با زبانِ تیغ؟! / شعری از / اسماعیل خوئی

اسماعیل خوئی

با زبانِ تیغ؟!

نوشیدم، از شتاب، میِ نیم خامِ خویش:
اکنون به غیر دُرد ندارم به جامِ خویش.
عمری، ز می، شبانه، تو گویی، فزوده ام
ته مانده های تلخی ی آن را به کامِ خویش.
دیگر در آن نمانده شکارِ نکرده ای:
بیهوده باز پرسه زنم در کنامِ خویش.
با آن غزالِ سرکشِ وحشی چه می کند
صیّادِ پیر، ور کِشدش سوی دامِ خویش؟!
خستو شود به ذرّه ی ناچیز بودن اش
آن کاو به دستِ باد سپارد لگامِ خویش.
از وحشت اند مردم خاموش سر به زیر:
شیخا! نشان چه گیری اش از احترامِ خویش؟
دینکاره هیچگاه نیابد خطا به دین:
کاو هیچگاه باز نسنجد مرامِ خویش.
چون از خدای مهر زند دم پیمبری
کاو با زبانِ تیغ گزارد پیامِ خویش؟!
چون برتر است زآدمی «الله منتقم»
کز آفریده اش بکشد انتقام ِ خویش؟!
لافِ نبرد می زنی،ای جان؟! ز خود بر آی:
شمشیر، آب هم نبُرَد در نیامِ خویش!
کژگو مباش! ورنه سخن، ور نواست نیز،
زودا که شرمسار شوی از کلامِ خویش.
حافظ چه بهره ای بَرَد از این که کرده است
ثبتِ جریده ی همه عالم دوامِ خویش؟!
من نامِ خویش نیستم؛ این خود فریبی است:
گیرم ز خود به جای گذاریم نامِ خویش!
انگیزه ی سرودنِ من رَستن از خود است:
چندان که شام خود نشناسم ز بامِ خویش.
هر چند نا تمام بمانَد سرودن ام،
شادم که کرده ام به ره اش اهتمامِ خویش.
تا بهرِ مرگ هیچ نمانَد به جا ز من،
باید به چامه ای بسرایم تمامِ خویش.

نهم اردیبهشت۱۳۹۶ و ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
بیدرکجای لندن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *