بُن مایه‌ی این همه بدی / شعری از / اسماعیل خوئی

اسماعیل خوئی
بُن مایه‌ی این همه بدی

 

اکنون که بشر واقفِ اسرار شده ست،
بنگر به چه ورطه ای گرفتار شده ست!
پندارِ تکامل اش خطا بود، انگار:
هر سالِ نوی بدترش از پارشده ست.
هر جانوری را بنوازد پُر مهر:
مسؤولِ نگهبانی اش انگار شده ست.
با گونه ی خویشتن، ولی، در رفتار،
انگار که کژدُم است یا مار شده ست!
کرده ست ددان را به زمین رام، چو دام؛
خود، لیک، بتر ز دد به کردار شده ست.
بسیاری از او شده ست لاغر، چون نی:
تا اندکی اش، چو خوک، پروار شده ست.
بُن مایه ی این همه بدی یک چیز است:
سرمایه، که در زمانِ ما هار شده ست:
سرمایه، که، گرچه زاده ی کار بُوَد،
در جُستنِ سود، دشمنِ کار شده ست.
بنگر که از او، به پاسداری از خویش،
هر جای جهان اسلحه بازار شده ست.
از هر چه زمین دادش و او مصرف کرد،
کمبود بُوَد آنچه که بسیار شده ست.
وَ حاصلِ آنچه مُشتی از ما کردند
بر دوشِ تمامِ نوعِ ما بار شده ست.
انگار تمامِ ما پدید آوردیم
آن رخنه که در اُزُن پدیدار شده ست!
وَ صنعت و فن، که یاورِ انسان بود،
خود، مایه ی ویرانی وکُشتار شده ست.
وآنچه ش ز نیازها رهاگر پنداشت،
بر گردنِ او، کنون، خود افسار شده ست.
وآنچه ش که فرآورِ تنآسانی بود
چیزی عبث و مایه ی آزار شده ست.
اخلاق و حقوقِ بشری ارزش نیست:
بل، سود عیارِ هر چه معیار شده ست.
فرجامِ جهان راست که فرجامِ حلب
بر هوشِ بشر، زپیش، هُشدار شده ست:
چندان که بشر، که بود امیدش به بهی،
دیگر زهر آرزوش بیزار شده ست:
انگار که باغبانِ پیری بیند،
در باغ اش، هر درخت یک دار شده ست.
سرمایه ز خشت های کارِ بشری ست
کاین گونه بر آمده ست ودیوار شده ست:
دیوارِ کجی که، گر بمانَد، روزی
بینی که به روی بشر آوار شده ست؛
وز او به زمین نمانده میراثی هیچ:
جُز آن که زباله ها تل انبار شده ست.
پیشآمد را آمده گیر، ار سوی اوست
تنها رهِ تاریخ که همواره شده ست.
البته ستم کارِ ستمبر هم هست:
هرگاه پذیرای ستمکار شده ست.
با این همه، شاید که مجالی باشد
از بهرِ بشر، اگر که بیدار شده ست:
باشد که، به خیزشی، رهاند خود را
زین چنبره، کاو در آن گرفتار شده ست.

هجدهم خرداد۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *