چند رباعی از اسماعیل خوئی

چند رباعی از اسماعیل خوئی
گر پیر نگردیم و نمیریم همه؟

 

 

 

 

 

 

۱
پاداشِ‌تو، در جوانی، از رنج وشکنج
نام است ومقام، اگر بخواهی، یا گنج.
در پیری ات، امّا، نفسی هم که کشی،
رنج از پیِ رنج آرَد و رنج از پیِ رنج.

۲
چون یاد کنی ز کامرانی هایت،
وز توش وتوان، حماسه خوانی هایت،
شاید یابی غمانِ خود در پیری
پادافرهِ شادی به جوانی هایت!

۳
بی کاری و بیماری ات و بیزاری
از پیری ی توست و رنج هایش، آری!
آن چیست ـ شگفتا! ـ که تو را نگذارد
کاین بارِ گران را به زمین بگذاری؟!

۴
گفتم به خِرَد: «ببین! بدین حالِ خراب،
بیداری ی خود را نشناسم از خواب!
بگذار خودم را بکُشم!» گفت خِرَد:
«خود مرگ می آید، تو به سوی اش مشتاب!»

۵
گفتم: «که چه؟!» گفتا که: «اگر بنشینی،
اندیشه کنی و مرگ را نگزینی،
شاید، ز شمارِ آرزوهات یکی،
آن دم که رَوی به گور، کمتر بینی!»

۶
ـ «این بازی نگذاردمان بُر بزنیم:
بیهوده، چو بازیم، چرا غُر بزنیم؟
خود را چه کُشی؟ که سر به سر دیدنی است
این راه ونبایدش میان بُر بزنیم.»

۷
زآن پس که گذشته ها به حال انجامد،
هر حال هم آخر به زوال انجامد؛
وین گونه که هست به که باشد: زیرا
حالی که بپاید به ملال انجامد.

۸
گر پیر نگردیم ونمیریم همه،
جا از نوه های خود بگیریم همه.
قانونِ طبیعت است این آمد و رفت؛
رای خِرَد است این: بپذیریم همه.

بیستم اردیبهشت۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *