بتاز، شعرِ منا! / شعری از / اسماعیل خوئی

اسماعیل خوئی
بتاز، شعرِ منا!

نشسته ام که بیایی مرا ز من ببری:
که، یعنی، از همه هرگونه انجمن ببری!
نمی شود برهانی مرا ز«ما» بودن:
جز این، همین، که بیایی مرا ز من ببری!
پراکنیده ترم از سفالِ خُرد شده:
چگونه می شودم سوی بند زن ببری؟!
رسیده جان به لب ام: زودتر بیا، ورنه
تن ام به دوش مگر سوی گورکن ببری!
برهنه زاده ام از مادرم، زمین،بادا
که پیکرم به سوی خاک بی کفن ببری!
رهِ مرا به وطن شیخ بسته است، ای شعر!
مگر تو پیک شوی تا پیامِ من ببری!
پیامِ من چو بری، شیخ را زمن انگار
که، تا به دار زند خویش را، رسن ببری!
بگو به شیخ که: ـ «مرگ ام خلاص ات از من نیست:
مگر که یادِ مرا از دلِ وطن ببری!»
بگو: ـ «خدای تو از شرم مُرده است و هنوز
تو آبروی وَرا نزدِ مرد و زن ببری!»
بتاز، شعر منا! سیل وش، به سوی فقیه:
به رای آن که ز دریایم این لجن ببری!
برای مردمِ ما، به که از بهارِ غزل،
به رسمِ تُحفه، یکی شاخه نسترن ببری!
ولی، به توس چو رفتی، ببوس خاکِ ادب:
که مُشکِ آهوی خود را سوی خُتَن ببری!
وَ خاکسارتر از خاک باش، هان، کآنجا،
به باغِ گل، تو یکی بوته ی گَوَن ببری!

بیست و یکم خرداد۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *