از «بزرگان» میندیش / شعری از / اسماعیل خوئی

 

اسماعیل خوئی

از «بزرگان» میندیش

 

از هیچ موجِ تازه در آن نشانه ای نیست:
تاریخِ ما ـ دریغا! ـ رودِ روانه ای نیست.
از نقش های ایوان دیگر سخن چه گویی؟
ما را چو، دیرگاهی ست دیگر، که خانه ای نیست.
از آتشی که افروخت دیوانه، جنگل ات سوخت:
منشین، پرنده! کاینجا بهرِ تو لانه ای نیست.
دانی به چشمِ من چیست از هر چه ای حزین تر؟
باغی که، در بهاران، در آن ترانه ای نیست.
با این همه، بهار است؛ می هست ویار یاراست:
کی گفت بهرِ مستی دیگر بهانه ای نیست؟!
نو کن سرود وآواز؛ رو، سازهای نوساز:
منشین خمُش که دیگر چنگ و چغانه ای نیست.
مندیش از«بزرگان»: کای بس بیانه ز ایشان،
کآن جُز چرندِ روشن، بل عامیانه ای نیست!
کم نیست زین سخن ها در گفته های «رهبر»:
کز هیچ گونه منطق در آن نشانه ای نیست.
در فصلِ خود شکوفد زخمی درختِ ما نیز:
خُشک اش مدان، چو بینی بر آن جوانه ای نیست.
گر راست ات نماید دینِ تو، باورش دار:
تا بر تو روشن آید کآن جُز فسانه ای نیست.
خاکستری که گرم است، خاموش، با تو گوید
کآتش به جاست، گر زآن پیدا زبانه ای نیست.
گُمگَشته را به دریا در چارسو کران هست:
هرگز مگو کز اینجا ره بر کرانه ای نیست.
ره گر رسد به بُن بست، راهِ دگر بسی هست:
راهِ رهایی ی ما راهِ یگانه ای نیست.
گر پیشتاز باشی، تا چاره ساز باشی،
در هر زمان که باشی، زآن به زمانه ای نیست.

.هفتم خرداد۱۳۹۶،
.بیدرکجای لندن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *