ملاقاتی در ساحل/خوزه ساراماگو/ترجمه‌ی بهرام قدیمی

 


خوزه ساراماگو

ملاقاتی در ساحل

تـرجمـه‌‍: بهرام قدیمی

 

رویداد عجیبی است، اما اگر خوب دقت کنیم، عجیب‌تر از بقیه‌ی وقایع کوچک دیگری که هر روزه برای‌مان اتفاق می‌افتند و تنها به خاطر کوچک و تکراری بودنشان، مفهوم خود را از دست داده‌اند نیست. مسلم است که از جادو حرف نمی‌زنم، چون جادو اگر دغل نباشد، وقت تلف کردن است. با وجود این که باید این‌طور باشد، در این اواخر آنقدر حوادث عجیب برایم پیش آمده که یکی بیشتر، نه از اعتبارم می‌کاهد و نه به آن می‌افزاید. مکان حادثه هیچ چیز غیر معقولی ندارد. ساحلی از قبیل یکی از آن همه سواحلی که زمین دارد را بر می‌گزینیم و تصور می‌کنیم که زیر آفتاب نشسته، از هوا و نور، تا جائیکه دلمان می‌خواهد، سود می‌بریم. دور و برمان مردمانی هستند که به در ساحل دریا بودن عادت دارند؛ بچه‌ها، جوانان، مردمی رشد کرده و آنهائی که دیگر رشد نمی‌کنند. همه چیز هست، خوش اندام‌ها، برخی کمتر خوش اندام، شناگرانی دلیر، دیگرانی کم جرئت- و در گرمائی که از آسمان نزول می‌کند و از ماسه بر می‌خیزد، همه چیز در آبی و سبز در هم می‌آمیزد، جُلْبَک‌ها و عطرهای قوی، فریادهای شادی. زیباست.
نشسته‌ام، دارم سهمیه‌ی سلامتی‌ام را دریافت می‌کنم. به دریا نگاه می‌کنم، کمی اندهناک (من ، نه دریا)، شروع می‌کنم به فکر کردن به این که وقت شناست. تازه می‌خواهم حرکتی که مرا به آب برساند را آغاز کنم، که احساس می‌کنم کسی در کنارم می‌نشیند. اما تنها هستم، در انتظار کسی نیستم. احساس می‌کنم که این حضور سوء استفاده از صمیمیت من است. تظاهر می‌کنم که نمی‌بینم، ولی جلوی قوه‌ی محرکه‌ی برخاستن را می‌گیرم: خوب تربیت شده ام و خوشم نمی‌آید کسی را برنجانم. با خود درگیر این تردد هستم که ناگهان احساس می‌کنم که دست میهمان ناخوانده روی شانه‌ام می‌نشیند. من نمی‌توانم حواسم را مشغول نگاه دارم. نگاه می‌کنم و می‌بینم: یک میمون است. ترسو نیستم، قسم می خورم، اما همینطور، بدون هیچ بیش و کمی، به یک شامپانزه برخوردن (و این یکی، یک شامپانزه‌ی نیمه درشت است)، چه کسی می‌تواند از یک جست ناگهانی خود‌داری کند؟ البته حیوان آرام بنظر می‌رسد. تقریباً می‌شد سوگند خورد که سایه لبخندی بر پوزه‌ی جانور است. اولین فکرم (وقتی قادر به فکر کردن شدم) این بود که صاحب میمون را پیدا کنم. به اطراف نگاه می‌کنم- و ساحلْ، کویری است.
لطف کرده لبخند نزنید. موضوع جدی است، من تقصیری ندارم که این چیزها فقط برای من اتفاق می‌افتند. تکرار می‌کنم، ساحلْ کویری است. نمی‌دانم که با چه مهارت شگرفی همسایگانم را مفقود کرده اند. دریا را در مقابلم دارم و میمونی را در کنارم. چه باید کنم؟ با رنگ پریدگی، لبخند می زنم، باز نگاه کرده و خود را واگذار می‌کنم. شامپانزه دستانم را می‌گیرد و آنها را می فشارد. مستقیماً در چشمانش نگاه می‌کنم و شبح مرا فلج می‌کند: اگر آنچه می‌بینم سرشک نیست بخاطر اینست که از سرشک هیچ سر در نمی‌آورم.
میمون بدون آن که دستانم را رها کند، در کنارم جای می‌گیرد. و من، که ضرورتاً نیاز دارم یک کاری انجام بدهم، شروع به حرف زدن می‌کنم: از چه؟ از دریا، از ماسه، از آفتاب، از سخره‌هائی بر گُل آب، از مرغابی‌های سفید دریائی که در سکوت می‌گذرند، از ابرهای سفید و سبکی که در آسمان شناورند و به آرامی محو می‌شوند. از مردمی حرف می‌زنم که آنجا بودند، از کودکان خندان، از جوانان شکوفا، از بالغین ازدواج کرده و هنوز امیدوار. از انسان بطور کلی حرف می‌زنم، از جهان، از صلح و جنگ، از عشق و امیالش، از گُلها و از برداشت محصول، از کار و از خواب، از این همه چیز. میمون گوش می‌کند. آنطور که می‌تواند پاسخ می‌دهد: انگشتانم را می‌فشارد. و من ادامه می‌دهم. وقتی چیز بیشتری برای گفتن به او ندارم، از خودم برایش حرف می‌زنم. و بنا براین همه‌ی آن چیزهائی را که قبلا به او گفته بودم تکرار می‌کنم.
بعد، سکوتی بزرگ حاکم می‌شود. می‌دانم که تنها هستم. دستِ تقریباً انسانی، دستم را رها می‌کند. بر می‌خیزم. ساحل بار دیگر مسکونی است. چه اتفاقی افتاده است؟ شامپانزه‌ام را می‌جویم، اما تنها انسان‌هائی مثل خودم را می‌بینم. بدون شک خواب دیدم. وقتی به آسمان نگاه می‌کنم، به خنده می‌افتم. خواب ندیده‌ام. آثار غیر قابل اشتباه گرفتن، واضح و به‌خوبی مشخص هستند و در ماسهء تر، که موجی از دور تهدیدش می‌کند، کلمات نوشته شده توسط انگشتی نه خیلی ماهر را می‌بینم: “انسان بودن، اینست؟”
موج بر فراز آب می‌تازد، چین می‌خورد، می‌دانم که اتفاق می‌افتد، می‌خواهم از غیر قابل اجتناب، اجتناب کنم، شاهد می‌خواهم- و موج می‌شکند، ولو می‌شود، و بر سطح ماسه سر می خورد، کلمات را پاک می‌کند، استفهام را، شگفتی را.
بی پناه مانده‌ام. رازی را در دستم داشته‌ام (چه رازی را، نمی‌دانم)، و حالا آنجا مانده‌ام، خالی، تنها، تاراج شده. همهء این اتفاقات افتادند، سوگند می‌خورم. و خوب است که خواننده باور کند که چنین وقایعی حادث می‌شوند. نیاز به مصاحبتش دارم.

 

– “ملاقاتی در ساحل” را از مجموعه داستان‌های “کلام آیینه”، نشر FZLN، چاپ مکزیک برگزیده‌ایم. این مجموعه شامل داستان‌های کوتاه از نویسندگانی چون ماریو بنه دتی، مانوئل باسکز مونته‌آلبان، معاون فرمانده شورشی- مارکوس (سخنگوی ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی) و داریو فواست.

Las voces del espejo, / Un encuentro en la playa – José Saramago: FZLN, Deciembre 1998- ISBN: 968-5067-00-7

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *