خاک‌های مرده / شعری از / منوچهر دوستی

منوچهر دوستی

خاک‌های مرده

بزرگ‌ترین ردی که دارم
دست‌های تو
و پیچک هایی اند
که در خاک‌های مرده آواره شدند.
چرا مرا کوچک نوشتند
و خورشید را تاریک
تا من نه قدی بیاندوزم ونه سایه‌ای
که جای بازی و گریزی داشته باشم
چرا مرا معکوس آفریدند
و دست‌هایم همیشه و هنوز
در قرن بیست و یکم
بوی پا می دهند.
دهانم نه بوی شیر می دهد،
نه بوی عقل
تا زیر دست پوکی ها
قد علم کند.
من اجباری کدام پدر بودم
ای ناموس کدام خاک
با تیرکمان و همتی یک وجبی!
تو را چه کار به کار رؤیا
و نشستن
بر برج دیدبانی زمان!
آغوشت را باز کن
برای دریایی کف بر لب
و خودت را پنهان کن
در پهنه ای که خوب می‌بلعد
تو کوچک بودی
و کوچک ماندی
بر سبزه ای که فرش دانایی بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *