دیدار ماه / شعری از / مجید نفیسی

مجید نفیسی

دیدار ماه

گاهی با ماه دیدار می‌کنیم
و آنگاه از یاد می‌بریم
که آن بالا نشسته است
و به ما می‌نگرد.
پانزده‌ساله بودم که ماه را
در شنزارهای بیابانک یافتم.
از نائین به جندق می‌رفتم
نشسته با کارگری پشت وانت بار
و اولین سیگار خود را می‌کشیدم.
در مهتاب هر تل شنی
به غولی خفته می‌مانست.
او از کار در معدنِ نخلک می‌گفت
و من می‌خواستم کارگر معدن شوم
تا چون ونسان ون‌گوگ از دل خاک
زر سرخ خود را بیرون کشم.
سالها بعد دوباره ماه را یافتم.
داشتیم با بلدهای کرد
از پشت پاسگاه مرزی می‌گذشتیم
تا خود را به شهرِ وان در ترکیه برسانیم
که ناگهان قرص درشت ماه نمایان شد.
فریاد زدم: ای ماه!
تو نشانِ آزادی منی
و ترانه‌ی ماه بلند را خواندم
که مادرم برای ما می‌خواند.
می‌رفتیم تا آزاد بمانیم
و در شهرهای اروپا و آمریکا
طرحی نو در‌اندازیم.
دیشب ماه را بار دیگر دیدم.
از جزیره‌ی کاتالینا بازمی‌گشتیم.
با پسر پانزده‌ساله‌ام آزاد
به عرشه‌ی کشتی رفتم
برای تماشای نهنگها
ولی بجز عکس ماه در آب
چیز دیگری ندیدیم.
ناگاه به یاد پدرم افتادم
که می‌گفت یک شب در چارده‌سالگی
هنگام بازگشت از گورستانِ تخت پولاد
افسونِ ماه او را می‌گیرد
و ابدیت بر جانش می‌نشیند.
آنگاه پسرم به خوابگاه بازگشت
و مرا بر عرشه تنها گذاشت.
ماه تنها رابطی بود
که می‌توانست پاره‌های زندگی مرا
به یکدیگر پیوند دهد.

نهم اوت دوهزار‌و‌سه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *