با زنگِ قوافی / شعری از / سعید یوسف

با زنگِ قوافی

پیکیم و سفیرِ آفتابیم
روزن بگشای تا بتابیم
در بر کش و گِردِ خویش می گیر
رختیم که خشک بر طنابیم
از شاخ بچین، که ما رسیدیم:
زان دیررسانِ دیریابیم
دریاب کنون، که روزِ دیگر
از شاخه فتاده و خرابیم
یاران به ره اند و ما هم از پی
هر سو که روند، می شتابیم
با زنگِ قوافی از پیِ دوست
چون قافله پای در رکابیم
شعریم که بر لبت چو قندیم
لغزنده به کام چون شرابیم
در جوششِ شعر، اشکِ چشمیم
هنگامِ نثار، چون سحابیم
بر صفحه روان چو آب هستیم
اوزان عروض، فوتِ آبیم
پروا چه کنی؟ بگیر در بر
پرسش چه کنی؟ که ما مجابیم
از روز حساب غم نداریم
در دادن بوسه خوش حسابیم
پایانِ هرآنچه انتظاریم
داروی هرآنچه اضطرابیم
زین حالت و زین طرب که در شعر
جُستیم، چنین شتر مآبیم *
گر کمتری از شتر، رها کن
بگذار که کشک خود بسابیم

* اشاره به شعری از سعدی
(سعید یوسف)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *