پرنده، جان می‌کَنَد، پرواز می‌کُنَد. . ./ شعری از زنده یاد / مرتضی میر‌آفتابی

مرتضی میرآفتابی

پرنده، جان می‌کَنَد، پرواز می‌کُنَد. . .

 

های، خوابت نبرِه!
تا چشم به‌هم بزنی
پرنده از اتاق دِق پریده است
به افق‌های دور رفته است
به ماچین و چین رسیده است
هفتاد سال برای مردم هند
مار را رقصانده است و نیش خورده است
پرنده، گرسنه با مردم آفریقا رقصیده در خیابانها
در سرزمین خود، تازیانه‌ها خورده است
غارهای دقیانوس را رفته و رُفته است
زنِ هزار و یکشب را دیده و گریسته است
با گریه و نعره
بچه‌ها و زنهایِ خیابانی را به کول کشیده است
پرنده، هزاران زندانی را آزاد کرده است
پرنده، چندبار بازنشسته شده است
بارها به زندان رفته است
چهارپایه های اعدام، طنابهای دار. . .
پرنده در نمایشِ گردن‌زنی بوده است
هزاران بار در خندقهای مرگ
دفن شده است، اخراج شده است
چهل کتاب
چهل جهان
چهل کهکشان
در رویا و خواب دیده است

های، های با تو‌ اَم، تو
تو که در رخت و لباسِ من
جای مانده‌یی
همانطور که گفتم
خوابت نبره. . . !

ماه مهر ۱۹۹۴

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه ۲۱ آبان ۱٣۹۴ – ۱۲ نوامبر ۲۰۱۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *