و بعد‍…/ دو شعر از / اسماعیل خوئی

دو شعر از اسماعیل خوئی

 

(۱)

و بعد؟

چهاراسبه، فروتاختیم به بیراهه ای که نمایان بود
که شیبِ درّه ی بی زنهاری ست.
ـ وبعد؟
ـ هیچ!
بعدی نبود!

بیست وسوم اردیبهشت۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن

 

(۲)
چه پیش آمد در تاریخ؟

چه شد؟ چه پیش آمد در تاریخ:
که ما، یکایکِ ما، از رُستم،
خمان خمان،
. در دالانِ بی چراغِ زمان،
. آمدیم
و آمدیم، تا که شدیم،
در آستانِ خودآگاهی،
همین که هستیم:
. پیرمردکِ خنزپنزری؟!
وَ عشقِ باستانی ی ما
هنوز نیز همان دخترِ زلالِ اثیری ست
. در تهمینه ی جوان،
که آمده ست و فرورفته در تنِ لکّاته ای از خودبیزار،
در آستانِ تباهی؟!

سی ام اردیبهشت ۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *