قتل فرشته خانگی / اسد سیف

قتل فرشته خانگى

اسد سیف

چرخ زن را خدای کرد بحل/ قلم و لوح گو به مرد بهل
کاغذ او کفن، دواتش گور/ بس بود گر کند بدانش زور
او که بی نامه نامه تاند کرد/ نامه‌خوانی کند چه تاند کرد
دور دار از قلم لجاجت او/ تو قلم می زنی چه حاجت او
او که الحمد را نکرده درست/ ویس و رامین چرایش باید جُست
موقعییت زن در تاریخ اجتماعى گنگ و نامعلوم است. مى توان “مادینه هستى” و “ایزدبانوان” را که هستی‌بخشِ زندگی هستند، در روند تاریخ به “الهه زیبایى” پیوند داد و در ادامه، به “سمبل زیبایى” و “سکس” در جهان معاصر رسید، و مى توان از همان ابتدا، باورهاى مذهبى را دلیل حضور بلامنازع زنان در دوران مادرسالارى دانست که در عصر مفرغ، با آغاز دوران پدرسالارى، قدرت خویش را از دست دادند. واقعیت هنوز نامکشوف، ولى آنچه معلوم است این‌که، مردان صاحبِ هویتى روشن‌اند و زنان نقشى مبهم در تاریخ دارند.
چگونگى حضور زن در جامعه و به طور کلى، آن موضوعى که “مسأله زن” بر آن نام نهاده‌اند، در کشور ما شکلى کاملاً دگرگونه به نسبت غرب داشت. دو تحول عمده غرب یعنى انقلاب صنعتى و انقلاب فرانسه، هر یک، به شکلى، این موضوع را نیز در بر گرفته، نتایج درخشانى را به همراه داشتند. بازتاب آن اما در ایران شکلى متفاوت به خود گرفت.
با پیشرفت دانش و علم، تصورات “حقیقت ازلی” درهم ریخت، خدا از آسمان‌ها به زمین آمد و در وجود انسان‌ها عیان شد و حقیقت ابدی آسمان‌ها بر روی زمین به اندازه عده انسان‌ها تقسیم شد و هر انسانی صاحب حقیقتی شد. در جهان، داستان و رمان در شکستن “حقیقت مطلق” نقش بزرگی داشت.
ایران از انقلاب صنعتى کاملاً به دور ماند، دستاوردهاى انقلاب فرانسه نیز با تأخیرى ١۵٠ ساله به ایران رسید. شعارهاى انقلاب فرانسه به شکل ناقص و معیوب در جنبش مشروطه مطرح شد و در عمل؛ صنعت و تکنولوژى و گسترش شهرنشینى به شیوه‌اى نوین در ایران سامان نیافت، دین نیز از سیاست جدا نشد و دمکراسى نتوانست جاى استبداد را بگیرد. خودکامگى و استبداد قانون و تجدد را به توپ بست و از بنیان گرفتن آن و گسترش آزادى‌هاى فردى و اجتماعى پیشگیرى نمود. قانون و تجدد در پناه پدر تاجدارِ ملت و سایه خدا بر روى زمین، به شکلى ناقص و دیگرگونه اظهار وجود نمود.
فرهنگ توسعه در ایران، برخلاف غرب، مشارکت همگانى شهروندان را با خود نداشت. مردم، جز چند استثناء، از حقوق لاینفک مدنى خویش، بهره‌اى نبردند و امکان شرکت در قدرت سیاسى را نیافتند. آنچه از جهانِ مدرنِ غرب سهم ایران شد، وارداتى بود همخوان با ذوقِ مصرف‌کننده. در زمینه شهرسازى، آزادى‌هاى صنفى و سیاسى، تفکر مدرن و چاپ و نشر و آزادى اندیشه و بیان، مُد و آزادى در پوشش، تفریحات، صنعت و سرمایه‌گذارى در آن، آموزش و پرورش، برابرى زن و مرد و… تا آنجا تشویق و به کار گرفته و یا محدود شد که به نفع حاکمیت بود. خلاصه این‌که؛ از جامعه صنعتى و دنیاى مدرن فقط نماى ظاهرى آن به ما رسید.
گسترش شهرها و صنایع در عصر مدرنیته با گسترش و فراگیرى آرمان‌هاى عصر روشنگرى همراه بود. در سایه آزادى‌هاى فردى و اجتماعى بود که شهروند اروپایى به هویت فردى دست یافت. با جنبش مشروطیت بازنگرى و بازاندیشى ایرانیان نیز به عرصه‌هایى از زندگى خویش آغاز شد. فرهنگ، سیاست، تاریخ و اقتصاد و… از جمله این عرصه‌هاست. تحت سلطه فرهنگ مردمحورانه و پدرسالار ما ولى انسان ایرانى، به ویژه زن ایرانى، فرصت نیافت شخصیت و هویت فردى خویش را، آنچنان که شایسته بود، بازشناسد، و در این میان، هویت زن ایرانى همچون سابق در گرو هویت شوهر، پدرو برادر باقى ماند. حادثه بزرگ در این عرصه اما تلاشى بود در بازنگرى به زن و زنانگى در برابر مرد و مردانگى که گرچه کمرنگ ولى شکلى نوین به خود گرفت. دگرگونى‌هایى که جنبش مدرنیته در ایران پدید آورد، باعث شد تا مقوله‌های فوق در مفاهیمى نو بازنگریسته شوند. آنچه از زن تا پیش از این دوران نوشته شده بود و یا بر مدارِ فکر جامعه مردسالار ایران موجود بود، جز تفکر و بینش سنتى چیزى به همراه نداشت. و در این بینش، مرد خدایى بود دلیر و شجاع، صاحب و مالک زن و زن ضعیفه‌اى، افسونگر و فسادگستر که دل مى ربود و دین بر باد مى داد. “و گفته اند که: زنان سه گونه‌اند؛ زنی است پاک و مهربان و ولود که با شوهر در حادثات زمان یار است و یکی هست که از برای زائیدن است نه بهر چیز دیگر و (سوم) زنی است که خدا او را زنجیر گردن هر کس که بخواهد بکند”.
تا آنجا که ذهنِ تاریخ یارى مى کند، زن ایرانى همیشه موجودى بوده مورد حمایت و مراقبتِ مرد. هویت او در گروِ حضور مرد معنا مى یافته است و مرد بر او در خانواده و اجتماع ریاست داشته و مى بایست از او به عنوان مایملک خویش مواظبت کند. “پسر برنا، زنِ مستور و آتش”، سه چیزى‌ست که باید از آن مراقبت شود. در ادامه همین توصیه است که؛ “زن گوهردار (اصیل) برگزین، چه آن بهتر و سرانجام نیکوتر بود… او را شرم و بیم، نیک باشد و پدر و نیا و شوى و سردار خویش را دوست دارد”.
ارجمندی مرد و رجحان او بر زن در تار و پود فرهنگ جامعه ما بافته شده است. جهت بی‌مقدار جلوه دادن زن ابتدا نیروی زایش او را به هیچ می گیرند، خصایص بدنی او را بی‌اعتبار معرفی می کنند تا رفتار و واکنش‌های طبیعی بدن او را عیب و ننگ به شمار آورند. آنگاه که اجتماع و چه بسا زن خود پذیرفت که هیچ مطلق است، حضور او را در جامعه مانع می شوند و از هر گونه فعالیتی که باعث استقلال اقتصادی و رشد شخصیت اجتماعی او شود، جلوگیری می کنند. زنِ خانه‌نشین شده به بیگاری کشیده می شود و کار مجانی بر گرده‌اش می گذارند. رئیس خانواده از هر جهت او را استثمار می کند، احکام الهی نیز از پیش، هر گونه صدای اعتراض را در او خفه کرده است.
روند زمان در رفتارهای اجتماعی دگرگونی ایجاد می کند. از نخستین پله‌های تاریخ تا دوران معاصر، سال‌های سال در هر تغییر اجتماعی، جایگاه زن در جامعه عقب‌تر رفته است. “بغ‌بانو”‌ها و الهگان و شهبانوان عیلامی کم‌کم به پستوخانه‌ها رانده شدند، سر از حرمسرا‌ها درآوردند، خدمتکار و کنیز شدند، به جسم و جان در اختیار مرد قرار گرفتند تا مورد هر گونه سودجویی قرار گیرند. زن در این مسیر است که بی‌نام می شود، به آن اندازه که دیگر به نام شوی و یا فرزند بزرگ پسر هم‌هویت می شود.
در تاریخ کشور ما متأسفانه به غلط، حضور زن را در پاره‌اى از حرکت‌هاى جامعه به حساب “جنبش زنان” مى گذارند، ولى در واقع، نه حضور زنان در راهپیمایى‌هاى روزهاى انقلاب و نه حتا حضور زنان در جنبش مشروطیت و یا جنبش تنباکو و غیره، هیچ ربطى به “جنبش زنان”، آن‌طور که امروز از آن استنباط مى شود، ندارد. با ارج به این حضور و بى آنکه از ارزش تاریخى آنان کاسته گردد و یا ندیده گرفته شود، با توجه به خواست‌هاى این جنبش‌ها مى توان به ماهیت آنها پى برد.
بازنگرى و بازشناسى “زن” از جمله مقوله‌هایی است که در صد ساله اخیر تفکر و شالوده‌ی تجدد را در ایران فراهم نموده است. جنبش مشروطیت درگیرى‌ها و جدل‌هایى را در جامعه باعث شد که یکى از نتایج آن، اندیشه بر “تن” زن بود. چالش بر این اندیشه به میدان مبارزه‌اى بدل شد بین سنت و مدرنیته، قانون و احکام شریعت، عقل و ایمان، و غیره. حضور زن در جامعه، پوشش او، آزادى و اختیارش، مالکیت او بر تن خویش و…، همه بحث‌هایى است صد ساله و هنوز ناتمام در ایران.
بخش قابل توجهى از زنان در جامعه‌ی مردسالار ایران به خوبى مى دانند که، در گذران زندگى اجتماعى، با محدودیت‌ها و معضلات بى‌شمارى روبرو هستند. نوع و میزان تأثیرى که پدیده‌هاى مشکل‌زا بر زنان مى گذارند یکسان نیست و به موقعیت اجتماعى که روابط اجتماعى ویژه‌اى نیز مى طلبد، اعتقادات مذهبى و وابستگى‌هاى قومى، میزان تحصیل و آگاهى آنان بستگى دارد. عدم برخوردارى از امکانات اجتماعى و فشارهاى اقتصادى و سیاسى ناشى از حاکمیت مردان باعث شده که اقشار مختلف زنان، هر یک به فراخور حال خویش و بر اساس جهان‌بینى خاص خود، به تفسیر و توجیه، و روشنگری‌های گوناگون در رابطه با این نابسامانى‌ها توسل جویند. اینکه زن ایرانى موقعیت خویش را به زیر سؤال ببرد و خواستار تغیر آن باشد، امرى‌ست مثبت و خوشآیند. طبیعى‌ست جامعه مردسالار به عکس‌العمل بر آید و اینجاست که میزان تحرک و سطح بحث‌ها و خواسته‌ها و نوع پرسش‌ها مى توانند هر یک در اندازه و سرعت این واکنش نقش داشته باشند. در این کشاکش است که باید به شناخت بیشتر و عمیق‌تر از یک سو و تغییر و تحول از سوى دیگر امیدوار بود. در هر دو مورد جان‌سختى و عدم پذیرش دیده مى شود و در هر دو مورد، چه بسا واقعیت‌ها که خود را بر شرایط تحمیل مى کنند.
ادراک هویت جنسی امری تربیتی است. چیزی‌ست که خود به خود شکل نمی گیرد و در انسان نهادینه نمی شود. پیدایش و رشد آن به فرهنگ بر می گردد، به نوع برخورد خانواده و اجتماع به آن، و کم‌کم در روند رشد انسان، در ناخودآگاه فرد به فرهنگ او تبدیل می شود. تا پیش از قرن نوزدهم اعتقاد بر این بود که مردانگی و زنانگی احساسی طبیعی هستند که خود به خود در انسان شکل می گیرند و بارور می شوند، امروزه اما تنها جوامع سنتی بر این نظر اصرار دارند. روانشناسان بر این باورند که کودک در ابتدا بر جنسیت خویش آگاهی ندارد، هویت او از همان سنین نخستین با توجه به فرهنگ خانه و اجتماع به مرور در او شکل می گیرد.
اگر بپذیریم که ادبیات به شکلى آیینه اجتماع است، در ادبیات ایران موقعیت زن همیشه در حاشیه قرار داشته و تحت سیطره فرهنگ مردسالار بوده است. حضور زن در ادبیات نیز از کلیشه‌اى پیروى مى کند که ساخته‌ی ذهن مردان است. و تجربه‌ی بر کاغذ آورده شده هم، در اصل تجربه‌اى مردانه و مردخواهانه بوده است. با توجه به ساخت سنتى و پدرسالارانه‌ی جامعه ایران، طبیعى‌ست بر ادبیات آفریده‌شده ، دیدگاه مردانه حاکم باشد. در جامعه‌ی ما مرد و زن، هر دو، با نظرگاهى مردانه به فرهنگ مى نگرند. ولوله آنگاه آغاز مى شود که اقلیتى کوچک از زنان جامعه بخواهند فضایى از فرهنگ با نگرشى زنانه تصویر کنند و گوشه‌هایى از تجارب خویش را به معرض دید افکار عمومى بگذارند.
یکى از ویژگى‌هاى ادبیات مدرن این است که مى تواند از خصلت چندآوایى خویش استفاده کرده، تنوع تجارب را منعکس کند. ادبیات مى تواند به اقتدارطلبى مردان، حداقل در عرصه ادبیات، پایان بخشد و آواز خوش چند صدایى را پذیرا و پاسدار باشد. ادبیات مى تواند با استفاده از این تنوع، با پشت سر گذاشتن حیطه ادبیات، بر اجتماع تأثیر بگذارد.
در پى یافتن پاسخى بر این پرسش که؛ صدا و تجربه زن ایرانى تا چه حد در ادبیات ما بازتابیده است، ناچار خواهیم شد به تاریخ ادبیات معاصر ایران رجوع کنیم که عمرى صد ساله دارد.
از دوران جنبش مشروطیت، براى نخستین بار، نویسندگانى چون طالبوف، آخوندزاده، جلیل‌محمد قلى‌زاده، زین‌العابدین مراغه‌اى، میرزا آقاخان کرمانى، دهخدا، محمدعلى جمال‌زاده، میرزاده عشقى، ابوالقاسم لاهوتى، ایرج‌میرزا، عارف قزوینى، صوراسرافیل و… آرمان‌‌هاى تجددطلبانه مبنى بر حضور زن در اجتماع و گسترش امکانات آموزشى و تربیتى براى زنان را تبلیغ مى کردند و به نقد سنن پوسیده و عوامل عقب‌ماندگى زنان مى پرداختند. اینان، از جمله اولین کسانى بودند که به مقایسه زن ایرانى با زن فرنگ برخاستند و بر ستمى که بر زن در ایران مى رفت انگشت انتقاد بلند کردند.
در کشور ما، به شهادت تاریخ، ما صاحب “تاریخ مذکر” هستیم. در این کشور همیشه مردان بوده‌اند که از مردان نوشته‌اند تا مردان بخوانند، و در این میان اگر زنی هوس خواندن کرد، می تواند با خواندن این آثار از دنیای مردانه بیاموزد تا او نیز مردانه فکر کند. در این تاریخ از زن نام و نشانی در دست نیست، زن نه حضور دارد و نه موجودیت. هیچ زنی در این دنیای مردسالار ما نتوانست “تاریخ دل” خویش را بنویسد. فرصت نیافت و اگر نوشت، امکان عرضه نداشت. باید سالها می گذشت تا زن بتواند “تاریخ‌نویسِ دل آدمی در روزگاری خاص” بشود.
رمان و داستان در ادبیات فارسى بر مثلثى بنیان گرفت که اضلاع آن بر فرهنگ اسلامى، ناسیونالیسم ایرانى و دانش و فرهنگ برآمده از غرب قرار داشت. بارزترین تأثیر فرهنگ اسلامى و به طور کلى فرهنگ دینى بر داستان‌نویسى معاصر ایران، اخلاق مبنى بر احکام اسلام بود که فرهنگ مذهبى خاصى را طى چندین قرن بر رفتار اجتماعى حاکم کرده بود. تکیه بر ناسیونالیسم به آن زمان بر مى گردد که جنبش‌هاى ناسیونالیستى در جهان در حال گسترش بود و در ایران نیز همه، از شاه تا روشنفکران نوخاسته، هر یک از دریچه ذهن خویش، در جستجوى هویت انسان ایرانى بودند. در همین راستاست که عظمت ایران باستان در برابر اعراب و تاریخ عرب که اسلام نماد آن در ایران است، عمده مى شود. این دو مقوله مى خواهد عرصه داستان و رمان را که رهاورد غرب است و تاریخى سیصد ساله دارد، در ایران رام خویش کند.
با توجه به موضوع فوق، چگونگى حضور زن در ادبیات داستانى معاصر ایران، پیش از آن‌که به سبک جدید نوشتارى که سوغات غرب است برگردد و از آن تأثیر پذیرد، در چنبره اخلاق مذهبى حاکم قرار دارد. و بر اساس احکام جارى، زن حق حضور در اجتماع خارج از خانه را ندارد. به طور کلى فعالیت جنسى مخاطره‌آمیز است و آشوب اجتماعى را به همراه دارد. اسلام وظیفه دارد رفتار جنسى افراد را تحت کنترل داشته باشد. بر این اساس براى کوچک‌ترین حرکتِ جنسى احکام ویژه‌اى صادر شده است تا امیال جنسى مهار شوند.
هواهاى نفسانى و شهوت، که امرى شیطانى است، اگر غیر قابل مهار باشند، با علم الهى که سرسپرده مذهب است، در تضاد قرار مى گیرد. انسانِ اسیرِ نفس و خواهش کسى‌ست که در رویارویى با خدا ایستاده است. امیال جنسى قدرت الهى را به مخاطره مى اندازند، و رقیب آن‌اند. عقل و شهوت، هم‌چون خدا و شیطان، در برابر هم قرار دارند. شهوت قدرت خدا را تهدید مى کند، و بر عقل اگر چیره شود، دل و دین مى رباید. بر این اساس، انسانِ مسلمان باید در مبارزه‌اى دایمى آن را کنترل کرده، پس زند. زن فتنه‌برانگیز و فتنه فریبنده است و گمراه‌کننده. فتنه مرد را به طغیان وا مى دارد. مرد که گرفتار و افسون فتنه‌ی زن شود، بر علیه اراده‌ی خدا بر مى خیزد.
ناسیونالیسم، که واکنشى‌ست در برابر بیگانه، خود به شکلى جنسیت را نیز در بر مى گیرد و به واکنشى جنسى و مذهبى بدل مى شود. وطن به خانه تبدیل مى شود، مام مى شود، ناموس مى شود که باید از آن در برابر دشمن دفاع کرد. هر آن‌چه که دولت حاکم را خوش نیاید، از طریق مذهب به مقابله با آن بر مى خیزد و از این زاویه است “بى‌بند و بارى” و “افسارگسیختگى غربى” که دشمن اخلاقِ طبقه حاکم‌اند، ظواهر عمده مى شوند تا خوراک تبلیغاتى توده گردد و حصار دفاعى تدارک دیده شود.
به نظر مى رسد، اولین داستان‌نویسان ایرانى، که نمى خواستند و یا نمى توانستند به حریم رازهاى خانواده سنتى و اخلاق حاکم بر آن نزدیک شوند، بیش از دو راه در پیش نداشتند؛ حضور زن را در داستان‌هاى خویش حذف مى کردند و به جامعه‌اى بى‌زن در داستان پناه مى بردند، و یا این‌که، زنان را از واقعیتِ واقعاً موجودِ خویش تهى مى کردند و در بى‌هویت کردن آنان، از آنان در داستان موجودی منحرف و حیله‌گر و… مى ساختند. راه دوم، اگرچه کوتاه مدت، راه برگزیده بود.
عرصه ادبیات ما از سالیان دور تا همین چند دهه پیش به طور کامل در انحصار مردان بوده است. مضمون و محتوای داستان، شعر و نقد ادبی نیز آن چیزی بود که مردان می خواستند و هم آنان بودند که به آفریده‌های ادبی ارزش می بخشیدند و آگاهانه بعضی از پدیده‌ها را فاقد ارزش معرفی می کردند. در قید و بندهای موجود، زن ابتدا می بایست حضور اجتماعی خود را ثابت کند تا آنگاه بتواند اندک خلاقیت ادبی خویش را آشکار گرداند. آنجا که زن خانه‌نشین و حاشیه‌نشین باشد، نمی توان از ادبیاتی صحبت کرد که زنانه است.
در ورود به اجتماع و نوشتن ابتدا می بایست در تصویر زن آرمانی و محبوب مردان خدشه وارد شود تا آنگاه حضور و یا احساس واقعی زنان امکان بروز یابند. آثار شاعران زن در طول تاریخ نیز چون وجودشان همیشه در حاشیه بوده است، به همین علت به جز عده‌ای انگشت‌شمار با کارنامه‌ای در چند صفحه، چیزی از زنان در تاریخ ادبیات فارسی یافت نمی شود.
در داستان‌هاى ایرانى، سال‌هاى سال، زن آرمانی زنى است که موجودیت و هویتِ زنانه خویش را در اختیار شخصیتِ مردِ داستان مى گذارد تا او رشد کند و ببالد و قهرمان شود. زن چون سایه‌اى مرد را دنبال مى کند، در خدمت اوست، فکر و ذهن او را تکرار مى کند، و اگر چنین نکند، پس، موجودى‌ست بیگانه و بدکار که با مکر و فریب مى خواهد مرد را از اهداف خویش دور کند. این روند را در نخستین داستان‌ها و رمان‌هاى ایرانى نیز مى توان پى گرفت. در رمان تاریخى “شمس و طغرا” یعنى “نخستین رمان تاریخى ایران” نوشته میرزا باقر خسروى در سال ١٢٨۵ شمسى، طغرا زنِ شمس، قهرمان داستان، که همیشه به آسایش شوهرش مى اندیشد، مارى، کنیز رومى اهدایى سلطان مصر که “چشم روزگار چنین لعبتى ندیده”، را به عقد او در مى آورد و اندکى پس از آن، او را تشویق مى کند تا با آبش‌خاتون، ملکه‌ی فارس، ازدواج کند و بدینسان این سه زن الگویى مى شوند از وفا و فداکارى تا آرامش و توفیق به شوهر عطا کنند و شوهر در پناه این خوشبختى در پایان داستان به قصرى محصور در کوه و جنگل پناه مى برد تا باقى عمر را “آسوده با هم [با همه‌ی زنان، فرزندان و نوکران‌] به سر” برد. این رمان که زیر سایه انقلاب مشروطیت نوشته شده، حکایت خواجه شمس‌الدین، شاهزاده ایرانى باقیمانده از سلاله دیلمیان، است که مى خواهد بر علیه مغول‌ها به پا خیزد. شمس اگر چه در ضدیت با مغول‌ها و در نبرد با بیگانه قد علم مى کند ولى به خدمتگزارى آنان در مى آید و به این نتیجه مى رسد که اگر به آنان تعظیم نکند، “زیردستان به ما احترام نمى کنند، مال خود را نمى توانیم حفظ کنیم”. طغرا دختر سرکرده مغول است و شمس مى خواهد “از روى حلال و از روى شرف و نیکنامى” به وصال معشوق برسد و این رمان سه جلدى حکایتِ به وصالِ معشوق رسیدن‌هاى اوست که به یک تن محدود نمى ماند و تاریخ را تحت‌الشعاع قرار مى دهد و در نهایت جهان را به تاریخ مى سپارد و خود به حرمسرا پناه مى برد که “من از آخر کار این ولایت ترسناکم”.
خسروى گذشته پُرافتخار ایران را تحسین می کند که اسیر دست امراى بیگانه شده است. اگر چه سبک کار نویسنده بدیع و بى‌سابقه به نظر می آید، ولى نگاه نویسنده به زن، همان نگاه سنت است و مذهب و این‌که؛ داشتن چند زن شرعى براى مرد مسلمان امرى است طبیعى. “زنان شمس نه تنها به هم رشگ و حسد نمى ورزند بلکه با نهایت دوستى و صمیمیت با هم رفتار مى کنند و آنچه براى زن مایه افتخار و امتیاز است ناموس و عفت و وفادارى به شوهر است”. زن‌هاى دیگر این رمان همه دسیسه‌چین و فریب‌کاراند.
هیچ جامعه‌ای یافت نمی شود که بخش عظیمی از فرهنگ آن به مسأله جنسی اختصاص نداشته باشد. قدرت و چگونگی حضور زن در اجتماع با حق جنسی او رابطه‌ای مستقیم دارد؛ این‌که زن تا چه اندازه خود مالک بدن خویش است و در مناسبات اجتماعی، رابطه‌اش را با جنس مخالف خود تعیین می کند. تا زن مالک بدن خویش نباشد، نمی تواند از آن لذت ببرد و این لذت را به جنس مخالف انتقال دهد. این حق زن است، چنان‌که حق مرد. هر دو جنس به یکسان آزادند، چنان‌که در موارد دیگر از امور اجتماعی و سیاسی.
در دو دهه‌ی نخستین سده ١٣٠٠ شمسى ده‌ها رمان در ایران چاپ شد که زنان در آن‌ها عمدتاً فواحش هستند، بیچارگانى قربانى اجتماع که در فقر و جهالت و فساد به فحشا مشغولند. تهران مخوف (١٣٠۴) از مشفق کاظمى، روزگار سیاه (١٣٠٣) اثر عباس خلیلى، اسرار شب (١٣٠۵) و شهرناز (١٣٠۴) از یحیى دولت‌آبادى، هما و پریچهر و زیبا از آثار محمد حجازى، جنایات بشر از ربیع انصارى، تفریحات شب اثر محمد مسعود و… از آن جمله‌اند. زنان فاحشه که با الگوبردارى از رمان‌هاى اروپایى در داستان‌هاى ایرانى تصویرمى شدند، آسان‌ترین و دست‌یاب‌ترینِ شخصیت‌ها و همچنین پُرکشش‌ترین آنان بودند. این زنان که فریب مى خوردند و مى فریفتند، زنانى احساساتى و زودباور بودند که پیوسته مورد بهره‌بردارى و سوء استفاده قرار مى گرفتند. اینان نتوانسته بودند در زندگى شوهر و حامى خوبى بیابند. همه این زنان افرادى بى‌هویت هست‌اند. زمان حوادث و رخداده‌هاى این رمان‌ها، سال‌هاى آغازین رویارویى ایران با مدرنیته است. سال‌هایى که باید دیوار سنت بشکند و سنت پشتِ سر گذاشته شود، سال‌هایى که مى بایست زنان نیز هویت خویش باز مى شناختند و بر بى‌هویتى خویش پایان مى بخشیدند.
در تاریخ ادبیات معاصر ایران حتا صادق هدایت نیز “پروین” را به عنوان “دختر ساسان” به رسمیت مى شناسد، دخترى که هم به شوهر آینده‌اش، پرویز وفادار است و هم به پدرش ساسان و هم به خاک و فرهنگ ایرانى. به طور کلى در داستان‌هاى معاصر ما زنان یا؛ زیبارویانى هستند بى‌وفا، بى‌رحم، سنگدل، مکار، ستمگر، فاحشه، مارِ خوش‌خط و خال، خانه‌برانداز، آتش در جان‌انداز، مرموز، قربانى، مظلوم، بى‌سواد و خرافى، غرب‌زده و فرنگى‌مآب و غیره. و یا؛ همسر مهربان، مادر دلسوز، زن وفادار، خدمتگزار، کدبانو، پاکدامن و عفیف، مظهر تحمل و بردبارى و صبر و شکیبایى، سنگِ صبورِ مردان، خواهر خوب و غیره.
بخشی از اقشار ویژگى‌هاى رفتار اجتماعى‌شان پس از کودتاى آمریکایى ٢٨ مرداد، در تجددستیزى آنان نهفته بود. در مخالفت با شاه و خاندان پهلوى و در خصومت با آمریکا و به طور کلى غرب، که هر دو پیشینه‌اى شرم‌آور و ننگین در تاریخ داشتند، آنان با هر پدیده‌اى از سوى دولت حاکم به مخالفت بر مى خاستند و فکر مى کردند، مخالفت با آن، مخالفت با رژیم محسوب می گردد. در پى این رفتار، جامعه روشنفکرى ایران به یک عوام‌گرایى (پوپولیسم) در غلتید که در تشدید آن، در عرصه جهانى انقلاب روسیه و بعدها، تجاربِ انقلاب فرهنگى چین و انقلاب کوبا، و در عرصه داخلى، “استضعاف‌گرایى” مسلمانان انقلابى، نقش بزرگى داشتند. هم چپ‌گرایان، که همه نابسامانى‌ها را در امپریالیسم جهانى مى دیدند، و مى کوشیدند تا در پسِ مشکلات، تضادهاى جهانى را کشف کنند، وهم مسلمانان انقلابى، که نمى خواستند از “یزیدیان” باشند، در پاسدارى ارزش‌هاى جدید نقش به سزایى داشتند. و جالب این‌که، در این ایام، دیوار نظریه‌پردازى‌ها نیز در هم ریخت. سیاست و فلسفه به دست مائو و استالین و یا پیروان آنان سطحى و ساده شد. همانطور که چپ‌‌گرایان اندیشه‌هاى مارکس و انگس را، نه مستقیم، بلکه از دید و نگاه رهبرانى دیگر مى آموختند، اسلام‌گرایان انقلابى نیز از قرآن و نهج‌البلاغه، آن بر گرفتند که براى توجیه سیاست‌هایشان لازم بود. و بدینسان یکى از فلاکت‌بارترین دوران فقر اندیشه فلسفى در ایران آغار شد. در فقدان اندیشه بود که خشونت “تنها ره رهایى” شناخته شد و هر گفتمان معتدل‌ترى با برچسب لیبرالى و بورژوایى طرد شد. بینش و دانش ما به چارچوب تفکر نوینى فرو غلتید، و آرمان‌گرایى ما، در بندِ این تفکر نتوانست با نیازهای جامعه پیوند بخورد. چپ‌گرایان و نواسلام‌گرایان بى آن‌که خود بخواهند، اهداف مشترکى را با بینشى واحد پى گرفتند. براى نمونه، در برخورد با “مسأله زن”، فرق تنها در شکل “حجاب” بود. چپ‌گرایان در عمل، با رد اندیشه آزادى در پوشش و رفتار جنسى زن و تسلط و مالکیت او بر تن خویش، در همان نقطه‌اى از واپسگرایى و عقب‌ماندگى قرار داشتند که اسلام‌گرایان نوین.
در عرصه سیاسى نیز معیار براى همه ایثار بود و شهادت که قرار بود با دل کندن از دنیاى موجود، بهشتى براى آیندگان تدارک دیده شود. رفتار هر دو گروه با معیارهاى فرهنگ مذهبى پالایش مى شد. و فرهنگ ایرانى همچنان دفاع از حقوق مردگان را وظیفه خود مى دانست. اگر اندکى عمیق‌تر بیندیشیم، انقلاب، به همین شکلى که نمود یافت، در اصل خواست همه بود. با آن بینش، نتیجه نمى توانست چیزى دیگر جز آن‌چه هم اکنون هست باشد. هیچ تضمینى وجود نداشت که چنین نشود. به طور کلى و در عمل، “خلق”، “امت”، و “مستضعف” تعریف و کاربرد و کارآیى واحدى داشتند. شکست فکرى این جریان در این سال‌ها به معنى طرد آن‌ها در تمام عرصه‌ها و نادیده گرفتن تجارب و تأثیرگذاری‌های مثبت آن بر سیاست و رفتار اجتماعى ما نیست. و نباید سهم این جنبش‌ها را در بالندگی سیاسى تاریخ معاصر ایران نادیده گرفت.
زن در ادبیات معاصر ما اگر جایی برای خویش می یافت، هویت فردی او در پشت دیوارهای اندرون مستور بود، سرنوشتش را دیگران رقم می زدند وفردیت‌اش در گروِ مردان بود. شخصیت او فاقد ویژگی‌های رفتار فردی بود. کوشیده می شد تا از وجود او در داستان به عنوان نمادی برای خیر و یا شر استفاد شود تا نمونه و سرمشق و یا درس عبرتی باشد برای دیگران.
زن در ادبیات معاصر ما یا سیاهی لشگر بود یا وسیله‌ای برای القای باور و جهان‌بینی نویسنده، یا حوری و فرشته بود که می شد با او به اوج زیبایی رسید و در آسمانی پاک به پرواز درآمد و یا “عجوزه”‌ای کریه که آدمی را به پلشتی و پلیدی گرفتار می کرد. متأسفانه زن هیچگاه در ادبیات ما به عنوان انسانی صاحب ابعاد و پیچیدگی‌های انسانی حضور نداشت.
بدون استثنا در تمامى داستان‌هاى فارسى که پیش از انقلاب سال ١٣۵٧ در ایران منتشر شده و نویسندگان آن‌ها مرد بوده‌اند، بیش از سه تصویر کلى از زن نشان داده نشده است؛ قربانى، فاحشه و مطیع. بوف کور، مطرح‌ترین رمان فارسى حتا درِ هرگونه گفت و شنودى را بین زن و مرد مى بندد. با این تفاوت که لکاته هدایت زن مقتدرى است و قادر است تا شخصیت واقعى راوى و ناتوانى روحى و جنسى او را بر او تفهیم کند.
تصویر ثابت زن تنها در رمان “سووشون” است که مى شکند و خواننده را به ژرفاى هستى زن رهنمون مى شود، اگر چه همه احساس زن در این رمان به بیان نمى آید.
“سگ و زمستان بلند” اثر شهرنوش پارسى‌پور دومین رمان فارسى است که زنى داستان‌نویس به دغدغه‌هاى ذهنى یک زن (دختر جوانى از طبقه متوسط) مى پردازد. در “سووشون” زرى وفادار به آرمانِ سیاسى شوهرِ کشته‌شده‌اش، زندگى او را ادامه مى دهد. در “سگ و زمستان بلند”، حورى رنج‌هاى برادر را پس از به زندان افتادن و سپس مرگ مشکوک‌اش با دردهاى خویش در هم مى آمیزد و بر دوش مى کشد.
با نگاهی به این دو رمان، “سووشون” با تمام نوآوری‌ها، تکرار است و از منطق رمان پیروی نمی کند. برغم استقبال بی‌سابقه از آن، آن‌چه امروز در آثار زنان داستان‌نویس دیده می شود، سنت “سگ و زمستان بلند” است نه “سوشون”.
تن‌گریزى در ادبیات معاصر ما رابطه‌اى تنگاتنگ با “دین‌خویى” ما دارد. نخستین رمان‌هاى فارسى تحت تأثیر فرهنگ مذهبى و درست به همان روش از تن گریزانند و تن را زشت و خوار مى شمارند. در داستان‌ها و رمان‌هاى دهه چهل، یعنى زمانى که شهرنشینى در کشور در حالِ گسترش است، شهرسازى رونق مى گیرد، بزرگ‌راه‌ها ساخته مى شود، آپارتمان‌سازى آغاز مى گردد، سوپرمارکت‌هاى بزرگ افتتاح مى شود، و صنعت و تکنولوژى، اگرچه وارداتى، رشد مى کند، درصد دخترانى که به مدرسه مى روند، باسواد مى شوند، به دانشگاه راه مى یابند و جذب بازار کار مى شوند، افزون مى گردد، تن‌گریزى شکلى دیگر به خود مى گیرد. اپوزیسیون مذهبى، با وحشت از حضور زن در اجتماع، گسترش رابطه زن و مرد، سینما و تماشاخانه، موسیقى مُد روز و وارداتى، و… این‌همه را نتیجه حضور غربیان در کشور دانسته و تحت نام فرهنگ وارداتى محکوم مى کند. این طیف تحت تأثیر تزهاى جلال آل‌احمد فکر مى کرد، “آدم غربزده قرتى است. به خودش خیلى مى رسد. به سر و پُزش خیلى ور مى رود”. آل‌احمد با نوشتن و انتشار “غرب‌زدگى” جوّ شدیدى را بر علیه زن شهرى به راه انداخت. این چهره منفى از زن شهرى به داستان‌ها راه پیدا کرد و زن غرب‌زده و فرنگى‌مآب تجسم فتنه و فسادى شد که اخلاق جامعه را به اضمحلال مى کشید و در اصل، در بى‌هویت ماندنِ زنِ ایرانى پاى مى فشرد.
بخشى از اپوزیسیون غیر مذهبى نیز با ساده و محدود کردن سیاست، با نفى خواهش‌هاى تن و امیال جنسى به جنگ با رژیم برخاست، شادى و خوشى را محکوم کرد، موسیقى را به سرود خلاصه نمود، در پوشش، رفتار و گفتارش تغییراتى داد که بیشتر به نوعى عوام‌گرایی شباهت داشت، و آن‌گاه براى رهایى خلق تفنگ به دست گرفت و جان به راه آرمان خویش گذاشت.
این دو بخشِ از اپوزیسیون شباهت‌هاى بسیارى با هم دارند. در همین رابطه است شباهت‌هاى ظاهرى زنان مجاهد و فدایى با مردان و یا شبیه به هم بودن بینش، رفتار و کردار زنان این دو گروه در اجتماع و حتا خانه‌هاى تیمى. زنان این گروه‌ها فاقد جنسیت‌اند و از جنسیت خویش به نفع مرد صرف نظر کرده‌اند.
انقلاب سال ۵٧ ارزشهاى اجتماعى را هم دست‌خوش تزلزل و دگرگونى کرد. دوره‌اى آغاز شد که مى توان بر آن دوره عدم تعیین و یا شک نام نهاد. در این دوره است که ادبیات نیز، با وقفه‌اى کوتاه، چهره‌اى دیگر به خود مى گیرد. عده‌اى از نویسندگان راه پیش از انقلاب را ادامه مى دهند، همان تصاویر و شخصیت‌ها را بازسازى مى کنند، شمارى چند، به ویژه نویسندگان جوانِ زن، پس از سکوتى چندساله و به اجبار، جهانى تازه را در داستان‌ها مى جویند، از آن مسائل اجتماعى و تجارب در داستان‌ها سخن مى گویند که “زنانه” است. “طوبا و معناى شب” از شهرنوش پارسى‌پور و “دل فولاد” اثر منیرو روانى‌پور از جمله آغازگر رمان‌هایى هستند که زنان مى خواهند در آن خود را بشناسند و جا و مکان خویش را در جهان بیابند. و این را حاجى، ادیبِ رمان “طوبا و معناى شب” نیز دریافته است که”بدبختانه –زنان‌ـ مى اندیشند” و “به محض آن‌که کشف کنند صاحب فکرند، خاشاک به هوا بلند مى کنند”. او در همان صفحات اول ازنخستین فصل رمان، آنجا که غریبه با شلاق بر چهره‌اش مى نوازد، با حیرت تمام، از رابطه بین بیگانه، گردى زمین و تغییر و دگرگونی‌های زمان قاجار به این نتیجه مى رسد که، “زمین گرد است، زنان مى اندیشند و به زودى بى‌حیا خواهند شد”. این “بى‌حیایى” را نویسندگانى دیگر، از جمله زویا پیرزاد در “طعم گسِ خرمالو” و شیوا ارسطویى در “آمده بودم با دخترم چاى بخورم” و غیره ادامه دادند.
اگر چه حجم آثار زنان نویسنده در ایران به پاى مردان نمى رسد، ولى گام‌هاى چشمگیر نویسندگان زن، حکایت از حضورى جدى دارد. این حضور نه از این منظر که بخش تا کنون خاموش جامعه به حرکت درآمده، بلکه از این روى که چشم‌انداز جدیدى بر ادبیات ایران گشوده شده، قابل توجه است. سپهر و گستره تازه‌اى که زنان در ادبیات مدرن فارسى گشودند، به نام و اندام زنانه محدود نمى شود. زنان را تجربه‌اى زنانه از زندگى‌ست و جهان ادبیات ما با این دنیا بیگانه است. زنان به لحاظ اجتماعى مجبور شده‌اند دیگرگونه زندگى کنند و این شکل خاصِ زندگى، نقش و جایگاه مخصوصى در زندگانى اجتماعى نیز براى آنان به همراه داشته است. بنا بر این آنان نگرشى ویژه به جهان و ارزش‌هاى اجتماعى دارند و در مسائل زندگى، متفاوت از مردان سخن مى گویند. تفاوت دیدگاه، که برداشت ویژه‌اى با خود به همراه دارد، به خلق ادبیات متفاوت نیز انجامیده است. این آثار تجربیات تازه‌اى هستند در تاریخ ادبیات ما، در غنا بخشیدن به آن.
بخشى از آثار ادبى نویسندگان زن ایرانى در زمان و در شرایطى خلق شده‌اند که انتقاد و اعتراض به رفتار اجتماعى را نیز به شکل داستانى آن در خود دارند. از آنجا که این انتقاد در اصل انتقاد به رفتار جامعه مردسالار است و به اخلاق پدرسالارانه جامعه نظر دارد، مى توان این آثار را فمینیستى هم خواند. این ادبیات با آنچه مردان آفریده‌اند، تفاوت ماهوى دارد. ذهنیت جنسى حاکم بر نویسندگان مرد، که ریشه در بافتِ جامعه مردسالار دارد، در نوع و شکل روایت داستان هم تأثیر دارد. این زنانِ نویسنده با اراده مردان در داستان‌ها به نبرد برخاسته‌اند. آثار این زنان کشفِ “منِ” زنانه است در ادبیات ایران، روى آوردن به درونِ “منِ” زن است که تا کنون تجربه‌اى از آن در ادبیات خود نداشتیم.
شهلا شفیق در پژوهش مقایسه‌ای خود میان صد داستان کوتاه از زنان با صد داستان کوتاه از مردان، طی سال ۱۹۹۲- ۱۹۸۲در خارج از کشور منتشر شده است، می نویسد:
“در نوشته‌های زن‌ها عموماً بیان غصه‌های “خویش” به سخن گقتن از “دردها”ی “زن” که به سبب زن بودن خویش سرکوب می شود و ستم می بیند راه می برد. به زبان دیگر، در ورای تصویر “خویش”، تصویر زنی دیگر و یا تمامی زنان نمودار می شود…[در این داستان‌ها] نویسندگان زن به شرایط زنان و رابطه زن و مرد گریز زده‌اند. در بیان خود و در نگاه خود به جهان پیرامون‌شان، این رابطه را کاویده‌اند و به پرسش گرفته‌اند…”.
ادبیات فمینیستى نوعى زیبایى‌شناسى رئالیستى را بر ادبیات جهان افزوده است که پیش از آن موجود نبود. این زیبایى‌شناسى، اگر خود را در بندِ ایدئولوژى محبوس نگرداند، مى تواند همچنان بارور گردد و ژرفش یابد. نباید از نظر دور داشت که، جنبش جهانى زنان در رشد این آثار، پیدایش و گسترش آن تأثیر به سزایى داشته است.
گفتن زن و نوشتن او برگه عبور اوست به جامعه. تا او نگوید و موقعییت خویش را ترسیم نکند، فریادش را کسی نخواهد شنید. نوشتن نقشی رهایى‌بخش دارد. نوشتن یعنى عیان کردنِ “من”‌ى که سال‌ها مفقود بود، نوشتن یعنى کشفِ “من” و رهانیدنِ “من” از زندان‌هاى تو در توى حاکم بر جامعه. و نوشتن در ایران امروز یعنى دریدن حجاب به معناى عام آن.
ویرجینیا ولف مى گوید: “بیش از آن‌که ما زنان قادر به نوشتن شویم، باید آن فرشته خانگى را به قتل برسانیم”. فرشته خانگى چیزى نیست جز جامه‌اى که جامعه‌ی مردسالار بر تن زن کرده، ایده‌آلى که مردان از زنان براى خویش ترسیم نموده‌اند. زنِ نویسنده اگر بخواهد به استقلال ادبى برسد، باید به خودمختارى ذهن دست یابد، خیال خویش را دنیاى خودى به پرواز درآورد و خود را از سلطه ذهنیت مردانه حاکم بر جامعه آزاد کند، و آن نقابِ اسطوره‌اى را که مرد بر چهره‌اش بسته، بدرد و به کنار گذارد.
در ایران امروز، زن هم باید از برای آزادی و برابری حقوق با مردان، مبارزه کند و هم از آزادی جنسی خویش دفاع نماید. موضوع نخست دیگر سالهاست شکل حقوقی به خود گرفته است، موضوع دوم اما هنوز بار عاطفی با خود دارد و از این زاویه بسا با عقل جامعه در تعارض قرار گیرد و مشکل بیافریند. “آزادی جنسی” در فرهنگ ما در برابر “غیرت مرد” قرار می گیرد و در این راستاست که حجاب به “سنگر” بدل می شود و به عنوان “کوبنده‌ترین اسلحه” در برابر “دشمن” قرار می گیرد.
وقتى “ویرجینیا ولف به طنز مى نویسد که خواهر شکسپیر نمى توانست نویسنده شود چرا که اتاقى از آن خود نداشت، به این معناى “نوشتن” نظر دارد. “اتاقى براى خود”، براى نوشتن، به مفهوم آزادى براى “رفتار” به میلِ خود، براى امکانِ اندیشیدن، آزمودن و بنا نهادن ذهنیت خویش است. در دنیاى پدرسالار تمامى فضاى خانه از آنِ زن است. زن “خانم خانه” است. اما داشتن “اتاقى براى نوشتن” نماد بیرون رفتن از مرز خانه است، به ملاقات جهان رفتن است و در اختیار گرفتن لگام زندگى خویش”. و این واقعیتى‌ست که؛ “در طی همه این قرنها، زنان چون آینه هایی عمل کرده اند که قدرت جادویی و خوشایند دارند و می توانند قامت مرد را دو برابر اندازه واقعی اش نشان بدهند. بدون این قدرت، احتمالاً زمین هنوز باتلاق و جنگل بود…اگر زن زبان به سخن گفتن حقیقت باز کند، قامت درون آینه کوچک می شود، صلاحیتش برای زندگی از بین می رود” و در واقع، در تمام قرون گذشته زنان به عمد تحقیر شده اند و کوچک گشته‌اند تا مردان بزرگ و بزرگتر شوند، “ناپلئون و موسولینی هر دو مؤکداً بر حقارت زنان اصرار می ورزیدند، زیرا اگر زنان حقیر نبودند، آنها نمی توانستند بزرگ باشند”. بر این اساس ویرجینیا وولف به این نتیجه می رسد که؛ “اکنون که زنان قلم به دست گرفته اند و می نویسند، نباید سعی کنند تا خود را با معیارهای ادبی متداول، که به احتمال قوی مردانه است، منطبق کنند. بلکه باید معیارهای دیگری از آن خود فراهم کنند، باید زبان را بازسازی کنند تا سیالتر شود و قابلیت آن را داشته باشد که با ظرفیت بیشتری به کار گرفته شود”.
بر چنین بسترى است که زنان نویسنده ایرانى مى نویسند و مى بالند. اگر چه حاکمیت اسلام بر ایرانِ پس از انقلاب موقعیت را دشوارتر کرد، ولى راه دراز پیمودن همچنان افق‌هاى تازه‌اى را مى نمایاند. در این راه اما، آن گروه از نویسندگان که خارج از کشور مى زیند، درگیر فشار و سانسور حکومتى و همچنین خودسانسورى‌هاى تحمیلى نیستند. با فراغ خاطر مى نویسند و به دنیاى پُر تجربه‌ی جهانى، در این عرصه، دسترسى دارند. پس بیهوده و بى‌علت نیست، اگر می بینیم، تجربه این سوى مرز گسترده‌تر و متنوع‌تر است.
داستان‌های امروز زنان در داخل و یا خارج از کشور، در خواست‌ها، نیازها، دودلی‌ها، مشکلات زندگی روزانه، و کشمکش‌های درونی نیمی از جامعه ریشه دارد. از این روی چشم‌اندازی وسیع و گسترده از زندگی زن را در جامعه پیش چشم خواننده می گذارد. از طریق آثاری که زنان می آفرینند، تجربه‌ها، خیال‌ها و عاطفه‌های فردی و شخصی زن به رمان راه می یابد، پدیده‌ای که کاملاً تازه است.
ادبیات زنان برای مردان نیز موهبتی‌ست. مردان در این آثار وجود ناشناخته خود را می بینند. رفتار خویش را از چشمانی دیگر می نگرند. در جامعه مردسالار، مرد ایرانی سالهای سال است که می کوشد، بخش زنانه وجود خویش را سرکوب کند و به آن اجازه حضور و بروز ندهد. در چنین جامعه‌ای مرد این نیمه خویش را نمی شناسد و برای آن رسمیتی قایل نیست. ادبیات زنان روزنه‌ای‌ست که باعث می شود تا ما به این نیمه پنهان خویش نزدیک‌تر شویم و با آن آشتی کنیم.

 

۱- امثال و حکم دهخدا، جلد دوم، ص ٩٢١

۲- هزار و یک شب، ترجمه عبدالطیف طسوجی، جلد اول، ص ۲۳۰، داستان چون شب شصت و یکم برآمد، چاپ آرش، سوئد (استکهلم)
۳- مینوى خرد، به نقل از مرتضى راوندى، تاریخ اجتماعى ایران، ج اول ص ۶۶٧، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم ١٣۵۴
۴- مذکور
۵- برای اطلاع بیشتر به باب چهارم، فصل یک تا شش (صص ٧۴-۶۶) حلیه‌المتقین از تألیفات ملا محمد باقر مجلسی مراجع شود. تهران، انتشارات طاهری

۶- رضا براهنی، تاریخ مذکر، چاپخانه محمدعلی علمی، تهران ١٣۵١

۷- سیمین دانشور در گفتگو با هوشنگ گلشیری، ماهنامه مفید، شماره دوم، خرداد ١٣۶۶

۸- یحیى آرین‌پور، از صبا تا نیما، جلد دوم، ص ٢۴٠. براى اطلاع بیشتر از این رمان به همین جلد از این کتاب، صص ٢۵٠ـ٢۴٠، چاپ سوم ١٣۵٣، شرکت سهامى کتاب‌هاى جیبى رجوع شود.
۹- براى اطلاع بیشتر به حسن میرعابدینى، صد سال داستان‌نویسى ایران، جلد اول، ص ۳۳، نشر چشمه، تهران بهار ١٣٧٧، رجوع شود.
۱۰- یحیى آرین‌پور، مذکور، ص ٢۴٩

۱۱- جلال آل‌احمد، غرب‌زدگى، ص ٧۵

۱۲- شهرنوش پارسى‌پور، طوبا و معناى شب، صص ١٧ـ١۶،چاپ چهارم، نشر البرز، تهران ١٣٧٢
۱۳- زویا پیرزاد، طعم گس خرمالو، نشر مرکز، تهران ١٣٧۶
۱۴- شیوا ارسطویى، آمده بودم با دخترم چاى بخورم، نشر مرکز، تهران ١٣٧۶
۱۵- شهلا شفیق، قصه‌های تبعید: نگاه زنان، نگاه مردان، حکایت داستان، هشت سخنرانی از همآیش داستان‌نویسی در تبعید، به کوشش بهمن سقایی، از آثار کانون نویسندگان ایران در تبعید، نشر درنا، هلند ۱۹۹۹

۱۶- شهلا شفیق، زن و اسلام سیاسى (مجموعه مقاله)، به نقل از مقاله زن، نوشتن و کفر در دنیاى اسلام، ص ١٠٧، چاپ خاوران، پاریس ١٣٧٩
۱۷- ویرجینیا وولف، اتاقى از آن خود، صص ۶۴-۶۳ ترجمه صفورا نوربخش، انتشارات نیلوفر، تهران ۱۳۸۳٫ این کتاب در خارج از کشور نیز توسط نشریه آرش چاپ پاریس، با ترجمه نجمه موسوی منتشر شده است.
۱۸- مذکور، ص ۶۴-۶۳
۱۹- مذکور، ص ۹

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *