پناهنده…/ دو شعر از / حمیدرضا رحیمی

دو شعر از
حمیدرضا رحیمی
www.hazl.com

پناهنده

از صیاد ،
بدام پناه می برد؛
و از دام به صیاد
وعاقبت ،
بوی کبابست
که همه جا می پیچد.

****

با آینه

۱

آینه هم
در این چند ساله،
براستی
چقدر پیر شده است !..

۲
گاه تا صبح،
گوش می دهم
به صدای خیال انگیز چکّه ی فکر
از آینه
و آینه از فکر…

۳
عاقبت روزی
خسته می شود
و از آینه بیرون می آید
آن که سال هاست
در کوچه باغ های آینه
پنهان شده است

۴
باید اندیشید، به روزی که
آینه ها
خاطراتشان را،
منتشر کنند!…

۵
از لب آینه بر می خیزم
تور و قلاب را بر می چینم
و نیز سبدم را، که از تصویر
لبریز شده است

۶

شعرم ،
گاه فروکش می کند و گاه
سر ریز می شود؛
این را من از
جذر و مَدِّ آینه
حدس می زنم..
۷
صدای آینه می دهد دلم،
وقتی که،
می شکند …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *