نواندیشِ دینی، هم از عقل می لافد و هم طامات می بافد! / ابراهیم هرندی

نواندیشِ دینی، هم از عقل می لافد و هم طامات می بافد!

ابراهیم هرندی

 

“نواندیش ِدینی”، گفتمان شگفت و آشفته ای ست. شگفت از آنرو که با آن که آشفته است، اما برخی آن را پذیرفته اند و بکار می برند و آشفته، چون از دو واژۀ از- هم – گریز و ناهمنشین ساخته شده است. نمونه این گونه برساخته های ناساز این هاست؛ سبز ِبی رنگ، مثلث چارگوش، مایع ِ خشک و، کجل ِ فکلی. روشنفکر دینی کسی ست که هم از عقل می لافد و هم طامات می بافد. این چگونگی از آنروست که روشنفکری پژوهش و پالایش و پرسش و جستجو از چشم انداز فرهنگ مدرن است. فرهنگی که ویرانگر هر گونه دین و باور به نیروهای ماورایی ست و تنها آنچه را در دسترس دریافت های حسی انسان است می پذیرد. فرهنگی که هیچ چیز را مقدس نمی داند و همه پدیدارهای هستی را به یک چشم می نگرد. فرهنگی که دستاوردهای دانشی ِآن، جهان را ناهدهمند و خود خاسته و بی برنامه می پندارد و انسان را جانداری از میان بی شمار جاندارن جهان بی هیچ ارج و برتری می داند.

از سوی دیگر، دینداری، پایداری در باور به پنداره های خِرد ستیز و پیوندهای ماورای طبیعی ست. آدم دیندار، دلِ خوشی از فرهنگ مدرن و بازتاب های آن که ویرانگر دین و ایمان اوست، نمی باید داشته باشد. دین، حوزه دلسپاری به افسانه های ِبی زمان و بی مکان است؛ افسانه هایی که در آن ها قوانین طبیعت رعایت نمی شوند. در افسانه های مردی که با جانوران سخن می گوید و آنی که زمستان را بهار می کند و عصایی که ماری آدمخوار می شود، کسی که برروی آب راه می رود و یا با اشاره انگشتی کوهی را کاهی می کند و یا مرده ای را زنده می کند، قوانین فیزیک و شیمی و ریاضی و همه اصول دانشی و منطقی شکسته می شود. این همه از چشم انداز روشنفکری که پِیرو خِرَدمداری مدرن است، باید رویدادهای بی اساس و دروغ پنداشته شود. اما روشنفکر دینی، نه تنها چنان نمی کند که در پی توجیه آن ها بر می آید و اگر ناگزیر بشود، معجزه را که اساس برتری پیامبران و امامان و قدیسین اوست، نمادین و سمبلیک می خواند!

تا کنون چهار رویدادِ بزرگ تاریخی، ادیان ابراهیمی را با بُحران روبرو کرده ‏است. نخست بازیابى اندیشه‏ هاى فیلسوفانِ یونانى بویژه آثارِ ارسطو در سده‏هاى دوازدهم و سیزدهم میلادی، که خِرَد مدارى و روشمندى آن‏ها، ردِ وحى و افسانه باورى بود. دیگر، رنسانس و پى آمدهاى آن بویژه انقلابِ صنعتىِ اروپا بود. این انقلابِ بزرگ، با به پرسش گرفتنِ همه باورها و راه ها و روش هاى پیشین، ساختار افسانه‏ اى جهان در پنداره غربیان را در هم ریخت و زمین را که تا پیش از آن مرکزِ هستى پنداشته مى ‏شد، یکى از میلیاردها سنگ ریزه در گوشه ‏اى از کیهان دانست. سومین رویداد، انتشارِ اندیشه ‏هاى داروین در نیمه قرنِ نوزدهم بود. داروین با بررسى فسیل ‏هاى زیستارانِ پیشین، نشان داد که گیاهان و جانوران، نه آفریدگانِ پروردگارى آسمانى، که پروردگانِ زمینى با تاریخى چهار هزار ملیون ساله ‏اند که با گذر از هزاره ‏هاى صبر و ستیز، از زیندگان تک یاخته ‏اىِ دریاهاى آغازین برآمده ‏اند. این چشم انداز، با ردِ آفرینشِ هستى، انسان را که تا پیش از آن ،”اشرفِ مخلوقات”، و “قلبِ عالمِ امکان” بود، زینده ‏اى از ملیون ‏ها زیندهِ زمین دانست.

رویدادِ نخست وانهادى از برخوردِ باورهاى دینى و فلسفى پدید آورد. از آن پس، دیگر وحى و معجزه براى پذیرشِ باورهاى دینى کافى نبود و کشیشان و کاهنان این باورها را با دلایلِ خِرَد پسند و منطقى مى ‏آموختند و مى ‏آموزاندند. اگر چه بازنگرى و ترجمهِ آثارِ فیلسوفان یونانى، مسیحیت را درگیرِ بسیارى از مفاهیمِ فلسفى نمود، اما این درگیرى، نابودىِ آن دین را سبب نشد. رویارویى با انقلابِ فراگیرِ صنعتى، یکی از ادیان ابراهیمی، یعنی مسیحیت را بر آن داشت تا با دست یازى به دستاوردهاى دانش‏ هاى مدرن، این دین را با دنیا هماهنگ کند. یکى از برآیند هاى این هماهنگى، پیدایشِ مسیحیتِ خرد مدار بودکه بر اساسِ آن قانونمندىِ آفرینش در راستاى فراهم آوردن رفاه و سعادتِ انسان پنداشته می ‏شود. مسیحیتِ خِرَد مدار برآن است که چون خداوند، جهان را به گونه ‏اى آفریده است که همه قوانین آن براى بهزیستى و تعالى انسان است، پس او را دیگر نیازى به دخالتِ روزمره در آن نیست. از این دیدگاه، دین و دانش همسو و همراهند زیرا شناختِ پدیده‏ هاى طبیعت، شناختِ خداست. بسیارى از دانشمندانِ بزرگِ قرن هیجدهم مانندِ نیوتن، بسیارمذهبى بودند و کوشش ‏های دانشی خود را عبادی نیز می پنداشتند.

در چنان زمانى که خود شناسى، خداشناسى بود، پرداختن به طبیعت و کوشش در راه شناخت و شناساندن گیاهان وجانوران، کارى پسندیده و خدا پسند بود و بسیارى از کشیشانِ مسیحى، طبیعت شناسى را سرگرمىِ عبادى مى‏ دانستند و گاه و بى گاه بدان مى ‏پرداختند. یکى از پیش پندارهاى این طبیعت شناسى این بود که؛ خداوند همه پدیدارها را به اندازه‏ اى که “باید”، آفریده است و جهان را هیچ کم و کاستى نیست. از اینرو، بسیارى از کندوکاوهای آنان نیز در پى نشان دادنِ کمالِ مطلقِ جهان بود. از چشم اندازِ انان، طبیعت، آینه ‏اى خدا نما پنداشته مى‏ شد که خداوند آن را براى نمایشِ ذاتِ خود در برابرِ انسان نهاده بود. روى آوردن به طبیعت در دو سدۀ هیجدهم و نوزدهم، تبِ ذهنى فراگیرى را مى‏ مانست که شاعران را نیز گرفتارِ خود کرده بود. راسکین، شاعرى که ایمان به وجودِ خدا را “خطایى ابلهانه” مى ‏دانست، در نیمه دوم سده نوزدهم نوشت که : “کوه‏ها براى شادمانى و بهره ورىِ ما ساخته شده‏ اند و در ساختنِ آن‏ها سلامت و رفاهِ انسان در نظر گرفته شده است.”

برترین طبیعت شناسِ نیمه نخستِ سدۀ نوزدهم، ویلیام پى لى۱ که بخشى از نخستین کتابِ داروین در پاسخ بدوست، خدا را صنعتگرى مى ‏دانست که جهان را مانند ساعتى زیبا و دقیق ساخته است: هرچیزِ این جهان، به گمانِ پى ‏لى، بجا و نیکوست و هر پدیده را در راستاى سعادتِ انسان، وظیفه اى ست.

اندیشه های پی لی و همپالکی های او در سده نوزدهم میلادی در اروپا، امروزه در کشورهای اسلامی، دستمایۀ فکری کسانی ست که خود را “نواندیش دینی”، می نامند. البته مردم آن کشورها، بی خبر از وارداتی بودن این اندیشه ها و پخته خواری نواندیشان دینی، آنان را دلسوزان دین و اندیشه ورزان دینی می خوانند و می دانند. اما با سیری هر چند سرسری در دنیای نویسندگان مسیحی در سده نوزدهم، در می یابیم که نواندیشان دینی، بویژه گونه ایرانی آن چنان در دستبرد به آثار کسانی چون ویلیام پی لی و هماوردان او چابک و چالاک بوده اند که آگاهی از چگونگی کار آن ها، مرغ پخته به پرواز در می آورد!
……….
William Paley. برای شناخت بیشترِ این نواندیشِ پیشاهنگ، نگاه کنید به لینکِ زیر:
https://en.wikipedia.org/wiki/William_Paley

 

***

پـرتـــــگاهی

در سالهای پایانیِ‌ دههٔ هفتادِ سدهٔ بیستمِ میلادی، برخی از اندیشه ورزان و اقتصاددانانی که چندی پس از آن سال ها، “نئولیبرالیست”‌خوانده شدند، به ناگهان در دیدرسِ گردنگشانی مانندِ مارگارت تاچر؛ رئیسِ دولت انگلیس در آن زمان و نیز رونالد ریگان؛‌ رئیس جمهور امریکا آمدند و با خوشداشت آنان روبرو شدند. این چگونگی سبب شد که تئولیبرالیسم، نقشی کانونی در سیاست های اقتصادیِ و اجتماعیِ دولت های انگلیس و امریکا در دههٔ هشتادِ داشته باشد و سپس دامنهٔ آن به کشورهای دیگر نیز کشیده شود. این رویداد،‌ زمینه ساز دگرگونی های زیادی در گستره های سیاست، اقتصاد، بازرگانی، فرهنگ،‌ شیوهٔ تولید، توزیع و مصرف و قانون های کار و سرمایه گذاری شد. هستهٔ کانونیِ اندیشهٔ تئولیبرالی این است که اگر مکانیزمِ بازارِ، در کارکردِ خود آزاد باشد و دیوار و مرزی مانند؛‌ دخالتِ های دولت و حکومت ونیز، مالیات و قوانینِ کار و سندیکاهای کارگری و واردات و صادرات و بوروکراسیِ جلودارِ آن نباشد،‌ می تواند خودبخود در پرتو مکانیزمِ عرضه و تقاضا، همه ی گرفتارهای اقتصادی و اجتماعی جهان را سامان بخشد.

پیروی از این چشم اندازِ اقتصادی در سی و اندی سالِ گذشته، بازتاب های ژرفی بر همه چیزِ جهان داشته است. یکی از این بازتاب ها،‌ پیدایش طبقهٔ اجتماعیِ تازه ای در اروپاست که چون از هیچگونه امنیتِ کاری، مالی و روانی برخوردار نیست و بیرون از دایره ی شهروندی می زید. جامعه شناسان این طبقه را “پِرِیکاریت” (Precariat)،‌ نام نهاده اند که با توجه به ریشه معنایی این واژه، می توان در زبانِ فارسی، واژهِ “پرتگاهی” را در بربرِ آن گذاشت.۲ طبقه ای که هماره برلبۀ پرتگاه اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی می زید و هیچ پشتوانه ی مالی ندارد. پیوستگانِ این طبقهٔ اجتماعی،‌ اگر کار هم داشته باشند، کارِ روزمزدِ موقت و بی قرارداد و یا با قراردادِ بی ضمانت و پشتوانهٔ کارِ روزانه است که قراردادِ “صفر ساعت” خوانده می شود. آنان همچنین نه جایی از خود برای زیستن دارند و نه تواناییِ‌ برنامه ریزی برای آینده ای امید بخش. زندگی پرتگاهی، زندگی پیش بینی ناپذیر و بی چشم انداز است. زندگی دغدغه و هراسِ هماره از این که فردا چه خواهد شد و چه باید کرد؟ پرتگاهی، شهروندی ست که با آنکه حقوق شهروندی دارد،‌ اما چون هماره درگیرِ چرخه دشوارگذرِ زندگی خویش است، نه توانِ پی گیری حق خود را دارد و نه پشتیبانی برای دنبال کارِ او.

جامعه شناسان این طبقه تازۀ اجتماعی را “طبقۀ خطرناک” می دانند و برآن اند که چون پیوستگانِ ناخواسته به این طبقه، چیزی برای از دست دادن ندارند، به آسانی می توانند دستِ آویزِ گرایش های افراطیِ‌ شوند.۳ آنان پیروزی دونالد ترامپ و رویش ناگهانی گروه ها و گروهک های گوناگون افراطی در اروپا را بازتابی از این چگونگی می دانند و رویدادهای بزرگی مانندِ برکزیت در انگلیس و پیروزی حزب های دست راستی در اطریش و ایتالیا و جمهوری چِک را نمونۀ بازتاب های آن. خیزشِ گروه هایی مانند، پگاه زرین در یونان؛‌ جبهه ی ناسیونالسیتی ملی در فرانسه و انگلیس، حزب آزادی در هلند و نیز پیروزی های حزب های چپ گرا در یونان،‌ پرتغال وانگلیس را نیز نمادهایی از پیدایش و رویش این طبقه.

اگرچه روندها و رویدادهایی که میلیون ها نفر را در بسیاری از سرزمین ها، از گستره کار و کوشش و کُنش های اجتماعی به پیرامون رانده است، بازتاب های بسیار ژرف و پیش بینی ناپذیر خواهد داشت، اما شاید هنوز زمانِ پرداختن به این پرسشِ تاریخی که؛‌ “چه خواهد شد؟” فرا نرسیده است. آنچه پیداست این است که اگر آنگونه که جامعه شناسان گفته اند و نوشته اند،‌ طبقهٔ تازه ای در اروپا پدیده آمده باشد، این طبقه تا زمانی که به آگاهی سیاسی نرسد و طبقه ای برای خود نشود، می تواند دست آویزِ راهزنان عوامفریبِ سیاسی و فرهنگی گردد.

 

یادداشت ها:

واژه ی انگلیسیِ “Precariat” از ترکیبِ دو واژه ی “Precarious” بمعنای فروریز و خطرناک و “Proletariat” پرولتر ساخته شده است. به گمانم در زبانِ فارسی، “پرتگاهی”، برابرنهادِ گویایی برای این واژه، بمعنای کسی که برلبه ی پرتگاه زندگی اجتماعی و اقتصادی می زید، می تواند باشد.

https://en.wikipedia.org/wiki/Precariat

۲. نگاه کنید به لینکِ زیر:
https://culanth.org/curated_collections/21-precarity

نوشته های دیگر:

http://www.akhbar-rooz.com/search.jsp?authorId=110

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *