نشأت مى ‌گیرد.”
بجز این، دعواى اصلى لسینگ در نقد ادبی با شارلاتانیسم و بى‌هنرى است. باید گفت که رشد حیرت آور ادبیات و هنر در آلمان، در طی این دو قرن، بدون این سنگ بنا که آغازِ هنرِ نقد به عنوان یک حرفۀ خطیر و مستقل بود، ممکن نمی شد.

یک نکته هم در حاشیه: خواننده با نوشته‌هاى لسینگ متوجّه خواهد شد که روى سخن او آشکارا تنها با مردان زمانه اش است. این نشان مى‌دهد که نه تنها زنهاى اروپائی در آن عصر هیچ حضور محسوسى در مباحث و مسائل هنرى نداشتند، بلکه حتّى به عنوان مخاطب نیز از سوى انسانهاى فرهیختۀ زمانۀ خود، مانند لسینگ، به حساب نمى‌ آمدند.

لسینگ در وصف خود
(برگرفته از بخش‏ پایانى درام شناسى هامبورگى)

من نه نویسنده ‌ام و نه خالق ادبى. اگر چه گاهى مرا مفتخر کرده‌ اند و به عنوان دوّمى به رسمیت شناخته ‌اند. امّا این ناشی از شناخت غلطی است که از من دارند. از برخى تجربه‌ هاى دراماتیک که از روى جسارت از من سرزده است، نباید به این نتیجه گیرى سخاوتمندانه رسید. هر کس‏ که قلم مو به دست مى‌ گیرد و رنگها را حرام مى ‌کند که نقّاش‏ نیست. قدیمى ‌ترین آن آزمونها در سالهایى نوشته شده است که اغلب هوس‏ و بازى را نبوغ می نامیدند. تجربه‌هاى تحمل پذیر اخیرم را تنها و تنها مدیون نقد هستم. به این نکته آگاهى کامل دارم. من آن سرچشمۀ زنده را در خود احساس‏ نمى‌ کنم که با نیروی خویش‏ اوج بگیرد، با نیروی خویش‏ در جرقه‌ هاى فراوان، سرزنده و ناب بیرون زند. من ناچارم همه چیز را با فشار و فریاد از خود بیرون بکشم. بسیار تهیدست و سرد و نزدیک بین مى‌ بودم، اگر که اندکی یاد نمى‌گرفتم که چگونه گنجینه‌هائی بیگانه را بسادگى [در خودم] پنهان کنم، کنار آتشى بیگانه خود را گرم کنم و با عینک هنر چشمهایم را تقویت کنم. از همین رو، وقتى چیزى را دربارۀ مضّرات نقد خوانده‌ ام یا شنیده‌ ام، همیشه شرمنده یا ناراحت شده ‌ام. مى‌ گویند که نقد نبوغ را خفه مى ‌کند. و من غرق رحمت می شدم اگر که اندکی از آن نقد به من می‌ رسید، یعنى همان چیزى که به نبوغ بسیار نزدیک مى‌ بود. اگر چه من مفلوجى هستم که امکان ندارد با توهین و ناسزا به یاری چوب زیر بغل، شفا پیدا کند. امّا براستی، همانگونه که چوب زیر بغل به مفلوج کمک مى‌ کند تا از جایى به جاى دیگر حرکت کند، اما او را تبدیل به دونده نمى ‌کند، نقد هم براى من همین خاصیت را دارد. وقتى به یاری نقد اثرى را به وجود مى ‌آورم، حاصلش بهتر از آن است که بخواهم بدون نقد، با تکیه بر یکى از توانائی هایم، چیزى را خلق کنم. در این حالت [به یاری نقد] باید زمان زیادى صرف کنم. ناچارم از همۀ کارهاى دیگر فارغ باشم، از غلیانهاى خودانگیخته فاصله نگیرم، ناچارم همۀ دانشم را حاضر داشته باشم، ناچارم در هر قدم همۀ نکته‌ هائی را که زمانى دربارۀ اخلاقیات و احساسات بدان پى برده ‌ام، در آرامش‏ مرور کنم. به عنوان خدمتگزارى که باید با نوآوری هایش‏ تئاترى را لذت و سرگرمى ببخشد، ناشى تر از من کسى در دنیا پیدا نمى ‌شود. بنابراین من کارى را که گُلدُنی براى تئاتر ایتالیایى انجام داد – او در یکسال با سیزده نمایشنامۀ جدید تئاتر را غنا بخشید- باید براى تئاتر آلمانى کنار بگذارم. آرى کنار مى‌ گذاشتم، حتّى اگر مى ‌توانستم بنویسم. من به نخستین جرقه‌ ها بى اعتمادتر از دِ لا کازا و شاندی سالخورده هستم. حتّى اگر “نخستین جرقه ‌ها” را از نوع الهاماتی شریرانه، چه به صورت واقعى وچه به صورت سمبلیک، به حساب نیاورم، باز همیشه بر این گمان هستم که نخستین فکرها، نخستین هستند و بهترینها هم هرگز در بالاى همۀ سوپها شناور نیستند. بى تردید نخستین فکرهاى من یک سر سوزن هم بهتر از نخستین فکرهاى هر آدم دیگرى نیست. و آدمى، با افکارى که مثل افکار هرکس‏ دیگریست، عاقلانه ترین کارى که مى ‌تواند بکند، این است که در خانه ‌اش‏ بماند. سرانجام آدمى به این فکر افتاد که بخواهد حتّى از آن چیزى که مرا تبدیل به کارورزی بسیار کند و تنبل کرده است (بنابر گمان دوستان زرنگ و کوشایم)، سود بجوید: نقد. و بدینگونه ایدۀ نوشتۀ زیر پیدا شد:

فوائد نقد
)برگرفته از بخش‏ ۹۶ درام شناسى هامبورگى)

بیشترین آثارى که ما آلمانیها در زمینۀ هنر و ادبیات داریم، به تجارب افراد جوان بر مى ‌گردد. آرى این پیشداورى آنقدر در میان ما عمومیت پیدا کرده است که تنها جوانها به این فکر مى‌ افتند که در این حوزه کار کنند. می گویند مردان پژوهشهای جدى تر یا کارهاى مهم ترى دارند که مورد نیاز کلیسا و دولت است. اشعار و کمدیها بازى و سرگرمى هستند، و بهر رو، به عنوان نخستین تمرینها پر بى فایده هم نیستند. البته حداکثر باید تا بیست و پنج سالگى خود را با آن مشغول داشت. به محض‏ اینکه به سنِ مردانه نزدیک مى ‌شویم، باید همۀ نیرویمان را صرف اداره‌ اى مفید کنیم. و اگر این اداره برایمان فرصتى براى نوشتن باقى بگذارد، نباید هیچ چیز دیگرى بنویسیم، مگر آنکه در خور جدّیت و مقام بورژوایى نیز باشد: فرهنگنامه ای نفیس‏ از دانشکده‌ هاى سطح بالا، تاریخچه ‌اى دربارۀ شهر آبا و اجدادى عزیز، موعظه ‌اى سازنده یا شبیه اینها. بخاطر همین هم هست که هنر و ادبیات ما، نمى ‌خواهم بگویم در مقابل ادبیات کهن، بلکه تقریباً در برابر همۀ ادبیات درخشان مردمان دیگر، ظاهرى بسیار جوان، یا بهتر بگویم، کودکانه دارد و براى مدتهاى مدیدى هم خواهد داشت. ادبیات ما به لحاظ خون، زندگى، رنگ و حرارت در نهایت دچار کمبود نیست. اما قدرت، اعصاب، مغز و استخوان بسیار کم دارد. در ادبیات ما آثار بسیار قلیلى را مى ‌توان یافت که مردى اندیشمند، زمانى که بخواهد (براى استراحت و تقویت اعصاب) خارج از دایرۀ یک شکل و مشمئز کنندۀ مشغولیات روزمرۀ خود فکر کند، آنهارا با رغبت در دست بگیرد. کمدیهاى بغایت سطحى ما چگونه خوراک چنین مردى خواهد شد؟ بازیهاى لفظى، ضرب المثلها، شوخیها، مثل همانهایى که آدم هر روز در کوچه وخیابان مى ‌شنود. چنین چیزى البته تماشاگرانى را که در سالن همکف تئاتر نشسته‌اند و مى ‌خواهند تا حد ممکن تفریح کنند، به خنده مى ‌اندازد. امّا کسى که مى ‌خواهد از تئاتر چیزى بیشتر از تکان دادن شکم نصیبش‏ شود، کسى که مى‌ خواهد در عین حال با درک خود بخندد، تنها یک بار آنجا خواهد بود و دیگر نمى ‌آید. کسى که چیزى ندارد، چیزى نمى ‌تواند بدهد. انسان جوانى که خود تازه پا به جهان گذاشته است، ممکن نیست که بتواند جهان را بشناسد و تصویر کند. نبوغ عظیمِ خارق العاده در آثار جوانى وى، توخالى و تهى عرض‏ اندام مى‌کند. پلوتارک حتّى در بارۀ نخستین نمایشنامه‌هاى مِناندِر مى‌گوید که آنان با آثار بعدى و متأخر او مطلقاً قابل مقایسه نیستند. او مى‌ افزاید، امّا از اینها مى ‌توان نتیجه گیرى کرد که اگر او بیشتر زنده مى ‌ماند، چه چیزهایى هنوز مى ‌توانست خلق کند. و مِناندِر هنگام مرگش‏ چندساله بوده است؟ و چه مقدار کمدى او نوشته است؟ کمتر از ۱۵۰ نمایشنامه ننوشته و کمتر از ۵۲ سال هم سن نداشته است. هیچیک از کمدى نویسان ما که در گذشته ‌اند و هنوز درخور یادآورى هستند آنقدر سن نداشته ‌اند. هیچیک از آنهائی که در حال حاضر زندگى مى ‌کنند، به این سن نرسیده‌اند. هیچیک از این دو گروه یک چهارمِ این مقدار نمایشنامه را ننوشته ‌اند. و آیا نقد نباید در بارۀ آنها چیزى را بگوید که دربارۀ مِناندِر روا داشت؟ نقد جسارتش‏ را دارد و بایست بگوید!

و تنها نویسنده‌ ها نیستند که تمایلى به شنیدن نقد ندارند. ما، شکر خدا، حالا گروهی از منتقدان را داریم که بهترین نقدشان این است که تمامیت نقد را مورد سؤظن قرار بدهند. آنها فریاد مى ‌زنند: نبوغ! نبوغ! نبوغ فراى همهٔ قواعد قرار مى ‌گیرد. آنچه نبوغ انجام مى ‌دهد، خود قاعده است. گمان مى‌ کنم، اینگونه در مجیز نبوغ مى‌ گویند تا ما نیز آنها را نابغه بپنداریم. امّا آنها زمانى که یک نفس‏ ادامه مى ‌دهند و مى‌ گویند قواعد نبوغ را سرکوب مى ‌کند، آنقدر خیانت مى ‌کنند که حتى بارقه ‌اى از نبوغ هم در خود نمى ‌توانند احساس‏ کنند. گویى که نبوغ از طریق چیزى در جهان مى‌ تواند سرکوب شود! و تازه آنهم، همانطورکه خود اعتراف مى ‌کنند، توسط چیزى، که خود از سوى نبوغ هدایت مى ‌شود. هر سنجشگرِ هنرى نابغه نیست. اما هر نابغه ‌اى به شکل غریزى سنجشگرِ هنر است. او آزمون همۀ قواعد را در خود دارد. درک مى‌ کند، حفظ مى ‌کند و تنها پیرو آن چیزیست که دریافتهاى حسى او را در کلام بیان مى ‌کند. و آیا این احساسات بیان شده در کلام، کار او را نزول مى ‌دهد؟ هر چقدر که مى ‌خواهید در این باره براى نابغه موعظه کنید. او فقط زمانى که حرفهاى کلى تان را در موردى مشخص‏، لحظه‌ اى، با مشاهده بازشناسد، شما را درک خوهد کرد. و تنها از این مورد مشخص‏ است که خاطره ‌اى در ذهن او باقى خواهد ماند؛ خاطره‌ اى که مى ‌تواند در حین ِ کار بر نیرویش‏ تأثیر بگذارد. و این تأثیر نه کمتر و نه بیشتر از خاطره ‌اى خواهد بود که در او از یک نمونۀ موفق بجاى مانده است. خاطره‌ اى از یک تجربۀ شخصى موفق که مى ‌تواند بر قابلیت هایش‏ تأثیر بگذارد. بنابراین داعیه ‌اى که مى‌ گوید قواعد و نقد مى‌ تواند نبوغ را سرکوب کند، به عبارت دیگر به این معناست که نمونه‌ ها و تمرینها این توانایى را، یعنى نه تنها خود نابغه را، بلکه حتّى نخستین تجربۀ اورا نیز محدود خواهد کرد. و زمانى که این آقایان از دست تأثیرات منفى نقد بر لذت تماشاگر ناله سر مى ‌دهند، به ندرت مى‌ دانند که چه مى‌ خواهند. آنها بسیار مایلند به ما بقبولانند که از زمان کشف ذرّه بین شریر، دیگر انسانى پروانه ‌اى را زیبا و رنگارنگ نمى‌ یابد. چرا که ذرّه بین نشان داده است که این رنگها تنها گردو خاکهایى هستند. آنها مى ‌گویند : “تئاتر ما هنوز در سنین شکننده و حساسى بسر مى‌ برد و یاراى تحمل عصاى سلطنتى نقد را ندارد. نیازِ ما بیشترِبه نشان دادن ابزارى است که چگونگى ِ رسیدن به ایدآل را ممکن مى ‌کند، و نه مثلاً بیان اینکه ما تا چه حد از ایدآل فاصله داریم. صحنهٔ تئاتر نه از طریق اسلوب و قواعد، بلکه باید با ارائهٔ نمونۀ کارها رفرم بپذیرد. استدلال سهل تر از نوآوری است.”

آیا این پوشاندن افکار در قالب کلمات است؟ یا معنى دیگرى نمى‌ دهد جز آنکه براى کلماتى، افکارى جستجو مى ‌شود و چیزى به تور نمى ‌افتد؟ و اینها که هستند که این همه از نمونه‌ ها و نوآوری حرف مى ‌زنند؟ چه نمونه‌ هائی ارائه کرده ‌اند؟ چه چیزى ابداع کرده ‌اند؟ چه زرنگ! زمانى که در مورد آنها نمونه‌ ها براى داورى ظاهر مى ‌شود، بیشتر خواهان قواعد مى ‌شوند، و زمانى که قواعد باید به داورى بنشیند، بیشتر میل دارند که نمونه‌ ها را داشته باشند. به جاى آنکه ثابت کنند که نقدى اشتباه است، در پى اثبات آن هستند که در نقدى بیش‏ از حد سختگیرى شده است و گمان مى ‌برند که جدلى را نفى کرده ‌اند. به جاى آنکه به ردِ استدلالى عقلانى بنشینند، پى مى‌ برند که نوآوری سخت تر از استدلال است، و گمان مى‌ برند که آن را به این شکل رد کرده ‌اند. کسى که به درستى به استدلال مى ‌نشیند، ابداع هم مى‌ کند. و کسى که مى ‌خواهد ابداع کند، باید بتواند استدلال کند. تنها کسانى که از هیچیک از این دو بهره ‌اى نبرده ‌اند، گمان مى‌ کنند که یکى از دیگرى تفکیک پذیر است. اما من چرا وقت خود را صرف این پرگوها کرده ‌ام؟ من مى‌ خواهم راه خود را بروم و بى اعتنا به زنجمورۀ ملخها بمانم. حتى برداشتن قدمى به قصد لگد کردن آنها، زحمت زیادیست. تابستان آنها دیگر بسر رسیده است.

منتقد الزامى ندارد آنچه را که عیب مى‌ شمرد، اصلاح کند
(برگرفته از بخش‏ نوشته ‌هاى پراکنده(

عیب جویى اساساً بدین معناست که آدمى آنچه را که نیکو نیافته است، آشکار کند.

مى ‌توان هنگام ابراز ناخشنودی خود از اثری، بر احساس‏ صرف تکیه کرد یا آنکه از احساس‏ خود با آوردن دلائلى پشتیبانى کرد. آن یکى را مردِ صاحب قریحه انجام مى‌دهد، این یکى را سنجشگرِ هنر. کدام یک از آنها باید بر اصلاح آنچه که خطا مى ‌شمرد، آگاهى بیشترى داشته باشد؟ نمى‌توان بر دریافتهاى حسى خود چیره شد، امّا بر بیان تأثرات و دریافتهاى حسى خود باید چیره بود. آیا اگر مردى صاحب قریحه چیزى را در شعرى یا تابلویى خوش‏ نیابد، بایستى برود خودش‏ شاعر یا نقاش‏ بشود، یا اینکه مجاز است بگوید: “خوشم نمى‌آید؟ به نظرم سوپ شور شده است. آیا مجاز نیستم آن را در مقایسه با آنچه که خود تا کنون پخته ‌ام، شور بنامم؟ امّا دلائل سنجشگر هنر چیست؟ جمع بندی هایى است که او بنا بر دریافتها و تأثرات حسى اش‏ با تکیه بر تجربۀ خود و در مقایسه با تأثرات دیگران، کرده است و بر مفاهیم بنیادین کمال و زیبایى تکیه دارد و من درک نمى‌ کنم که چرا انسانى که به چنین جمع بندی هایى رسیده است، باید محتاط تر و خوددار تر از کسى باشد که تنها بر دریافتهاى حسى خود تکیه دارد؟ سنجشگرِ هنر تنها حس‏ نمى ‌کند که چیزى را نمى ‌پسندد، بلکه “زیرا”ى خود را نیزمی افزاید. آیا این “زیرا” مى ‌بایست او را به اصلاح و راهنمایى سوق دهد؟ با این زیرا، او برعکس، باید از قید اصلاح و راهنمایى خلاص‏ شود.

براستى اگر این “زیرا”، “زیرا”ئی خوب و بنیادین باشد، سنجشگرِ هنر مى‌تواند به راحتى نشان دهد که چیزى که مورد پسند او واقع نشده، باید در حقیقت چگونه باشد تا مورد پسند او قرار گیرد. امّا این امر نقد مى ‌تواند سنجشگرِ هنر را نیز در نهایت اغوا کند و او را به جاى کاویدن خطا، به تعلیم زیبایى هنری وادارد. مى‌گویم اغوا، زیرا آدمى از چیزهایى اغوا مى‌شود که مجبور به انجام آنها نیست، چیزهایى که مى ‌توانند بد جورى آدم را وسوسه کنند. زمانى که سنجشگرِ هنر به درام نویس‏ مى ‌گوید: به جاى آنکه گره داستان را آن گونه سرهم کنى، مى‌ بایست این گونه سر هم مى‌ کردى، به جاى آنکه آن را این گونه باز کنى ، بهتر مى ‌بود که آن گونه باز مى‌ کردى، در این حالت سنجشگرِ هنر اغوا شده است. زیرا هیچ کس‏ حق ندارد از او بخواهد که تا این حد اظهار نظر بکند. او زمانى که مى‌ گوید گره داستانى تو مناسب نیست، تحول تضاد داستانى تو بد است، به این و آن دلیل، به وظیفۀ خود عمل کرده است. چگونه بهتر شدن آن را خالق اثر باید خود ببیند. اگر سنجشگرِ هنربخواهد به هنرمند در این زمینه یارى رساند و نویسنده بخواهد یارى شود و برود بر اساس‏ پیشنهادهاى آن سنجشگر کار را تغییر دهد و اثر موفق از آب در آید، درست است، خوانندهٔ اثر و خالق ادبى به او مدیون هستند، اما اگر موفق نباشد چه؟ باز هم چیز زیادى تغییر نمى ‌کند، همۀ تقصیرها یکسر به گردن او مى ‌افتد. و فقط در این مورد مجاز است، براى توجیه نظر خود، به ناگزیر، نقاش‏ را از سه پایه نقاشى کنار بزند و خود قلم و رنگ را در دست بگیرد. خدا قوّت! همینجا در انتظارت بودیم نیکمرد! کارت که به آخر رسید، مى‌ خواهیم مقایسه کنیم! و چه کسى گمان مى ‌برد که نمى ‌شود مقایسه کرد؟ و بدا به حالش‏ اگر که او تنها به اصلاح معایب پرداخته باشد، اگر که به این قانع بوده باشد که خطایى را رفع کند، اگر که توفیق نیافته باشد هر یک از ما را با یک زیبایى نوین و کاملاً غیر منتظره غافلگیر کند. اگر نه، این چه طبیبى است که نابینایى را بینا مى‌ کند، اما به او، به جاى آن چشمهاى خاکسترى مات که طبیعت نصیبش‏ کرده است، چشمهائی زیبا به رنگ آبى یا سیاه براق نمى ‌بخشد؟ آیا به زحمتش‏ مى ‌ارزید؟ به آن خطا که عادت کرده بودیم، حال باید با شکل اصلاح شدۀ آن هم کنار بیائیم. شاید ما اصلاً متوجه خود خطا نمى‌ شدیم و تازه اصلاح آن باعث شده است که به آن خطا توجه کنیم. ما زمانى که در مى‌ یابیم از چیزى که مدتها مورد پسندمان بوده، نمى‌ بایست خوشمان مى ‌آمده، بى آنکه بخواهیم ناراحت مى ‌شویم.

سخن کوتاه. اگر عیب جویىِ سنجشگرِ هنر توهین تلقى مى ‌شود، اصلاح او توهین مضاعف است. “بهترش‏ کن!” این دستورى است که براى نویسندۀ مورد نقد صادر مى ‌شود، اما نه با این نیّت که او آن را بپذیرد. براى دفعِ ضربات سنجشگر هنر، سرانجام سپرى هم به کار خوهد آمد. اگر سنجشگرِ هنر کار را اصلاح کند و موفق نباشد، فاتحۀ حرفه‌ اش‏ را خوانده است. اگر کار را اصلاح کند و موفق باشد، چه کسى به توفیق کار او اعتراف خواهد کرد؟ هیچکس‏ در جهان حاضر به انجام چنین کارى نخواهد بود. نه هنرمندان و نه همکارانش‏ در کار نقدبازی. در میان آنها به فرد مورد نقد که نباید اعتمادى داشت. و دیگران؟ هیچ چاقوئی دسته‌ اش‏ را نمى ‌برد. شاید روزى بقیهٔ همکاران نیز دچار چنین مشکلى شوند. امّا این همکاران نیز به او، بخاطر دسته گلى که به آب داده است، لعنت خواهند فرستاد. زیرا سنجشگرِ هنر پاسدار حقوق خود نبوده است. حال از دیگران هم انتظار مى ‌رود که درنقدشان اثر را بهتر کنند. و از اینرو ست که چنین سنجشگری باید مجازات شود. وبه طور کلى، سنجشگران هنر استثنائا شامل دسته چاقوهائی مى ‌شوند که ضرب المثل بالا درباره شان صدق نمى‌ کند.

منابع:
Gotthold Ephraim Lessing:
Hamburgische Dramaturgie. Bd. 1 u. Bd. 2. Cramer, Hamburg und Bremen 1967 / 1769.
Der Rezensent braucht nicht besser machen zu können, was er tadelt. – Sämtliche Schriften, Hrsg. Karl Lachmann

 

۱٫ کارلو گُلدُنى (۱۷۹۳ـ۱۷۰۷ ) نمایشنامه نویس‏ ایتالیایى معاصر لسینگ بود و در طول حیاتش ۱۵۰ نمایشنامۀ گوناگون در فرمهاى کمدى، بداهه پردازى، تراژدى، اپرا و… نوشت. اهمیت کارش‏ در خلق کاراکترهاى کمیک در ادبیات نمایشى ایتالیا است.

۲٫ جیووانى دلاکازا یکى از شاعران مذهبى قرن ۱۶ ایتالیاست. شاندى نام شخصیتى است در رمانی انگلیسی به قلم لاورنس استرن.

۳٫ عیب جوئی به معناى تفحص‏ ِ معایب ِ دیگران است و عیب دان یعنى آنکه عیب مردم شناسد. (نگا: معین). لسینگ از عیب جوئی یا خطاجوئی نام مى برد و مثلاً نمى گوید داورى یا سنجش‏. او از سوئى بر صراحت بیان منتقد انگشت مى گذارد، از سوى دیگر خاطرنشان مى کند که منتقد با “عیب جوئی” به سراغ کمبودها و نقصهاى یک اثر مى رود و اگر آن ها را بدرستى نشان دهد، خود بخود شیوۀ بهتر شدن کار را نیز گفته است. بنابراین منتقد الزامى ندارد که چیزى بیش‏ از همان “عیب جوئی” انجام دهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *