نوروز، جشنِ پیروزی زندگی برمرگ است / ابراهیم هرندی

نوروز، جشنِ پیروزی زندگی برمرگ است.

ابراهیم هرندی

نوروز، جشنِ پیروزی زندگی برمرگ، بهار بر زمستان، هستی بر نیستی، گرما بر سرما، روشنایی بر تاریکی، شادمانی بر اندوه، ترسالی بر بدسالی، سبزی بر خشکی، سرخی بر زردی، خُّرمی بر خمودگی، و ترانه بر تباهی ‌ست. اگرچه این روز اکنون شکلی نمادین دارد و برای ایرانیان و بسیاری از مردمان دیگر سرزمین ‌های همجوارِ ایران، سرآمدِ سنّت‌ های نیکو و یادآور روزگاران کهن آن هاست، اما رازِ ماندگاری نوروز در جایگاه زمانی آن است.

نوروز برآیند فرهنگیِ پدیده ‌‏ای طبیعی ‌‏ست. رویدادی هرساله که ریشه در طبیعت دارد و مردمانی در گوشه ‌ای از جهان که گستره نوروز می ‌توانش خواند، به پاسداشتِ آن می ‌پردازند. اما پرسش اساسی دربارۀ نوروز این است که چرا این پدیدۀ طبیعی، جهانی نیست؟ پاسخ این پرسش را باید در زیستبومِ نوروزیان، یعنی مردم گستره ‌ای که نوروز را جشن می‌ گیرند، جُست. نوروز جشن آئینی در گسترۀ فرهنگ کشاورزی ست. آغاز زمانی که در پندارۀ کشاورزان، زمین نفس می ‌کشد و زندگی در دل ِ دانه از خواب زمستانی خود بر می ‌خیزد و هستۀ بسته، در نهانخانۀ خاک، از خواب ِ گران خود بیدار می ‌شود و در تب رویش زبانه می‌ کشد. پس نوروز، نوید دهندۀ خیزش و رویشِ گیاهان و زایش و بالش جانوران است. آغاز چرخۀ تولید کشاورزی.

کشاورزی دستاورد انسان در سرزمین‌ هایی ‏ست که دام و دانه در آن ها، نیازمند به پرورش و پالایش است. آنجا که دانه، دیمی و بی دستیاری دشتبان می‌ روید و میوه از درخت می ‌بارد، کسی به پیشواز فصل رویش نمی ‌رود. در چنان زیستبومی، ماندگاری در گروی کار و کوششِ شبانه ‌روزی کشاورزان نیست. اما آنجا که تب رویش پیوندی نزدیک با تاب زیستن دارد و پایان زمستان، پایان بی دام و دانِگی و کم ‌داری ‌ست، بهار پیام ‌آور زندگی بهتر، سازندگی بیشتر و آبادی و شادی دنباله ‌دار ا‏ست. این گونه است که دشت‌ زیانِ فلات ایران از دیرباز به پیشواز بهار می‌ رفته ‌اند و آمدن فصل رویش و زایش را خوش می ‌داشته ‌اند و آغاز بهار را روزِ نو شدن هستی می ‌دانسته‌ اند و در آن روز به هلهله و پایکوبی می‌ پرداخته ‌اند. از اینروست که می ‌گویم نوروز، سالروزِ پیروزی زندگی بر مرگ است.

فراتر از آن، زمستان در سرزمین ‌هایی که هوا سرد می ‌شود، برای جانوران خونگرم، یعنی پرندگان و پستانداران، دشوارترین فصل سال است. بیشترِ این جانوران سرمای زمستان را بویژه در سرزمین ‌های سردسیر تاب نمی ‌آوردند. جانوران خونسرد با فرو کاستن شعله هستیِ خود، به خواب زمستانی می ‌روند، مانند قورباغه و لاک پشت که در گل و لای زیستبوم خود فرو می ‌روند و گاه تا شش ماه می ‌خوابند. اما جانوران خونگرم، ناگزیر از بیدار ماندن و خوردن و نوشیدن برای تامین انرژی کالبدِ خود هستند تا دمای بدن خود را ثابت نگه ‌دارند. برخی چون پرندگانِ مهاجر، از قشلاق به ییلاق می ‌روند. چندی از جانوران نیز لایه‌ای ستبر از چربی در زیر پوست خود می‌ رویانند تا ااندام های درونی خود را گرم نگه دارند. با این همه، زمستان بزرگترین کُشندۀ جانوران است و هیچ دشمنی برای آن جانوران، بدتر از زمستان نیست.

زمستان فصل مرگباری برای جانوران است. شمار جانوارنی که در هر زمستان از سرماخوردگی و بیماری‌ های ناشی از آن می ‌میرند، بسی بیش از مرگ و میر ناشی از رویدادهای مرگزای دیگر است. این چگونگی در برگیرندۀ انسان نیز که جانوری سرما گریز و برنامه ‌ریز است، می‌ شود. پذیرش ِاین سخن برای مردم سرزمین‌ های گرمسیر دشوار است، اما راست این است که هر زمستان، صدها هزار نفر را به کام نیستی می ‌فرستد و میلیون‌ ها نفر را هم با سرماخوردگی و سینه پهلو و قولنج، ناکاره می ‌کند. شادباش نوروز، در گذشته شادباشِ تاب آوردن زمستان و به سلامت گذشتن از آن و زنده ماندن بود. همه سرزمین‌ هایی که زمستان‌ هایی با سرمای کُشنده دارند، آغاز بهار را به گونه ‌ای جشن می ‌گیرند. چنین است که می‌ گویم نوروز، جشن پیروزی زندگی بر مرگ است. آئینی فرهنگی که ریشه ‌ای طبیعی دارد

***

۲٫ دلا از ناامیدی دست بردار

گره بگشای از ابرو، بهار است
چمن بـیدار و آهـو باردار است

هوا هــنگامه ای از عـطر رویـش
زمین آبستن صد چشمه سار است

برآی از خود، برافشان گل، رها کن
رهـــا کـن، زنـدگی نـاپـایـدار اسـت

ببین، بشــنو، بخــوان آرام، آرام
پیامی را که روی شاخسار است

نسـیمی را که خـیزد از دل کـوه
و آوازی که در هر جویبار است

بیابان “را گل خوشبو گرفته” ست
شـــکوفه در هـوای انفــجار است

پرسـتو در هــوای تـازه پـرّان
و بلدرچین دوباره بی قرار است

چه نرگس ناز و نازک برگ و نوروست
چه پیـچک تـازه روی و تـابـدار است

نشـسته دسـته دسـته، بـافه بـافه
کنار چشمه جلبک، در چه کار است؟

دلا از نـاامـیدی دسـت بـردار
بهار است و بهار است و بهار است

***

۳٫ دشمن ما همین جاست

بهـــار؟ امسال؟ ای بابا، چه عیدی، چه بهاری؟ اونهم در این شرایطِ تحریم و گرانی و بی پولی و فلاکت بار. اگر تا به امروز روشن نشده بود، امروز دیگه باید برای همگان روشن شده باشد که این سروصداها هم بخشی از فرهنگِ فتنه است. این چیزها را استکبار و حکومت آل سعود و نتنیاهو و این ها درست کرده اند تا بوسیله مزدورانشان، یعنی این محیط زیستی ها و دگر اندیشان و سکولارها و این ها در کشور اغتشاش برپا کنند. نه، دشمن ما در امریکا نیست، دروغ میگن، همین جاست. همین عید و بهار و این بازی ها، کار دشمنان اسلام است. آخه چى معنى داره که ناگهان این همه گل و گیاه، بى هیچ مناسبتى سر از زمین برکشند. نه سالروز میلاد پیغمبر و ائمه اطهار در این فصل است و نه هیچ یک از اعیاد مهم اسلامی. حالا اگر دردهه فجر این اتفاقات مى افتاد، یه چیزى. وانگهى، این که این همه چشمه جوشان از دل کوهساران برخیزند و بى خود و بى جهت سر به صحرا بگذارند، اسراف محض است. اونهم با این بی آبی کشور. خب، پیش از آن که ققنوسی ها پیشنهاد کنند، حکومت باید آب این چشمه ها را مهار کند و یا لااقل کسبه آنرا تو شیشه کنند و به توریست های خارجى که آب شیشه اى مى خورند، بفروشند.

ما دلمان خوش است که ضد انقلاب را از کشور تار و مار کرده ایم و سردمداران فتنه را زندانی کرده ایم. بله، قطب زاده را اعدام کرده ایم. بنى صدر را فرارى داده ایم. موسوی و کروبی را به زندان انداخته ایم. الباقی را هم آواره و دربدر کرده ایم. اما دست ِ دشمن خانه زادى را که سالى یکبار با کمکِ اجانب و دست نشانده های نفودیشان سروقتمان مى آید و به همه ارزش های مان مى خندد و مى رود، باز گذاشته ایم. خب، این گل هاى بى حجابى که این قدر در این فصل در جنگل ها و کوه ها و دشت ها قد مى کشند و مى افرازند و مى افروزند وعشوه گرى مى کنند، جز خدمت به طاغوتى هایى که به کوه و جنگل مى روند، چه سودى براى این اُمت شهید پرور داشته و دارند؟ این بلبل هاى بى شرمى که بى خیال از ماهیت اسلامى جامعه ما سحرگاهان اداى خوانندگان زن را در مى آورند و چه چه مى زنند و دل مردم را مى برند را انگار ترامپ کوک کرده است. این ها چه فایده اى جز نزدیک کردن دل مردم به شیطان دارند؟ صداى نحس بعضى ازاین پرندگان از صداى مرضیه هم بهتر است! حالا آیا خطر بهار از رضا پهلوى و مریم رجوی و موسوی و کروبی و همۀ اونهایى که حکومت را ارث پدرى خودشان مى دانند، کمتر است؟

بى خود نیست که نشریات ضد انقلاب ِ خارج نشین در این ایام بند می کنند به بهار و مزایاى آن. متاسفانه مى بینم که بعضى از نشریات داخلى هم – انشاالله از روى نادانى – با آنها همصدا می شوند و در انتظار آمدن بهار روز شمارى مى کنند

من هرچه فکر مى کنم مى بینم که اولیاى امور باید یک فکر اساسى به حال این جریان بکنند. این که سالى یکبار تمام این سرزمین اسلامى همه استعدادهاى خداداد خودش را، بخاطر مسافران نوروزى، در راه سرسبز کردن دشت و صحرا بکارببرد ، والله این کار درستى به نظر نمى رسد، بخصوص که آب و هواى مناسب این فصل باعث مى شود که مردم بى خود و بى جهت خوش خوشانشان بشود و بیشتر بطرف معصیت کشیده شوند. این همه گرده افشانى گل ها و گیاهان و جفتگیرى و کثافت کاری هاى دیگر حیوانات در این فصل، همه نشانۀ این است که این فصل را خداوند تعالى براى این پدید آورده است که ما را امتحان کند. این گیاهان و جانوران که براى این کارها صیغه عقد جارى نمى کنند. پس همه این کارهاى خلاف عفتى هم که مى کنند، غیر شرعى و حرام است. از این ها گذشته این کارها براى خود این حیوانات زبان بسته هم خوب نیست. شما مى دانید در این فصل چقدر از این مرغان هوایى بر اثر این ندانم کاری و ابتلا به بیماری های مقاربتی تلف مى شوند؟ ببینید شاعر در این باره چه گفته است

فصلى ست خوش و هوا بود افلاکى
در حـمد و ثـنا نشـســته کـرمِ خـاکى
شـمع و گل و پـروانه همه خاموشـند
بـرگــِرد ِ مــزار ِ بلـبل ِ ســــوزاکى

باید جلوى این کارها را گرفت. باید غنچه گل هاى حشرى و شهوى را پیش از عید با همت نیروهاى محترم بسیجِ مردمی چید. باید آن آهو بچگانى را که با ناز و ادا در کوه ها و دشت هاى فراخ کشورمان مى چمند و آهوهاى مسن تر را به گناه وا مى دارند، ادب کرد. از کجا معلوم که همه این ها هم مانندِ آن قورباغه های جاسوس که پارسال دستگیر شدند، دست آموزِ امپریالیست ها و صهیونیست ها نباشند که با کمک ایادی داخلی شان عملیاتی می شوند؟ مگر تهاجم فرهنگى شاخ و دم دارد. همین است دیگر. این که امکانى فراهم شود که دل هاى مردم از خدا دور شود و به شیطان بزرگ نزدیک گردد. هر نوع امکانى براى این کار در این فصل فراهم است. از شادى و شور و حال گرفته تا ماچ وموچ و سفر و زدن به کوه و دشت و صحرا

ما باید از بزرگان دین درس بگیریم و نگذاریم که بیگانگان ا ین طورى با آب و خاک و طبیعت کشورِ اسلامی مان بازى کنند. ما باید از امام امت درس بگیریم. من تو دهن این بهار مى زنم. من دهن بلبل را سرویس مى کنم.

خوشبختانه امسال، سالِ نو خودبخود تحویل نخواهد شد، بلکه رهبر معظم انقلاب، پس از آن که سال نو را از حضرت ولی عصر (عج)، دریافت می کنند، تصمیم خواهند گرفت که آیا آن را باید در این بُرهه از زمان تحویل کنند یا نه. علما گفته اند که این که تا حالا ما روی موضوعی ِبه این حساسی کار نکرده بودیم، اشتباه محض بوده است و امیدواریم که خداوند تعالی از سر تقصیرات این اُمت بگذرد. سال را باید مقام ولایت عظمی از دست ولی عصر تحویل بگیرند و اگر مصلحت دانستند به امت حزب الله تحویل بدهند. نه این که مردم آن را از تلویزیون های بیگانه تحویل بگیرند. خب، معلوم است سالی که خارجی ها برایمان تحویل می کنند و به ما تحویل می دهند، چگونه سالی از آب در خواهد آمد. چنان سالی با صد هزارتا ویروسِ جاسوسی تحویل می شود و در کشور پخش می گردد و صد البته هم معلوم است که چنان سالی از بهارش پیداست. شما فکر می کنید، بهارِ آزادی و بهار عربی و بهاره هدایت و اینها، از کجا پیداشون شده؟

برای همین، امسال بیت رهبری اعلام کرده است که سال نو را با حکم حکومتی تحویل خواهد کرد. یعنی پس از دریافت سال، اگر صلاح بود، آن را به اُمت حزب الله تحویل بدهند. پس آنهایی که کسیه دوخته اند که بهار قلابی راه بیدازند، بدانند که اگر امسال رهبر معظم این کار را به مصلحت اسلام ندانند – که البته بعید است که بدانند – سال نویی در کار نخواهد بود و ای بسا که ما تا یوم القیامه در سال کهنه درجا خواهیم زد.

میگم ها……نکند که در این چهل سال گذشته هم همین کار را می کرده اند و ما تا یوم القیامه در چهل سال پیش درجا خواهیم زد!؟

***

۴٫ زمانِ غصه و ماتم نیست

بهـــــار دارد می آیـد
به دل بگو که بیاساید

بکام غم نشود ویران
بدام غُصه نفرساید

بگو که نوروز در راه است
بگـو که آغـوش بگشاید

نسیم نورسِ نوروزی
بگو که دیر نمی پاید

بگو که از جا برخیزد
دوباره پنجره بگشاید

و باز آشتی کند با خویش
امیدوارشود، بــــایـِد.

کلوچه گِرد کند آرام
کلوچه دانِ مسی ساید

دوباره سفره نوروزی
به نقل و سبزه بیاراید

کنار خانه تکانی، دل
زداغ و دغدغه پیراید

زمانِ غصه و ماتم نیست
بهــــــار دارد مـی آیــــــد

۵٫ برآتشِ خودی

آتش، گرُ ِجانانه ای گرفته بود و بسوی آسمان زبانه می کشید. پارک از جمعیت ایرانی موج می زد زن و مرد و پیر و جوان، دو صفه در نوبت پریدن از روی آتش بودند. از آنسوترک که من ایستاده بودم ، چنان می نمود که انگار افراد از دم توپ بسوی آتش شلیک می شوند. فضا سرشار از حال و هوای دوران پیش – مدرن کودکی بود . شلوغی و درهم برهمیِ ایرانی، هوای سرد لندن و صدای گرم پوران، و چای و تخمه و آجیل، این گوشه دنیا را به نقطه ای از ایران ِقدیم تبدیل کرده بود. گویا خانمى شله زرد هم با خودش آورده بود.

می گفتند بانی مجلس هر سال ازصبح ِروز بعد، دست بکار تدارک دیدن برنامه براى سال آینده می شود تا این مراسم هرسال باشکوه تر از پار و پیرار برگزار شود. باشکوه هم بود. بش گفتم؛ با این حساب شما سال آینده مشکل بزرگی خواهید داشت، چرا که دیگر نمی شود از این سنگ تمامتر گذاشت. گفت؛ برعکس، مشکلات ما تازه از سالِ دیگه شروع می شه. پرسیدم؛ چرا؟ گفت؛ چون امیدواریم که سال آینده این مراسم را در تهران برگزار کنیم. چه حاضر جواب!

انگار همه ایرانی های ساکن لندن دور هم جمع شده بودند و همه با هم درحال شادمانی بودند. انگار نه انگار که ایرانی بودند؛ نه شعار دادن و تظاهراتی، نه دعوایی، نه تو صف زدنی. حتی هیچ کس بحث سیاسی هم نمی کرد. دوستی گفت این جوری خوبه. نه ترسی ، نه لرزی، نه پاسداری، نه خواهر زینبی. آخه کجای چنین مراسمی می تواند اخلاق و عفت عمومی را خدشه دار کند و یا ضرری به کسی بزند؟ هنوز حرفش تمام نشده بود که چند تا ماشین پلیس و تانک های آتش نشانی، آژیر کشان بسوی ما حمله ور شدند. صف ها بهم خورد و بسیاری کنجکاوانه بسوی ماشین های پلیس دویدند ببینند چی شده ؟ ماموران آتش نشانی پیش از آن که چیزی از کسی بپرسند، لوله های آب را بسوی آتش نشانه رفتند و پلیس می خواست که با “اورگانایزرها” صحبت کند. یکی گفت بگید ما ایرانی هستیم، آرگانایزر و اینا نداریم. یکی گفت منظورش چیه؟ شاید دنبال دزد می گردند؟ آجانه گفت:

I want to find out what is happening here. ( می خوام ببینم اینجا چه خبره)

معلوم شد یه خانم انگلیسی، از اون بالاخونه روبروی پارک، به پلیس زنگ زده بود و گفته بود که عده ای خارجی در وسط پارک، شّر به پا کرده اند و دارند آموزش نظامی می بینند و برای حمله به جایی آماده می شوند. تاکنون هم یک گوشه پارک را به آتش کشیده اند. پلیس لندن هم نیروهای واکنش سریع ِضد ترویست خود را مجهز به سلاح های کشتار جمعی ، روانه پارک کرده بود و قوای سه گانه انگلیس را به حالت آماده باش در آورده بود. لابد ملکه را هم که در نوره کش خانه همایونی سرگرم واجبی کشیدن بوده است بصورت اضطراری از کاخ خارج کرده اند تا به مخفی گاه از پیش تعیین شده ای ببرند و خانمِ می نخست وزیر انگلیس هم، ناچار صحنه بالماسکه را ترک کرده بود تا کابینه جنگ تشکیل دهد. حالا خدا کند که ملا ابوبکر بغدادی نگوید که این افراد داعشی هستند و مى خواسته اند لندن به آتش بکشند!

بیچاره آقای ……. بانی مراسم را ساعت ها سین جیم کردند وآخرش هم او را با خود بردند. وی در پاسخ به این پرسش که هدفت از این کار چه بوده است ، گفت: هدفم زنده نگهداشتن افتخارات ملى و تاریخی مان.

کارآگاه پلیس: منظورتان را نمی فهمم! شما افتخارات تاریخی تان را با آتش سوزی شبانه در پارک و شلوغ بازی حفظ می کنید؟
این شیوه ی نگهداری افتخارات ملی و تاریخی که میتونه کون سوزی داشته باشه.

بانی: نه خیر. یعنی بله. اما خب، این آتیش معمولی نیست.

کارگاه: در حالی که چشمهایش گرد شده بود با بی سیم به کسی چیزی گفت که آجان های دیگه بلافاصله ماسک ضد شیمیایی برروی صورت هایشان گذاشتند و مردم را بسرعت از محل دور کردند. کارآگاه از بانی مجلس پرسید: منظورت از این که این آتش معمولی نیست چیه؟

بانى: منظورم اینه که این آتش در دل ما ایرانی ها از دیرباز جاى خاصى داشته و ما معتقدیم که آتشى که نمیرد همیشه دردل ماست. اینم از اون آتش هاست.

کارآگاه که هیچ از حرف هاى این هموطن ما سر در نیاورده بود، پرسید که؛ چه مواد آتش زایى بکار برده اى؟

بانی: والله . یه مقدار چوب و هیزم خشک و مقوا و این جور چیزا.

کارآگاه: کجایى هستى؟

بانی: ایرانى

کارآگاه: هدفت از این کار چى بود؟

بانى: همون که گفتم به اضافه فراهم کردن امکانى براى پریدن خانواده ها از روى آتش. هدف سوئى در کار نبوده است.

کارآگاه با شنیدن پاسخ هایى که ظاهراَ نامربوط مى نمود و دیدن صحنه مشکوک و آنهمه زن و مرد ِ ایرانى که به گمان او دلیل قانع کننده اى هم براى این گردهمایى نداشتند، تصمیم گرفت که بانى مراسم چارشنبه سورى ما را براى تحقیقات بیشتر به کلانترى ببرد و همچنین دستور داد که همه مردم را از این جمع غیر قانونى با زور متفرق کنند. بعضى ها در همان دم اول رفتند، اما برخى مثل من تا آخر ماندند. چند نفری داد می زدند: دشمنِ ما همینجاست/ دروغ میگن آمریکاست. پیرمردى حتى با صداى بلند شعار مى داد: ” اوباما، اوباما، با اونایی یا با ما؟” خلاصه قشقرقى بپا شده بود که بیا و ببین!

ما را باش که فکر مى کردیم اینجا دیگه هیچ سر ِخرى مزاحم کارمان نمى شود! آنهم در هاید پارک لندن که مرکز تظاهرات آزادی خواهى ست. من با این که اینجا مهمانم و زبان انگلیسى نمى دانم، اما بهر حال درست ندانستم که بى اعتراض محل را ترک کنم. از اینرو وقتى که آجان هاى انگلیسى داشتند هموطنان عزیز ما را تار و مار مى کردند، جلو رفتم و به آن سگ چار ستاره اى که جلوى همه شان ایستاده بود، به زبان خودمان گفتم: ما ایرانى هستیم. افتخارم می کنیم. توهم خیلی دلت بخواد. بعد هم خواستم ایرانی بودن را با اون شعر حافظ که، “آتشی که نمیرد” و، “دیرِ مغان” و اینها توشه، تعریف کنم که یکباره آجانه با عصبانیت فریاد زد که: گو، گو.
من هم دیگه واقعاَ از کوره در رفتم و با صداى بلند گفتم: گُه خودتى و جد و آبادت. امپریالیست پدر سوخته. چشم نداره موفقیت ما ایرونى ها را ببینه. حسود ِ پدر سگ. گمونم همه حرفاى منو فهمید. دوباره اون حرف زشت را تکرار کرد. من هم باز گفتم؛ خودتى و براى این که شَر بپا نشه راهم را کشیدم و رفتم.

از آن مراسم که برگشتم حالم واقعاَ گرفته بود. اول فکر کردم نامه اى به ملکه انگلیس بنویسم و اعتراض و انزجار خودم را از این جریان ابراز کنم. اما بعد پشیمون شدم و با خودم گفتم که؛ نه چه فایده ای داره؟ کى در طول تاریخ، ما از انگلیسى ها جواب درست شنیده ایم. بهتردانستم که شرح ماجرا را براى شما و ثبت در تاریخ در اینجا بنویسم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *