چند شعر از / لطیف هلمت(شاعرمعا صرکرد) / ترجمه‌ی خا لد بایزیدی(دلیر)

لطیف هلمت (شاعر معاصر کرد)
ترجمه: خا لد بایزیدی(دلیر)

۱-
شب
که ماه
مهمان اش شد
ستاره ها را برایش نگه‌داشت
همچون دلیل مستندی

۲-
لا تاری ای می خرم
شاید کمی شادی برنده ام شود
ا ند کی غمم را
درتبلیغات تلویزیونی ای آراسته می کنم
ممکن است ملیونری
خریدارش شود

۳-
جنگ آبستن است
بیوه زن
لباس سیه می زاید…

۴-
از گنا ه توبه کرده ام
فقط این مانده
تو…با ابر بوسه
پا ک ام کنی
اگرباورم نمی کنی
لخت شو
تا که به گنبد هردو پستانت
سوگند یاد کنم…

۵-
زمین نیز
درنده است
مگرنه این است
که مردگان را می بلعد

۶-
با باران آسایی گناه
دست نماز می گیرم
برسجاده ی زلف ات
نماز باران را می خوانم

۷-
سرزمینم درنده است
هرگز
هرگز
از من دورنمی شود
می دانم که می خواهد
اگرمردم
جسد ام را بخورد

۸-
به شب خیا بانها
لامپ را می زایند
به روز هم
پلاستیک های پاره
ته سیگار و
قوطی های خالی آب و
اتومبیل و
گدا…

۹-
تعجب نکن
اگر کبوتر درقفس تابلویی
فریاد کند
لطیف هلمت آزادم کن
چون کبوتر
درتابلو نیز
دشمن قفس است…

۱۰-
حلاج که مصلوب گردید
دو قطره اشک ازچشمان‌اش سرازیر شد
یکی‌شان شد
دجله
و آنی دیگر
فرات

۱۱-
خنده را ازخیا با نها
جمع آوری می کنم و
تقسیم اش می کنم
به روزهای دختری

۱۲-
گنجشک زردی را
درقفسی اسیرکرده است
اسم اش را نهاده
ماه…
شب…

۱۳-
به درازای ۱۶۸ ساعت
هفت نخ سیگار روشن می کنم
می شوند روزهای هفته
درمدت چهارهفته
سی دختررا
ازکتاب وقلم وخیال آبستن می کنم
می شوند روزهای ماه
درمدت ۳۶۵ روز
دوازه زن را مخفیانه عقد می کنم
صدها بچه می زایند
نه می روند مدرسه و
نه شاعر می شوند
می شوند ماههای سال

۱۴-
ازسایه ی گام هایم
می گریزد
راه

۱۵-
همیشه شیئی ندیده
همدمم است
شایدکه خداباشد

۱۶-
همه چیزرا
به فراموشی سپرده ام
به غیراز
نخست بوسه ات

۱۷-
اشکی درخیابانی
می درخشد
ستمدیده‌ای
درین جا
گذر کرده است

۱۸-
تنهایی محاصره ام کرده است
تنهایی
چقدر سرشار از
ازدحام است

۱۹-
بوسه نیز
که شاخه هایش را
ازهم جدا می کنی
فرو می ریزد همچون
گل

۲۰-
سن مردگان
چقدر طولانی است

۲۱-
گوش کنید
پنجره ای فریاد برمی آورد
به چه گناهی
من را دردیوارها
محبوس کرده اید
۲۲-

بدون من
هیچ چیزامکان پذیرنیست
خدانیز…

۲۳-
شب دیکتاتوراست
همه ستاره ها را
به عقد خود درآورده…

۲۴-
واژه ای…دو
ده واژه
صدواژه
هزارواژه
صدهزارواژه
یک ملیون واژه
هزارملیارد
واژه و
واژه را می کنم به:
نردبانی
دراز
دراز
دراز
دراز
دراز
دراز
دراز
درمیان:
من و
خودم
هی به هم نمی رسیم

۲۵-
عکس سیاستمداری را
با فوت روی
شیشه‌ی پنجره‌ای کشیدم
با دود سیگارش
شهر بزرگی را می‌دزدید
دیکتاتوری از آن در آمد
که برنامه حزب اش را می خواند
خون از لبهایش قطره فطره جاری می شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *