از پیری / اسماعیل خوئی

اسماعیل خوئی
از پیری

۱

با تن دادن به نابسامانی ی خویش،
آزاد شدم ز دشمنِ جانی ی خویش.
آزادم از او، ولی کنون ام پیری،
در خانه ی خویش، کرده زندانی ی خویش!

۲

رؤیای جوانی ام خدا بودن بود:
از هر کس وهرچیز فرا بودن بود.
پادافرهِ خودرایی من، در پیری،
بی باری ی بودنی چو نابودن بود.

۳

بیمِ تو ز دشواری ی پالوده شدن
می دارَدت آزاد از آلوده شدن.
پالوده شدن ز پیری، امّا، سهل است:
افتادن و جان دادن ونابوده شدن!

یازدهم اردیبهشت۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *