بر گسلِ زندگی / اسد سیف

اسد سیف
بر گسلِ زندگی

 

“گسل” اثر ساسان قهرمان در شمار نخستین آثار ادبیات داستانی ایران تبعید است که با نگاهی تازه به زندگی، مبارزه، عشق و تبعید به نگارش درآمده. رمان در پنج فصل؛ آفتاب، باران، مه، باد و خاک، از زبان چهار تن روایت می شود. هر یک از راویان شرح زندگی خویش باز می گوید، زندگی آنان به شکلی به هم گره خورده است، همدیگر را از ایران می شناخته‌اند، در تندباد انقلاب سراپا شورند، این شور اما دیری نمی پاید، در وضعیتی ناخواسته، رنج سفر بر خود هموار کرده، از کشور خارج می شوند. در جهان تبعید، آنگاه که اندکی بر گذشته خود می نگرند، هر یک به فراخور خویش راه آینده بر می گزیند.

فصل نخست از زبان خسرو روایت می شود. خسرو تازه از پراگ به برلین آمده است، دوستانش؛ آذر و مجید و محسن و دیگران را در برلین می یابد، دوستانی که پس از مدت‌ها آوارگی، با گذشتن از ترکیه، یونان، قبرس، بلغارستان و پراگ، به اینجا رسیده‌اند، به جایی که تازه آغاز کار است. خسرو با شکستن خط زمانی، خواننده را به پراگ می برد و از آنجا به تهران باز می گردد، به دانشگاه تهران، به حادثه “انقلاب فرهنگی” که جنگ به نفع حزب‌اللهی‌ها مغلوبه می شود، “آن شب ما آینده‌ای را نمی دیدیم” (ص٢۶) و متعاقب آن دانشگاه‌ها بسته می شود. “ناامنی و کینه چه زود جای آنهمه شور و شادی و ایثار را گرفت” (ص۴١) موج جدیدی از فرار داشجویان به خارج از کشور نیز هم‌زمان با سرکوب و بازداشت‌ها آغاز می شود.
خسرو همکلاس آذر بود در دانشگاه. در خارج از کشور، او آونگ گذشته و حال است، گذشته اکنون او را مختل کرده و او یارای رهایی از آن ندارد. همه رؤیاهایی که در سر دارد به آرمانش تبدیل می گردند. خسرو اسیر رؤیاهای خویش است، رؤیاهایی که در ایران می گذرند و هیچ ملموس نیستند. خسرو که راوی فصل آفتاب است، قادر نیست تابش آفتاب را بر زندگی خویش پذیرا گردد و وجود خود از آن گرم کند. او نه توان آن را دارد که به عشق آذر معنا بخشد و نه می تواند از وجود آذر گرما گیرد. خسرور در انطباق خویش با محیط تازه دو دل است.


فصل دوم کتاب باران نام دارد و آذر راوی آن است. آذر زن مجید است، خود را به همراه دخترش لاله به برلین می رساند، شوهرش در پراگ است و هنوز به آنها ملحق نشده است. آذر از ادامه زندگی زناشویی با مجید سر باز می زند؛
“شرایط هیچ وقت در جهت برنامه‌ها و خواست‌های ما نبود و مجید اصلاً تاب نداشت. با عجله‌ها، با خشکی‌ها و ریسک‌هایش خیلی‌ چیزها را به هم ریخت…دیگر نمی کشیدم. یک روز حس کردم که دیگر نمی توانم. این بار را باید بر زمین بگذارم و نفس بگیرم. بارهای مهمتری دارم که بکشم. حس کردم اگر نتوانم روی پای خودم بایستم زندگی و آینده لاله را هم تباه کرده‌ام”. (ص۴٣) آذر تصمیم خود را گرفته است، بی اطلاع مجید جنین دوماهه را سقط می کند. آذر با خسرو رابطه عاشقانه دارد. “می دانستم که دیگر به زندگی با مجید بر نخواهم گشت… خسرو را به زندگیم راه داده بودم و حالا او می رفت تا در فرانکفورت تقاضای پناهندگی کند… دلم از همین حالا برایش تنگ شده بود”.
رابطه آذر با سه مرد که یکی شوهر، دیگری عاشق و سومی دوست است، در شکل‌گیری داستان نقش اساسی دارد. آذر در درک موقعیت تازه موفق است. او راوی فصل باران است. از بارانی روایت می کند که در فرار از ایران بر سرشان باریده بود؛ ” من و لاله که با چادر به شکمم بسته بودمش سوار یک اسب بودیم و مجید با اسب دیگر می آمد… اسب می رفت و من رهایش کرده بودم که برود. مه را می شکافت و پیش می رفت و من نمی دانم کجا را نگاه می کردم. انگار در آب غوطه می خوردم. موج می آمد و از سرم می گذشت و باز سرم یک لحظه از آب بیرون می آمد… و اسب حسن [راهنما] قایقی بود که بر سر موج‌ها می لغزید. و ناگهان ساحل! حسن به بالای تپه که رسید، افسار را کشید و اسب ایستاد… از اسب پرید و گفت: رسیدیم! ترکیه است! رد شدیم! و باران گرفت! ما خیس می شدیم و من در می یافتم که هیچ سقفی بالای سر نداریم. که دشت باز و بی‌حصار زیر پای ماست و ما، در مرز ایستاده‌ایم. در مرزی که دیگر نه پشت سرش مال ماست، نه پیش رویش. لاله را به سینه می فشردم و اشک می جوشید. دلم می خواست بلند هق هق گریه کنم. روی زمین بنشینم و به خاک مشت بکوبم. اما ایستاده بودم، منگ، و باران تمام تنم را می شست…” (ص ۶٨-۶٧)
آذر حکایت می کند که چگونه از ترکیه به یونان و قبرس رفته‌اند که ناموفق به ترکیه برگردانده شده‌اند. آنها سرانجام سر از پراگ در می آورند. در پراگ دوستان دوباره همدیگر را می یابند. آذر خسرو را می بیند؛ “از گذشته‌ها گفتیم. بعد باران گرفت و من دلم خواست قدم بزنم. رفتم زیر باران و دلم ترکید و همه بغض آن چندماهه را گریستم. وقتی برگشتم، خسرو در را به رویم باز کرد. در تاریکی فهمید که گریه کرده‌ام. به موهای خیسم دست کشید. سرم را روی سینه‌اش فشار داد و پشتم را نوازش کرد. صدای قلبش را می شنیدم که می کوبید، چقدر تند. چقدر گرم. گرمم شد”. (ص٧٣-٧٢)
آذر عاشق خسرو می شود، باور می کند که می توان دوباره عاشق شد و دنیا را زیباتر دید. فصل باران، فصل آوارگی است، فصل پشت سر گذاشتن گذشته و ترس از آینده. بارانِ در مرز، گذشته آذر را می شوید و بارانِ در پراگ، اخلاق به جا مانده از سنت را؛ “به فرمان پروردگار، ناهید از فراز آسمان باران و تگرگ و برف و ژاله فرو بارید، از اثر استغاثه پارسایان و پرهیزگاران، از فلکِ ستارگان یا از بلندترین قله کوه (هکر) به سوی نشیب شتابد، نطفه مردان و مشیمه زنان را پاک کند، زایش زنان را آسان سازد، شیر را تصفیه نماید، به گله و رمه بیفزاید، سراسر کشور از پرتو خوشی و نعمت و ثروت برخوردار گردد”.
شخصیت آذر در رمان شکل می گیرد. او با پشت سر گذاشتن دنیای سنت، به استقلال دست می یابد، در خارج از کشور درس می خواند، کار می کند و فرزند بزرگ می کند. رابطه آذر و خسرو بین عشق و تن‌کامی در نوسان است. خسرو در وجود آذر پناهگاه می جوید، عاشق آذر است، زیرا در وجود او آسایش می بیند، آذر اما رابطه خود را با خسرو به صرف نیازی دوجانبه حفظ می کند؛ نیازی جنسی و عاطفی. آذر نمی تواند با خسرور به تفاهم برسد. دریافت آذر از عشق چیزی دیگر است. یکی از نمادهای عشق، آزادی است. آذر به تجربه آن را می یابد؛ “فکر کردم چرا عشق را با این قید که تا ابد خواهد ماند خراب می کنیم؟ عشق در لحظه است که زیباست و بی بند. همین که بند بگذاری که تا ابد کسی را، چیزی را خواهی خواست، برای خودت و او محدوده ایجاد می کند، مذهب درست می کنی، آئین پرستش درست می کنی، خودت و او را می هراسانی و این مریضت می کند”.
خسرو که دستی در نوشتن دارد، در پایان رمان قصد می کند، خانه از دست رفته را در سرزمین زبان بنا کند و سخن‌های ناگفته را بنویسد. او راه آینده خویش را در این راه می یابد.
فصل سوم رمان باد نام دارد و راوی آن محسن است. محسن داستان خود را با رسیدن به فرانکفورت و تقاضای پناهندگی از کشور آلمان آغاز می کند. بعد به پراگ باز می گردد تا از چگونگی چند ماه زندگی در آن شهر بگوید، از عشق تازه‌‌اش، نادژدا که لذت می بخشید، و مادر بزرگش که او نیز مهاجری‌ست روس با این اعتقاد که؛ “وطن من خونه‌ام بود و شوهر و بچه‌هام. چه فرق می کند؟” (ص٩۴) خسرو برای نادژدا از خودش می گوید و دوستانش؛ “بچه‌هایی بودیم که دوست داشتیم دردهای بزرگ و مسائل عظیم و حل نشدنی و آرزوهای دست‌نیافتنی داشه باشیم،… چشم‌ها را بسته بودیم و لبخند می زدیم. معصوم. بعد زیر پایمان خالی شد. چشم‌ها را که باز کردیم دیگر نمی دانستیم کجا ایستاد‌ه‌ایم یا کجا می توانیم بایستیم. نسل بلاتکلیفی شده بودیم. بلاتکلیفی کامل. باز شانس من و امثال من زیاد بود. جان بدر بردیم و به سوی چیزی گریختیم…” (ص١٠٠)
محسن پای رونده رمان است، ایستایی نمی شناسد، نمی خواهد بماند، به زندگی و لذت‌های آن می اندیشد، در بند هیچ چیزی نیست، نه گذشته و نه حتا عشق، می کوشد همه گوشه‌‌های زندگی را کشف کند و بشناسد. محسن و آذر در خودیابی و کشف رازهای زندگی به هم نزدیک هستند. محسن دنیایی متفاوت از مجید و خسرو دارد، می خواهد در “آن” زندگی کند، “آن”ِ خیام‌وار. جهان را به مسخره می گیرد اما از زیبایی‌های آن غافل نیست، از آن‌چه کشف می کند، خشنود است. رابطه او با عشق نیز چنین است، اسیر آن نیست، نمی خواهد که عشق برایش بندگی و اسارت به همراه داشته باشد. رابطه‌اش با نادژدا و آذر نیز چنین است.
محسن خود بادی‌ست در فصل باد. همه جا سرک می کشد. با پشت سر گذاشتن چند سال نخست تبعید، تصمیم می گیرد رهسپار کانادا شود.
فصل چهارم را مجید روایت می کند، از ازدواج خود با آذر آغاز می کند. از نقاشی‌هایش می گوید، از چند ماه زندان که به اشتباه بازداشت شده بود، از حجت، هم‌سلولی فرقانی‌اش که اعدام شد. حجت برایش از ارتباط بین شیطان و خدا می گوید و می خواهد با کمک قانون نسبیت، ذات هستی را بشناسد و بین متجانس‌ها راه تفاهمی پیدا کند. مجید نتوانسته جهان تبعید را تاب آورد، با آذر تفاهم ندارد. برغم اصرارهای مجید و تکیه‌اش بر سنت و خانواده، آذر از او جدا می شود. مجید می خواهد به ایران بازگردد و از آنجا که فکر می کند، “برلین یک فاحشه‌خانه است”، می خواهد دخترش را نیز با خود ببرد تا از فاحشه شدن او جلوگیری کند.
مجید هویت خویش را در گذشته‌اش می بیند، در خواب‌هایش همیشه ایران را می بیند و مادرش را که همیشه پناهگاهش بوده است. او در محیط تازه کاملاً بیگانه است، آن را از آن خود نمی داند؛ “ما کله‌سیاهیم. ما عشق داریم، عرفان داریم، حساب نان و نمک می شناسیم… روح داریم. کجا می گذارند ما همرنگشان بشویم؟ ادایشان را هم که در بیاوریم باز قبولمان نمی کنند”.(ص١۴٩)
جدایی آذر از مجید، پنداری پایان دنیای اوست، ضربه را تاب نمی آورد و اقدام به خودکشی می کند.
فصل آخر کتاب، خاک است که از زبان آذر روایت می شود. این فصل با نقالی در “خانه فرهنگ‌های جهان” در برلین آغاز می شود که “هزاره فردوسی” را جشن گرفته‌اند و آذر با دوستان خود در آن شرکت دارد. صحبت از رستم و سهراب است، از هویت، از زندگی دوباره. و آذر می خواهد در این خاک که او را پذیرا شده، بذر زندگی بپاشد. آذر با تجربه‌ای که پشت سر گذاشته، می کوشد در این خاک بارور گردد. او خاک وجود خویش می کاود، عشق و زندگی و آزادی را در آن می یابد. می خواهد وجود خویش را بر این خاک شکوفا گرداند. “دانه را در خاک بنشان و نم آبی بر او بیفشان. دل می ترکاند، ریشه می دواند، ساقه می رویاند، می بالد، جوانه می زند، بار می دهد، سبز می شود، سبز می کند، اما اگر بخشکد، حتی اگر نخشکد، دیگر دانه نیست. جوانه نیست، درختی‌ست که تا سبز باشد و پر شکوفه، بهاران باید و باران و گرده و نسیم، و خاکی هنوز بارآور، همراه و همآهنگ!”(ص١٨٧)
آذر شخصیت اصلی رمان، تنها کسی است که برای آینده خویش آگاهانه گام بر می دارد و مسئولانه برخورد می کند. احساس مسئولیت مادرانه او نه ریشه در سنت، بل‌که در همین خاک تازه دارد. آذر حتا حاضر است لاله را به مجید بسپارد، اما می بیند که مجید قصد دارد دختر را با خود به ایران برده، به مادرش بسپارد و این‌جاست که احساس مسئولیت می کند. به خوبی آگاه است که اگر لاله به ایران بازگردد، بدل مادر مجید و یا او، آن‌گاه که در ایران بود، خواهد شد.
آذر مجید را با دنیای گذشته‌اش تنها می گذارد تا با خسرو از آینده بگوید، اما آرامش را با محسن می یابد، اگر چه نمی خواهد همگام او باشد در بادپایی‌هایش. رابطه آذر با محسن به شکلی دیگر است، هر دو آزاد، برابر، رها و بر اساس تفاهم با هم دوست می شوند، هیچکدام وابسته به دیگری نیست. آذر مجبور نیست در این رابطه “زنی سنتی” و یا “مادر” باشد. هیچ تحمیلی در این رابطه نقش ندارد، او خود صاحب تن خویش است، جفت خویش خود انتخاب می کند. در ازدواج با مجید اراده‌ای کور داشت و شناختی از زندگی زناشویی نداشت. رابطه محسن و آذر بر بحث‌ها و گفت و گوها و راز دل گویی‌ها شکل گرفته است، رابطه‌ای بر اساس شناخت. محسن راهی کانادا است. می خواهد برای همیشه به آنجا بکوچد. آذر در آخرین شب اقامت او در آلمان، آگاهانه و به اراده، با او همآغوش می شود، و این تجربه‌ای نو است در زندگی او، یادآور عشق تهمینه به رستم که به عنوان نمادی در رمان ذکر می شود؛ تهمینه به خواست خویش به سراغ رستم می رود تا عشق خود به او ابراز دارد و می خواهد از او فرزندی داشته باشد. “عشق دری از ناشناخته‌ها به روی ما می گشاید و نیروی نهفته و خفته را در ما بیدار می کند. از پای غول‌بچگان حس ما بند بر می دارد و پشت می کند به هر آن‌چه تکراری و پیر و بیهوده است”.(ص١٨۵)
آذر از محسن نطفه‌ای در شکم دارد و می خواهد این جنین را به عنوان ثمره عشق و نماد زندگی نو حفظ کند. حامله شدن مجدد از مجید آگاهانه نبود و او اختیاری در آن نداشت، در حاملگی از محسن اما اختیار و انتخاب از اوست. این جنین، پیام‌‌‌آوریک زندگی تازه است، این زندگی را باید پاس داشت و در تولد و بالشِ آن کوشید؛
“رفتم تا کنار حوضچه تالار کنگره‌ها. پشت سرم، بنای سوخته رایشتاگ بود و جای خالی دیوار فروریخته برلین و پیش رویم، خانه فرهنگهای جهان، و فواره‌ای که می جهید و فرو می ریخت. دستم را به سوی سینه‌ام بردم. قلبم زیر پستان پُر شیر تیر می کشید…”(ص١٩٧) و داستان تمام می شود. آذر هنوز راه در پیش دارد تا خود را بهتر بیابد و پا در خاک محکمتر کند.
تبعیدی اگر در کشف موقعیت موفق باشد، در اصل به خانه “فرهنگ‌های جهان” پرتاب شده است، اگر نتواند خود را بازیابد، چون دیوار برلین فرو خواهد ریخت و یا چون بنای رایشتاگ در خود خواهد سوخت.
در “گسل”، صدای چهار شخصیت اصلی و چند شخصیت فرعی (عباسی، اشراقی، فریبا، نادژدا، ماموشکا و…) در کنار هم قرار می گیرند تا ذهن‌های گسیخته و افکار گوناگون و پاره‌پاره تبعیدیان، در زمانی درهم شکسته و ده‌ساله، گوشه‌هایی از داستان تبعید را بیان دارند. آنان هر یک به سلیقه خویش می کوشند تا پس از زلزله انقلاب، در تبعید به نوعی ثبات در زندگی دست یابند. در خانه‌تکانی ذهن تبعیدی، تقابل نقش بزرگی دارد. شخصیت‌های “گسل” نیز سنت‌های نهادینه شده قرون را در تقابل با فرهنگ میزبان قرار می دهند تا از این راه یا ببالند و بشکوفند و یا بخشکند و بمیرند. آدم‌های “گسل”، آنان که به آینده می نگرند،”باران” و “مه” و “باد” را پشت سر گذاشته‌اند تا در “فصل آفتاب” خود را بهتر ببینند و ریشه در “خاک”‌ تازه محکم کنند. ساسان قهرمان با این دستمایه، “گسل” را پی ریخته است. همه شخصیت‌ها در تناقض زندگی می کنند، همه دارند “شدن”، “رفتن”، بودن” و “ماندن” را تجربه می کنند. داستان نیز در این تناقض‌ها پایان می یابد تا خواننده که خود در شمار همین افراد است، تکلیف خویش با این “گسل” که بر آن قرار داریم روشن گرداند.
در هر یک از پنج فصل رمان، راوی استقلال در بیان نظر و دیدگاه خود دارد، نویسنده غایب است، خواننده خود باید زمان‌های درهم شکسته و مکان‌های گوناگون را در کنار هم قرار دهد تا رمان در ذهن او کامل شود.
موفق‌ترین شخصیت رمان آذر است که درون خویش را می کاود و وجود خود را ذره‌ذره کشف می کند، اما او در چگونگی کشف وجود دیگران در رابطه با خود و این‌که چرا کسی چون مجید را ترک می گوید و به خسرو و محسن کشش پیدا می کند، در جذب و دفع این رابطه‌ها در سطح می ماند و به عمق نمی رسد.
جنین نهفته در شکم آذر به عنوان نماد آینده‌ای دیگر و راه بهتر، نگاهی‌ست که دیگر به سنت پیوسته و به تن رمان و یا حداقل “گسل”، نمی چسبد. نویسنده با شگردی مألوف می خواهد پیروزی استراتژیکی را در مقابل شکست‌های تاکتیکی قرار دهد، ویک خوش‌بینی قالبی را بر خواننده بقبولاند، چیزی که در بیشتر رمان‌های “رئالیسم اجتماعی” حضور پُررنگ دارد؛ اسلحه‌ای بر زمین می افتد، اما دست‌هایی دیگر آن را بر می دارند، پرچمی بر خاک می افتد، اما کسانی دیگر آن را برداشته، افراشته به پیش می تازند، مادر و یا پدری در مبارزه کشته می شوند، اما فرزندان راه آنان را پی می گیرند، و…. رفتار آذر خود گویای حرکت تازه اوست در بنای شکلی نوین از زندگانی. چرا باید زنی که تجربه سال‌ها مادر بودن و مسئولیت مادرانه را بر عهده داشته و در نبود پدر و چه بسا بودن او، همه جا مجبور بوده دختر خویش را “به دندان” گرفته، با خود به هر جا بکشاند، حالا دوباره همان تجربه را به شکلی دیگر تکرار کند. در باروری فکر و ذهن و نگاه آذر می شد از نمادی دیگر استفاده کرد.
“گسل” در پرداختن به موضوع “عشق” در میان ادبیات داستانی ایران در تبعید، رمانی شاخص و ماندنی است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *